تبليغاتX
همه میدانند

به زنِ سیمور

یه زنبور گاوي نشسته بود روي ديوار. آتی مثل بچه‌هاي تخس لنگه كفششو پرت كرد اما خورد كنارش. زنبوره بلند شد اومد طرفمون. شيرجه زد روي كتفم. زيرپيرني تنم بود. پرزشو روي پوستم حس مي‌كردم. هر چي مي‌زدم دستم بهش نمي‌رسيد. يهو ديدم روي تخت نشستم آتي داره تكونم مي‌ده. گيج بودم. گفتم بزن اين كثافتو كه زد زير گريه.
ـ

تلفن زنگ مي‌زد و او به آرامي قاشقش را در فنجان مي‌چرخاند. وقتي مطمئن شد حبه قند دومي كه سماجت به خرج مي داد تا ذره آخر در چاي حل شده، دست دراز كرد و گوشي را برداشت: 
 الو؟ سلام. چطوريد؟ خوبيد؟ باباجون اينا خوبن؟ مهين جون چطوره؟ مام خوبيم. چه عجب. اونم خوبه. از سرشب خوابيده. والا چي بگم. همونجوريه. ديگه اصلا به روش نياوردم. نه چيزي كه نيست. همونجوري. آره. ايندفه سر شام شروع كرد. هي قاشقشو فوت مي‌كرد. دستشو مي‌آورد بالا تو هوا تكون تكون مي‌داد. يه بارم قاشقشو پر كرد آورد بالا تا دم دهنش بعد هي نگا نگا كرد آخرش برد خالي كرد تو ظرف شويي. نه. هيچي. ببخشيد توروخدا شمارم نگران كردم، تقصير مامانم شد. گفت بهتون بگم كه اگه خداي نكرده حالش بدتر شد. شمام حق داريد بدونيد بالاخره. واي چي مي‌گيد مامهري. من كه جرات نمي‌كنم. اوندفه كه خودشو مي‌زد يادتون نيست؟ تمام تنشو سياه و كبود كرد. بعد كه حالش اومد سرجاش يكلام گفتم بيا بريم دكتر. نه توروخدا. به باباجون بگيد راضيش كنه. حرف شنوي داره هرچي باشه. نه ديگه.. خبري نيست. سلامتي. تشريف نميارين اين طرفا؟ والا ميبينيد حال و روزمونو كه. چشم. زحمت ميديم. بزرگي تونو ميرسونم. سلام برسونين باباجونو.


خیلی وقت پیش با ایرج بحث مفصلي داشتيم درباره اثر اعتصاب در شرايط فعلي ايران. من مي‌گفتم اعتصاب يك ابزار اقتصادي است. كارگر با محروم كردن كارفرما از نيروي كارش به او ضرر اقتصادي ميزند و از اين طريق وادار به سهم دهي‌اش مي‌كند. پس در شرايط فعلي ايران كه عرضه نيروي كار بيش از تقاضاست و توليد اصولا سودده نيست و تنها با چماق وام‌هاي دولتي لك و لكي مي‌كند كارفرما از خداخواسته مي‌خواهد كه توليد تعطيل شود و زودتر اعلام ورشكستگي كند و با زمين كارخانه دلالي كند. پس اعتصاب يعني كشك. ظاهرا استدلالم مشكلي نداشت و مي‌شد يك عمري در موردش نوشت و مصاحبه كرد و در ميزگردها نقش كارشناس محترم برنامه يا همان «بچه زرنگه» را بازي كرد كه با حرف‌هاي گنده‌اش نمايندگان ساده دل كارگران را هشتبلكو مي‌كند. اما در همان زمان كه روي منبر بودم ايرج سعي مي‌كرد توجهم را به اثرات سياسي اعتصاب جلب كند. او اعتصاب كارگري را صرفا يك اقدام اقتصادي نمي‌دانست و البته من هم با ادامه حرف‌هاي قبلي در پاسخ ميگفتم اعتصاب براي ثمر بخشي سياسي هم لازم است در بستري كه كار كارگر ارزش اقتصادي داشته باشد انجام شود. مثل اعتصاب نفت و...

حالا قصد دارم به اشتباهم اعتراف كنم: اينكه من قدرت كارگران را به توليد محدود كنم (كه اگر توليدي هم نبود قدرتي نخواهد بود) همان نگاه تحقير آمبزي است كه بايد بترساندم. اين يعني فروكاستن كارگران به اشيا و ابزار توليد. اين يعني مقهور گفتمان راست شدن و بر پايه فرضيات آنان استدلال كردن، حالا نيت‌ام هر كوفتي مي‌خواهد باشد.

اما اينكه چطور متوجه اشتباهم شدم هم حكايتي دارد: يكي دو ماهي از دور و نزديك پيگير مشكلات 24 فروردین/ جاده تهران اسلامشهركارگران لاستيك البرز (كيان تاير سابق) بودم. در مرحله اول آنها در اعتراض به عدم دریافت چهار ماه حقوق و تصميم کارفرما به انحلال كارخانه حدود  بيست روز اعتصاب كردند. اصلي ترين خواسته شان هم فراهم شدن مواد اوليه توليد بود. بعد از كلي سرو صدا خلاصه فرمانداري به كارگران اعلام كرد كه مالك كارخانه را راضي كرده تا مواد اوليه را بخرد. اين ماجرا خورد به تعطيلات نوروز. بعد از عيد هم اتفاق خاصي نيافتاد و كارخانه كج دار و مريز توليد مي‌كرد اما بوي الرحمن‌اش بلند بود تا كارگران تصميم جدي‌تري گرفتند. ۲۴ فروردين كارگران به خيابان ريختند و در جاده تهران-اسلامشهر لاستيك آتش زدند و خلاصه جاده را بستند. اين كارگران هم مثل ما مي‌دانستند كه نتيجه چنين كاري حجوم نيروهاي ضد شورش است و اصلا عجيب نيست كه مثل دوران خاتمي همان بلايي را سرشان بياورند كه بر سر كارگران شهر بابك آوردند. يعني شليك مستقيم گلوله و كشته شدن محض درس عبرت گرفتن ساير كارگران آن ناحيه پر كارخانه. اما به هر حال اعتصاب كارگران به شورش منتهي شد و گارد ويژه هم وارد عمل شد و با تخريب ديوارهاي كارخانه تمامي كارگران را دستگير كرد.
بياييد اينجا ادامه ماجرا را طبق برداشت اوليه من از اعتصاب تحليل كنيم: اعتصاب يك ابزار اقتصادي است. كارگران لاستيك البرز ارزش اقتصادي نداشتند چون صاحب كارخانه قصد تعطيلي كارخانه را داشت. پس اعتصاب سركوب شد و كارگران دستگير شدند و بعد گروه گروه آزاد شدند و تمام.
اما اين اتفاق نيافتاد. بعد از دستگيري، خانواده‌هاي كارگران در مقابل كارخانه و بازداشتگاه تجمع كردند. گروه اول كارگران آزاد شده هم به جمع آنها پيوستند. ساير گروه ها هم به همين ترتيب تا آزادي آخرين كارگر كه حدود يك هفته طول كشيد. كارگران حقوق معوقه شان را هم گرفتند اما همچنان اعتصاب ادامه داشت تا وقتي كه كارگران با چشم‌هاي خود ديدند كه انبار ها از مواد اوليه براي توليد پر شده است.
سرنوشت اين اعتصاب در شرايط نابرابري عرضه و تقاضاي نيروي كار و سوددهي دلالي به جاي توليد و تمام چيزهايي كه ميدانيم يا نميدانيم يعني نفس اعتصاب ابزاري است كه در هر شرايطي مي‌تواند نمايندگان قدرت را وادار به شنيدن صداي كارگران كند.

* در اين نوشته گاهي واژه‌ «اعتراض» به جاي «اعتصاب» و بلعكس استفاده شد كه صرفا به دليل بي دقتي من نبوده و هدفم هم خلط اين دو مفهوم نيست. احتياج به توضيح مفصلي دارد كه اگر حال و حوصله‌اي بود و زانو درد نبود و البته عمري..


 روي تير دروازه نشسته بودمو و آفتاب پس كلمو مي‌سوزوند. تنم خيس شده بود. همه جا رو زیادی زرد مي‌ديدم. دم پايي م روي قير جا انداخته بود. اما مهدي شوت يه ضربو زيادي جدي گرفته بود. مثل بز مي‌دويد و كري مي‌خوند. من اگر توپ جلوي پام مي افتاد همونطور نشسته يه ضربه اي مي زدم. فک کنم قبل از گل دوم بود كه پژمان اومد. مهدي با بغل پا توپو آروم انداخت اما نزديك ديوار گير كرد به سنگي چيزي كه وايستاد. نوبت من بود اما حال تكون خوردن نداشتم. گفتم خودت بزن. از خدا خواسته اومد جلو خواست ديواري بزنه كه توپ خورد به ديوار و نشست جلوي پام. ديدم دروازش خاليه. با نوك پا كوبيدم. خیلی فاصله داشت. توپه از جلو چشاش قل خورد رفت توي گل. گفتم دو هيچ. پژمان از ته کوچه داد زد منم هستم. مهدی ازم پرسید از خونه سعید اینا اومد؟ گفتم زر میزنه بابا. مگه جرات میکنه. پژمان رسید. مهدي گفت پس از سر. گفتم غلط كردي. دو تا خوردي. پژمان زد پس كله مهدي گفت غلط كردي. پژمان بدون اينكه توپو بكاره شوت كرد طرف گل. پاهامو باز كردم بره توي دروازه تا بكارم اما اون گفت بعدي. گفتم هش. من باید شروع کنم. من برده بود‌م.. گفت غلط كردي. به مهدی اشاره کرد: بعدي. بازيش با مهدي طول كشيد. روي جدول نشسته بودم كه سعید هم اومد روی جدول  نشست. مهدی نگام کرد. خودمو کشیدم کنارش زدم روی پاش گفتم خوب بودی بهتر شدی؟ گفت خوبم. پژمان بازی رو قطع کرد گفت یار بکشیم. دستم هنوز روی پای سعید بود. گفتم من و این. پژمان گفت گه خوردی خار کسته. گوشام داغ شد. رفتم طرفش. گفتم فش خواهر؟ فکر کرد می خوام فش بدم. مشتمو پرت کردم. گرفت به دماغش و خون راه افتاد. مهدی اومد دست انداخت زير بغلمو گرفت كه جدا كنه اما ديگه نمي خواستم بزنم. تنم خيس عرق بود ولی سردم شده بود. پژمان سرشو گرفته بود بالا، دماغشو چسبيده بود هی فش مي داد. خوابم نمیومد اما فكر كردم برم خونه بخوابم.

   [پازل: برادری]


از فوتبال اومده بودم. دم غروب با تن عرقي جلوي تلويزيون افتاده بودم راز بقا مي‌ديدم. حميد گفت مامان اينا رفتن خونه مامان صديق. شام ميمونن. گفتم درس دارم. گفت برو همونجا بخون. گفتم حسش ني. گفت موبايل منو ببر. هيچي نگفتم. شيره داشت دمشو گاز ميگرفت. گفت يه بازي سه بعدي ريختم توش. گفتم حسش ني. رفت توي اتاق. شيره داشت بچه فيله رو زنده زنده مي‌خورد. دندوناش از پوست گردنش رد نمي‌شد كه بكشه. چشماي بچه فيله باز بود. پلك هم مي‌زد. حميد درو باز كرد كوبيد به هم. از همونجا گفت اين آشغالو خاموش كن. دراز كشيده بودم، سرم روي بازوم بود. انگشتام خواب رفته بودن. گفتم خودت كمش كن وايستادي. اومد طرف تلويزيون. پاهاشو مي‌كوبيد به زمين. كاشي‌ها زیر پاش تلق تلق مي‌كردن. تلويزيونو خاموش كرد. منو نگاه مي‌كرد. چشمامو بستم. دوباره كاشي‌ها صدا كردن. به كف پام لگد زد گفت مگه تو درس نداشتي؟ اگه بموني تا آخر شب بايد درس بخوني. چشمهامو باز نكردم. گفت هوي يابو علفي. مگه با تو نيستم؟ هيچي نگفتم. گفت پنج تومن  میدم اگه خواستن راه بیافتن یه زنگی هم بزنی. بدم؟ هيچي نگفتم. داشت خوابم مي‌برد.
ـ

چشمام گرم شده بود. دستشو گذاشت روي شونم و تكونم داد. چشمامو باز كردم ديدم كنارم نشسته. گفت جون سميرا برو. اسم خواهرمون بود كه وقتي من پنج سالم بود و حميد هم نه سالش، مرده بود. تازه از شير گرفته بودنش. ما تا چند سال قسم راستمون جون سميرا بود. يكبار كه بابا شنيد يه جفت كشيده به من زد يه تشر هم به حميد. اونو جلوي من نمي‌زد اما منو چرا. گفتم من ميرم توي اتاق مي‌خوابم. هر كاري مي‌خواي بكن. به هيچكي نمي‌گم. گفت برو وقتي راه افتادن بهم زنگ بزن. گفتم بگو مي‌خواي  چيكار كني تا برم. گفت سيگار. گفتم هزار دفه جلوي خودم كشيدي. داد زد ميري يا نه؟ گفتم پنج تومن و موبايلو بده. گفت پنج تومنو برگشتي مي‌دم. گفتم بگو جون سميرا. گفت پاشو برو.
ـ

داشتن راه ميافتادن. بابا گفت به كي زنگ مي‌زني نصفه شبي. مامان صديق گفت به دوس دخترش. نيشم باز شد. دست كشيد به كركاي روي چونم. گفت قربونش برم. جلوي در حياط هم زنگ زدم. مامان صديق به مامان گفت حميدو چرا نياوردي؟ گفت درس مي‌خونه.. دو ماه ديگه كنكور داره بچم. بكوب داره مي‌خونه. بابا باز گفت هيچ پخي نمي‌شه. مامان بهش چش غره رفت. بابا ماشينو روشن كرد اما من دويدم توي اتاق و با تلفن ثابت شماره خونه رو گرفتم. فقط بوق آزاد مي‌خورد. بابا دستشو گذاشت روي زنگ و يه بند فشار داد. گوشي رو گذاشتم گفتم كـ.ون لقش اما توي راه هم چند بار ديگه زنگ زدم.


[قسمت دوم و سوم را چند ساعت بعد از پست قسمت اول فرستادم.
قسمت اول به سلیقه خودم یک داستان کامل است اما اضافه کردن
بخش دوم و سوم کار لئون وسواسی است
.]


ما چند نفر بوديم كه در محل كار به پست هم خورده بوديم و جفت شده بوديم. كلا خوش مي‌گذشت. كسي از ما توقع نوشتن نداشت. اتفاقا حواس‌شان بود چيزي ننويسيم كه يك وقت كار به دادگاه و احيانا توقيف بكشد. بعد از جریان توقیف های کیلویی بود و حضرات حسابی ماست ها را کیسه کرده بودند. خلاصه كاري نداشتيم جز اينكه از ظهر تا سرشب چرند بگوييم و بخنديم و سيگار بكشيم و آخر وقت يك مشت تلكس ايرنا را وجب كنيم و بچپانيم لاي صفحات كه جوهر بپاشند روي كاغذ و فردا صبح روزنامه بفرستند روي دكه، كه يعني ما هم رسانه داريم: ايناهاش. اين هم مدير مسئولش! گاهي مي‌شد محض خنده يكي از ما تمام صفحات را يكجا ببندد. ركورد من ۴۵ دقيقه بود براي ۱۲ صفحه. من كه اصولا وسواسي‌ام. رفقا تا ۲۰ دقيقه هم زده بودند.

بعد از ظهر‌ها محفل ما در كنار آبدارخانه برپا مي‌شد. ميزي گوشه حياط بود و مرد بزرگي به اسم عاصي و املت‌هاي شاهكاري كه بهش مي‌گفتيم املت عاصي. يكجور آدم رشتي در جهان وجود دارد كه كلا كسي را به مويرگش هم حساب نمي‌كند. وقتي مي‌خواهد جواب سلام بدهد انگار با جفت پا مي‌آيد توي صورتت. اين نوع رشتي اگر مجبور باشد چايي جلويت بگذارد كار را به جايي مي‌رساند كه محترمانه بروي و سماور بخري. در گروهمان چند تا مازندراني داشتيم كه آن اوائل كه تازه آمده بودند خواستند با بوشوبوشو و تي ‌بلا قربان گفتن و هم ولايتي بازي توجهش را جلب كنند اما با نگاهي مواجه شدند كه اگر طپانچه بود يحتمل حالا گوشه قبرستان خوابيده بودند. اين‌طور آدمي بود عاصي. اما املت‌هايش - كه قرعه مي‌انداختيم ببينيم چه كسي بايد به او زنگ بزند و سفارش بدهد، بسكه مثل سگ ازش مي‌ترسيديم -  اثر هنري بودند. نه «مثل» اثر هنري ‌ها... نه! خود هنر بود. در واقع من املت عاصي را هنرتر از خيلي چيزهايي كه به اسم هنر به خوردمان مي‌دهند مي‌دانم. تازه آن آشغال‌ها را نمي‌توان خورد اما املت عاصي را هم مي‌توان خورد و هم پرستيد.

 

 

نمی دانم چند سال گذشته. دو نفر از ما گروه را ترك كرديم و رفتيم پي زندگي‌مان. اگر دري به تخته بخورد و با رفقاي پايه قديمي كه هنوز همكارند هم‌كلام شوم چیزی جز گلایه های کارمندی که ناشی از متلاشی شدن "گروه" است نمی شنوم. گاهی که دور هم جمع  می شویم – اگر با هم قهر نباشند – ادای صمیمیت آن روزها را در می آوریم. چرند می گوییم و می خندیم. اما بی خودی. که بگوییم چیزی تغییر نکرده. حوصله همدیگر را نداریم. همه چیز نابود شده. با این حال وقتی خیلی حالم خوش باشد یا خیلی بد، پنج تا گوجه فرنگی متوسط را پوست می کنم، بعد ریز ریز میکنم و میریزم توی تابه تا بپزد و آبش تبخیر شود. کاملا له که شد روغن را اضافه می کنم و بعد دو تا تخم مرغ. پیاز سفید اگر توی خانه باشد و نان گرم هم اگر برسد ناگهان همه چیز روشن می شود. مثل ته داستان های چخوف. مزه چرب و شور و ترش شبه املت عاصی انگار در تمام این سالها یک جایی بی صدا منتظر ایستاده بوده تا بالاخره از کنارش بگذرم و تمام خاطرات را برایم زنده کند. از من می شنوید مزه ها پایدار تر از رفاقت اند.


نگارنده يكي دو قرني هست هربار كه در وبلاگ ها مي‌خواند يكي يكجايي يك متني را از وبلاگي سرقت كرده و به نام خودش منتشر كرده، فكر مي‌كند: مگه من چيم از اينا كمتره که ازم سرقت نمیشه؟ در وصف تاثر و تالم نگارنده همين بس كه چندباري وسوسه شد به مطالبي كه اصلا به او ربطي نداشتند هم انگ سرقت بزند و بعد داد بيداد راه بياندازد كه اي آقا! تو از درد هنرمندي كه اثرش را به تاراج مي‌برند چه مي‌داني؟ چه مي‌داني من چقدر عرق ريختم، طي طريق كردم، چقدر كالري مصرف كردم تا به اينجا رسيدم... اما خب. دنيا كوچك است و بالاخره ملت مي فهميدند و رسوايي به بار مي آمد. از ديگر اقدامات نگارنده براي رسيدن به قله "سرقت شدگي" مي‌توان به سرقت از خود و سرقت از طريق تباني با رفقاي پايه اشاره كرد كه متاسفانه همگي ناكام ماندند. خلاصه ايام در افسردگي گذشت تا امروز از طريق لينك‌هاي وبلاگ مكابيز متوجه شدم شباهت‌ مختصري بين يكي از پست‌هاي قديمي‌ام با پستي از وبلاگ فالشيست وجود دارد. و اينچنين در ساعت هفت و خورده‌اي صبح دوشنبه نميدونم چندم فروردين ماه سال ۱۳۸۷ هجري شمسي، پيش از خوردن صبحانه رستگار شدم: ای هوار... مالمو بردن!

يك جايي خواندم "روشنفكري يعني فهميدن اينكه غير از عشق۱ چيزهاي ديگري هم براي فكر كردن وجود دارند."۲ اما مگر مي‌گذارند؟ بهترين‌ها -نه حواشي- بهترين رمان‌ها، شعرها، ترانه‌ها، موسيقي‌ها و فيلم‌ها و خلاصه تمامي محرك‌هاي انديشيدن در حال پروپاگانداي۳ عشق هستند. شيوه‌اي هم كه استفاده مي‌كنند يك شيوه تبليغاتي نخ نماست: نمي‌شود نديد، نخواند و نشنيد وقتي همه درباره يك چيز مي‌سازند و مي‌نويسند و مي‌نوازند. اين هنرمندان بزرگ با احساسات ناشي از عشق همان كاري را مي‌كنند كه خواننده‌هاي زن ترك با پروپاچه‌شان مي‌كنند. يعني از زاويه‌اي نمايش مي‌دهند - بعضا - با پوششي نمايش مي‌دهند و در نهايت آنقدر نمايش مي‌دهند كه بيننده باورش مي‌شود چيز خارق‌العاده‌اي مي‌بيند، در صورتي كه شاهد طبيعي‌ترين ماهيچه‌هاي بشري است. احساسات ناشي از عشق، اين غم‌ها و شادي‌ها - اگر تبليغات را كنار بزنيم - از سطحي‌ترين و گذرا ترين احساسات انساني هستند. شادي از يك تماس نامنتظره با غم از يك نگاه شك برانگيز هنوز آغاز نشده تمام مي‌شود، انگار اصلا وجود نداشته‌. در صورتي كه شادي‌ها و غم‌هاي واقعي تا سالها و شايد براي هميشه ماندگارند.

من حتي يك روز را هم به ياد ندارم كه بدون يادآوري خاطره آن خوشي واقعي و بي‌نظير بيدار شده باشم. ماجرا مربوط به سه سال قبل است. يك روز مثل هميشه ساعت دوازده بيدار شدم و مثل هميشه تا بازگشت هشياري كه چند دقيقه‌اي طول مي‌كشد چشم‌هايم را باز نكردم. اما آن روز هيچ انگيزه‌اي براي پيروز شدن بر كرختي و باز كردن چشم‌هايم - جنگي كه نمي‌دانم چرا هر روز در آن شركت مي‌كنم - نداشتم. صداي زنگ تلفن و كوبيده شدن در مثل نسيم خنكي كه (از پنجره‌ي اتفاقي باز مانده) مي‌وزيد و پلك‌هاي من را هدف گرفته بود، طبيعي بودند. در تمام مدتي كه به پهلو دراز كشيده بودم، بيدار بودم و مطلقا به هيچ‌چيزي فكر نمي‌كردم. نمي‌دانم چقدر طول كشيد اما به هر حال وقتي چشم‌هايم را باز كردم كه هوا كاملا تاريك شده بود.
اما غم واقعي، بر خلاف شادي‌هاي واقعي كه با شدت و ضعف متفاوت چندتايي سراغ دارم، برايش فقط يك مورد هميشه در خاطرم هست. پنج-شش سال پيش يك همكار تازه‌كار را بي‌هيچ دليلي تحقير كردم. او بي‌دفاع بودم و من هم بچه، پس آنقدر زياده‌روي كردم كه بعد از تمام شدن ماجرا از نگاه متعجب همكارانم تازه متوجه كاري كه كرده بودم شدم. دو روز بعد او را اخراج كردند كه دلايل اداري داشت. من مي‌دانستم كه به اين كار احتياج دارد (تازه ازدواج كرده بود) و هنوز هم فكر مي‌كنم او من را عامل اخراجش مي‌داند. اين قضيه دست نخورده باقي ماند. حالا هم كه بعضي رفقاي قديمي كه آن روز شاهد ماجرا بودند را مي‌بينم، خودم را از نگاه آنها تماشا مي‌كنم. اما درد اصلي‌اش وقتي است كه خودم را از نگاه او مي‌بينم. تا به حال در مورد اين ماجرا با هيچ كس حرف نزده‌ام. دليل اينكه نگفتم اين است كه اگر بگويم، حتي اگر پيش خودم هم بگويم، مي‌فهمم كه حقيقت دارد.

خب. اين شادي و غم را بگذاريد در كنار شادي‌ها و غم‌هاي عشق. شوخي‌اند. شوخي هم نيستند. اصلا هيچي نيستند. كي يادش مانده در دومين ديدار با يك بنده خدايي كه قيافه‌اش را به ياد نمي‌آورد، مثلا موقع رد شدن از خيابان دستي كه بازويش را گرفت چه بلايي سر ضربان قلبش آورد. انصافا اضطراب و ناراحتي پاسخ ندادن تلفن همان بنده خداي مذكور حالا چه كسي را آزار مي‌دهد. اصلا چه كسي دل‌پيچه‌هاي يك بيماري قديمي به يادش مي‌آيد، جز كسي كه حالا اسهال دارد؟
عشق هم نهايتا يك بيماري مثل اسهال است. همه در طول عمر يكي دوبار دچارش شده‌اند (البته بعضي‌ها خيلي بيشتر) و كم و زياد با دل‌پيچه‌هايش آشنا هستند. اگر تمامي آثار هنري مهم دنيا درباره حالات و عوارض اسهال بودند، اين بيماري هم مثل عشق چيز مهمي مي‌شد.



۱ـ نظر من را بخواهيد اگر دسر نسكافه كاله درست مصرف شود اساسا عشقي به وجود نمي‌آيد.
۲ـ اين‌جور گزين گويه‌ها ممكن است خيلي هم حقيقت نداشته باشند اما تلنگري به حقيقت‌اند. بيشتر به كار حواس جمعي مي‌آيند تا برپا كردن حقيقت. (مثل اكثر گزين گويه‌هاي والتر بنيامين يا  آن جمله سيمور در پيشگفتار: آدمي كه زبان مادري‌اش را درست و عميق ياد گرفته باشد نمي‌تواند زبان بيگانه‌اي را ياد بگيرد) 
۳ـ ار استفاده كردن واژه تبليغات اكراه دارم چون معتقدم شيوه‌اي كه عزيزان ما براي تبليغ عشق به كار مي‌گيرند بيشتر از آنكه به تبليغ در آن شكلي كه بين برنامه‌هاي تلويزيوني مي‌بينيم شبيه باشد، شبيه شاموتي بازي وحشي‌ها مثلا در جريان فلسطين و جنگ عراق است. يعني همان چيزي كه به اسم پروپاگاندا مي‌شناسیم.


چند شب پيش مهمان دوستي بودم و چون مي‌دانستم جايي غير از رخت‌خواب خودم خوابم نمي‌برد، آنقدر كه مزه کاغذ سيگار را بگیرد سرم را گرم كردم. موقع برگشت زن و مردي را ديدم كه زير پل سعادت‌آباد ايستاده‌اند و خب حوالي سه صبح بود و حتي اگر نوروز هم نبود اتوبان نيايش به همان خلوتي بود و من هم كه - عرض كردم - هشيار بودم و اگر از تقاطع وليعصر تا آنجا محض نمونه يك ماشين ديگر ديده بودم فردين ذهنم را مي‌خواباندم و با خيال راحت مي‌گذشتم. به هر حال ايستادم. مرد (كه تازه متوجه شدم نوجوان است) در عقب را باز كرد و زن (كه اين‌يكي هم ۱۷-۱۶ سال داشت) را با زحمت نشاند. پيدا بود كنترلي روي حركاتش ندارد. زن را كه جا داد در را بست و مثل دزدها توي بيابان كنار پل گم شد. به زن گفتم من مستقيم تا انتهاي اتوبان مي‌روم و هر جا خواست پياده شود خبرم كند. گفت من هم فلكه پياده مي‌شوم. احتياجي به لحنش نبود تا بفهمم پاتيل است (اصلا از روي لحن زن‌ها كه نمي‌شود فهميد مستند، مثل اينكه از روي اداي شين بگوييم فلاني نوش‌آفرين است) همين‌كه دهن باز كرد بوي شيرين و گس عرق سگي خورد زير دماغم. اين بو از زمان داغ‌خوري‌هاي توالت دبيرستان جايي جدي‌تر از مشامم ضبط شده. (دماغ‌مان را مي‌گرفتيم و مي‌ريختيم ته حلقمان. در آن دو - سه ثانيه‌اي كه پايين برود جانمان بالا مي‌آمد، تازه اگر برنمي‌گشت كه غالبا برمي‌گشت اما خوشبختانه توالت نزدیک بود و اگر نبود هم خیالی نبود، همگي دل پري از فراش مدرسه داشتيم.) همین‌که راه افتادم از توی آینه دیدم که چشم‌هایش رفت، توي شيب تقاطع يادگار هم رسما افتاد و دراز كشيد. ديگر نمي‌ديدمش اما از صداي هن هني كه مثل ناله بود خيالم راحت شد كه زنده است وگرنه با فرار پسره شك برم مي‌داشت كه يارو بلايي سرش آورده. اما خب، نگران بالاآوردنش بودم و اينكه اگر بالا بزند چطور بايد تميزش كنم، من كه يك عمر گندكاري‌هايم را دیگران جمع كرده‌اند. به هر حال چنان آمدم كه در عرض سه-چهار دقيقه رسيديم. كنار ميدان ايستادم و گفتم پياده شود. جواب نداد. برگشتم ديدم كاملا خواب است. تكانش دادم. گفتم «هوي مشتي رسيديم.» چشمهايش را باز كرد و مدتي خيره نگاهم كرد و بعد گفت «ولمون كن بابا.» دوباره چشمهايش رفت. بازويش را گرفتم و بلندش كردم. نشست اما هنوز خواب بود. چند دقيقه‌اي توي خواب نگاهش كردم. نور ميدان و سرش كه به پشتي تكيه داده بود اين امكان را مي‌داد كه دقيق نگاهش كنم. بايد بگويم كه تا به حال چهره هيچ كس را اينقدر دقيق تماشا نكرده بودم، یا بهتر است بگویم به آن فکر نکرده بودم. چهره‌ آدم‌ها محصول يك كار فكري است. ما تصوراتمان را توي قالبي مي‌ريزيم و تماشا مي‌كنيم. اينطور است كه هر آدمي اختراع آدمي است كه او را تماشا مي‌كند. باز هم اينطور است كه خم دماغ يك آدم براي من لزوما همان تصويري را ندارد كه براي شما دارد. حتي زيبايي هم قراردادي [یک طرفه] است كه زشتي بعضي بند‌هاي آن را مخدوش مي‌كند. به همين خاطر است كه حالا دارم فكر مي‌كنم اگر آن شب دختر را به سختي بيدار و روانه نكرده بودم آيا چهره‌اش هنوز به نظرم وحشی (و به همین دلیل زیبا) مي‌آمد؟


روسپی بزرگوار / سارتر /  فایل pdf

یکی از دیالوگ های لیزی که به تنهایی یک داستان خوب است:

(فرد: رو تختي رو بكش.)

ليزي: خب، خب، خب، الان ميكشم. ( همانطور كه روتختي را مرتب ميكند مي خندد) «بوي گناه ازش مياد». چه حرفا! ببين، اين گناه مال توئه خوشگله ( اعتراض فرد)؛ خب، مال منم هست. اما من اونقدر از اين گناه ها برام نوشتند كه ديگه حساب نداره... ( روي تخت مي نشيند و فرد را مجبور به نشستن كنار خود مي كند) بيا، بيا روي گناهمون بشينيم. گناه قشنگي بود، نه؟ خوشمزه بود ( ميخندد) چشمهاتو پائين ننداز. ازم مي ترسي؟ ( فرد او را محكم به سينه خود مي فشارد) اوخ! لهم كردي! استخونامو شكوندي! ( فرد رهايش ميكند) چه هفت تير عجيب و غريبي داري! مشكوك ميزني! اسم كوچيكت چيه؟ نميگي؟ برام لازمه. هيچكي اسم فاميلشو به من نميگه. اوه، از هر هزار تا شايد يكي. خب، حقم دارند. اما اسم كوچيكتون برام لازمه. آخه اگه اسم كوچيكتونو هم ندونم، چطوري ميخواي همه تونو بشناسم؟ بگو، بگو، عزيز دلم.


چند روز پيش، از مجموعه نويسندگان قرن بيستم فرانسه‌ي نشر ماهي، کتاب پروست را مي‌خواندم كه همينگز۱ نوشته و حضرت سحابي هم ترجمه‌اش كرده. توصيف پروست از لحظه‌ي پيدايش عشق۲ در اين كتاب بصورت نقل قول آمده بود و همين من را مصمم كرد تا بازخواني «درجستجو» را بالاخره در تعطيلات نوروز شروع كنم۳. اين همان لذتي است كه سه-چهار سال به تاخيرش انداختم و در تمام اين مدت انگار كلهم توي كاسه يخ خوابيده بودم. اهل تاخير لذت اين رهایی را خوب مي‌فهمند كه فرمود به سخن نيايد.


۱- ارزش كتاب همينگز در نگاهش به اثر پروست است. چون در مقام منتقد ادبي از پروست ستايش نمي‌كند بلكه در مقام يك شيفته پروست درباره اثر او مي‌نويسد. با اين نگاه طبيعتا كتاب چيزي جز آنچه خود پروست نوشته ندارد چون شيفته پروست مي‌داند كه نمي‌تواند چيزي بهتر و دقيق‌تر از آنچه پروست نوشته درباره‌ي نوشته‌هاي او بنويسد، بنابراين نقل قول مي‌كند و در حاشيه‌ هم حاشيه‌هاي مردافكن پروست براي رسيدن به نقل‌قول‌ها را خلاصه مي‌كند. همين «نمي‌توانم» و بهتر «نمي‌شود» براي يك شيفته پروست ديگر كه كتاب همينگز را مي‌خواند لذتبخش است. (واضح است كه پروست خوانده‌هايي كه از پروست ستايش نمي‌كنند و مخصوصا با نگاه غير ستايشي درباره ‌او كتاب مي‌نويسند را اصولا جزو آدم حساب نمي‌كنم كه بخواهم براي‌شان دسته و گروه بسازم.)

۲- از همه‌ي شيوه‌هاي پرورش عشق، از همه‌ي ابزارهاي پراكنش اين بلاي مقدس، يكي، از جمله‌ي كاراترين‌ها، همين تندباد آشفتگي است كه گاهي ما را فرا مي‌گيرد. آنگاه كار از كار گذشته است؛ به كسي كه در آن هنگام با او خوشيم، دل مي‌بازيم. حتي نيازي نيست كه تا آن زمان از او بيشتر از ديگران، يا حتا به همان اندازه خوشمان آمده باشد. تنها لازم است كه گرايش‌مان به او منحصر شود و اين شرط زماني تحقق مي‌يابد كه ــ هنگامي كه از او محروميم ــ به جاي جستجوي خوشي‌هايي كه لطف او به ما ارزاني مي‌داشت، يك‌باره نيازي بي‌تابانه به خود آن كس حس ‌كنيم؛ نيازي شگرف كه قوانين اين جهان، برآوردنش را محال و شفايش را دشوار مي‌كند؛ نياز بي معني و دردناك تصاحب او.

۳- بهترین وقت خواندن درجستجو ایام فراغت است، از کار و عشق. اما بدون داشتن تجربه نوع حاد دومی (و سپس فارغ شدن از آن) خواندنش شبیه خواندن یک داستان علمی-تخیلی است.


براي من دشوار است حرف‌هاي يكي از شريف‌ترين آدم‌هايي كه شناخته‌ام را نقد كنم، من كه اينجا لم داده‌ام و نگران سرد شدن چايم هستم تا مرد بزرگي كه از شش ماه پيش در زندان است و اينطور كه ايستادگي كرده بايد تا پنج سال ديگر هم بماند. پس چيزهايي كه مي‌نويسم را بگذاريد به حساب يادآوري، از سر دوستی و دلسوزی.

منصور اسانلو از زندان اوين به خبرنگار سايت نوروز تلفن زده تا حمايتش را از ليست حاميان خاتمي اعلام كند. مي‌توانيم بگوييم هر كسي مختار است كه ابراز عقيده كتد. اما ببينيم نوروز اسانلو را چطور معرفي مي‌كند: «منصور اسانلو رئيس سنديكاي اتوبوس راني تهران و حومه..» او منصور اسانلوي خشك و خالي نيست. خبر چهار بار به ما مي‌گويد او رئيس يك سنديكاست پس وقتي با اين عنوان معرفي مي‌شود موضع سنديكا را بيان مي‌كند، حتي وقتي مي‌گويد: «اينجانب كاملا به صورت مستقل و به دور از فضاسازي هاي سياسي در زمينه انتخابات مطالعه و بررسي كرده‌ام و به اين نتيجه رسيده‌ام..» معني‌اش مي‌شود اينكه: اينجانب به صورت مستقل به اين نتيجه رسيده‌ام كه حمايت سنديكاي رانندگان شركت واحد را از ليست انتخاباتي خاتمي اعلام كنم. اين اعلام موضع علاوه بر اينكه خلاف مرام «سروري ستيزي» سنديكاليست‌هاست، خلاف مرام شخص اسانلو است كه به شهادت اعضاي هيئت مديره سنديكا در طول فعاليت سنديكايي‌اش هرگز خودراي نبوده، حتي در روزهاي سخت اعتصاب.
در واقع اسانلو بهتر از هر كسي مي‌داند كه ورود يك كارگر به سنديكاي مستقلي مثل سنديكاي شركت واحد بدون هزينه نخواهد بود و هر تصميم يا موضع‌گيري سنديكا مستقيما بر زندگي اعضايش اثر دارد. پس نه تنها رضا شهابي - عضو هيئت مديره سنديكا - حق دارد به موضع‌گيري او اعتراض كند كه تك تك كارگران عضو سنديكا هم محقند. شهابي هم مثل من معتقد است اسانلو از موضع سنديكا مصاحبه كرده است. او مي‌نويسد: «پرسشگر نظر رئیس در بند ِ هیئت مدیره ی سندیکای ما را در مورد شرکت در هشتمین دوره‌ی مجلس می پرسد كه ايشان اعلام كرده: اعضاي هيئت مديره و فعالين و كارگران در اين انتخابات شركت كرده و به ائتلاف اصلاح طلبان راي بدهند چرا كه اين ائتلاف مورد قبول بنده مي‌باشد.»
خب. مي‌شد به سادگي اين سهل‌انگاري را فراموش كرد و حتي آن را تماما به گردن سايت نوروز انداخت (هرچند مي‌دانيم مصاحبه شونده حق دارد درباره عنواني كه با آن معرفي مي‌شود تصميم بگيرد) اما اتفاق عجيب و غير قابل باور دفاع اسانلو از عملكرد مجلس و دولت اصلاحات است: «اسانلو در خصوص دلايل اين تصميم خود گفت: ائتلاف اصلاح طلبان در برنامه انتخاباتي شان اعلام كرده‌اند كه از فعاليت آزادانه سنديكاهاي كارگري مستقل حمايت مي‌كنند و با انتخاب آنان در مجلس هشتم اين توقع را دارم كه به اين وعده خود همانگونه كه در دوران اصلاحات نيز دو وزير كار آخر دولت خاتمي به اين وعده جامه عمل پوشاندند عمل كنند.»  سئوالي كه مي‌خواهم بپرسم، پرسيدنش از يك زنداني بي‌رحمانه است، مي‌دانم. اما واقعا مي‌خواهم بدانم "كجا؟" يعني دقيقا كجا ائتلاف اصلاح طلبان در برنامه انتخاباتي‌اش اعلام كرده كه از فعاليت سنديكاهاي مستقل كارگري حمايت مي‌كند؟ حمايت كه درگوشي نمي‌شود. به اينجور حمايت‌ها مي‌گويند هم از توبره خوردن و هم از آخور.. كاش اسانلو ليست ائتلاف را نگاه مي‌كرد تا نام شش نفر از اعضاي اصلي خانه كارگر را مشاهده مي‌كرد. اين تشكيلات كاملا وابسته كه پيش از دولت با منطق چماق به سراغ اسانلو و يارانش رفته بود لابد مي‌خواهد از سنديكاي مستقل حمايت كند. الله اعلم.
اما اسانلو به همين حد حمايت اكتفا نمي‌كند (كه كاش مي‌كرد) و به تلاش‌هاي كابينه خاتمي براي دستيابي كارگران به سنديكاي مستقل اشاره مي‌كند. باز هم يك سئوال بي‌رحمانه، "كجا؟" دقيقا كجا صفدر حسيني و خالقي (دو وزير كار آخر كابينه خاتمي كه به آنها اشاره شده) براي آزادي سنديكا تلاش كردند؟ مقاوله‌نامه‌هاي ۸۷ و ۹۸ هرچند مي‌دانيم كه تحت فشار ILO امضا شد، تنها وقتی ارزش داشت که برای قانون شدن به مجلس فرستاده می‌شد اما اين مقاوله‌نامه‌ها چهار سال (از ابتداي ورود حسيني) در دولت ماند و هيچ وقت براي راي گيري به مجلس فرستاده نشد. در واقع دولت با امضاي اين مقاوله‌نامه‌ها تعهد كرده بود كه در نقش رابط آن را به مجلس بفرستد اما نفرستاد. اين اسمش حمايت است؟ حمايت مي‌توانست اين باشد كه وقتي اعتصاب سنديكاي شركت واحد با شديدترين حالت ممكن سركوب شد و رهبرانش بازداشت شدند، رئيس دولت واكنشي نشان دهد... از همان حرف‌هاي بي‌خطر و يكي به نعل و يكي به ميخ كه آسيبي هم به «آرامش - نسبتا - فعال» نمي‌زد. اما سنديكا سركوب شد بدون آنكه خواب اصلاح‌طلبان آشفته شود.

نقل قول‌هاي زيادي از مصاحبه اسانلو گرفته بودم تا كمي جزئي‌تر سخنانش را نقد كنم. مسلما بزرگي مانند اسانلو شايسته نقدي دقيق و تيز و ويران‌گر است. اما در شرايط فعلي همين يادآوري كفايت مي‌كند. يادآوري اين موضوع مهم كه دوران اصلاحات چه در مجلس و چه در دولت تلخ‌ترين دوران براي كارگران بود. از تصويب ماده ۹۴ نظام صنفي (كه کارگران کارگاه های کوچک را تنها در صورتی شایسته برخورداری از تامین اجتماعی می دانست که بر علیه کارفرمای خود شکایت کنند) تا توافق درباره اجراي ماده ۱۹۱ قانون كار (كه به موجب آن کارگران کارگاه های کمتر از ده نفر از حمایت قانون کار خارج شوند) و وحشيانه‌تر از اينها كشته شدن چهار كارگر معترض معدن خاتون‌آباد به دستور دولت خاتمي.


شگفتا که سردار در همه این سالها، روزی پنج نوبت، فرادا یا جماعت، به وقت رکوع و سجود و قنوت و علي‌الخصوص سجود..

زنانی که به همراه سردار زارعی بازداشت شده اند و در جریان بازجوئی و تحقیقات گفته اند وی از آن ها خواسته به صورت دسته جمعی به صف شده و در حالت عریان نماز جماعت بخوانند.

 بعد از خواندن اين خبر نام دو نفر و يك شيئ به ذهنم آمد. دوساد و پازوليني (+) و پرده ضخيم مسجد كه قسمت مردانه و زنانه را از هم جدا مي‌كند.


 

جاده چالوس بعد از هزارچم

 كله سحر آفتاب نزده از طرف هراز، سلكشن جاده‌اي عربده خور تا چايي اول با اولين دم شرجي. چهار روز زندگي افقي به مناسبت ارتحال ملكوتي حضرت نميدونم كي، كه هركي بوده خدا پدرشو بيامرزه که امسال شنبه مرده تا بخوره به جمعه و پنجشنبه كه تعطيل علي‌الله و چهارشنبه هم كه پشم. اوكي. حالا كه چي؟ كه مثل فيلم و داستان و صكث و غذا و سيگار و چايي و مخ‌زني و درس و كار و پرت و پلا گفتن، چرخ باشه زير ساعت. كه زودبگذره، حالا خوش هم بگذره كه بهتر. سر جمع همینه: هل دادن بیداری به سمت خواب. تهران به سختی، سفر به سادگی. اما هل دادن هل دادنه به هر حال. زیادم بد نیست.


دوست واقعي هميشه به ندرت يافت مي‌شود. نمي‌توان او را بين همشاگردي‌ها يا همكاران يافت. اين دوستي‌ها گذرا هستند، پيش از آنكه شروع شوند تمام شده‌اند در صورتي كه دوستي واقعي به آرامي ظاهر مي‌شود، كم كم، با گذر زمان. اما وقتي پديدار شد ديگر نمي‌توان تمامش كرد چون اصلا كسي آن را شروع نكرده بوده كه حالا تصميم بگيرد تمامش كند. دوستي واقعي مثل گیاهی خودرو است. برای روییدن از ما اجازه نمی گیرد.
دوستي با زنان؟ نمي‌شود با آنها دوست بود اما شايد بتوان عاشقشان بود.

*يكي يك‌جايي گفته بود من مي‌توانم با خواندن يك كتاب سطوري كه در مستي نوشته شده‌اند را پيدا كنم، حتي اگر لاف هم نزده باشد هنر نكرده. من نه تنها مي‌توانم با خواندن يك انشاي مبتديانه بفهمم نويسنده به معلمش نظر دارد كه حتي با نوشتنش.


 من در عجبم ز مي فروشان كايشان / به زانكه فروشند چه خواهند خريد
الف- حافظ
ب- خيام
ج- تل
د- مولوي