از کپی کردن نوشتههایم اینجا که نه یومیات دارد، نه متحرکات، نه ثابتات، نه نظرات و نه حتی خودم میتوانم ببینماش خسته شدم. به وبلاگ اصلی (leonlog1.blogfa.com) تشریف بیاورید.
برای آدمی که تا به حال دستهایش را جز برای درآوردن بلوزش بالا نیاورده (و چند مورد جزئی دیگر از همین قبیل) و صدایش در اوج بیشتر از یک متر از خودش فاصله نگرفته، برای آدمی که تعداد حضورش در جمعهای بیشتر از دو-سه نفره در تمام عمر بعد از دوران رسمی بچگیاش اندازهی نصف پاکت سیگار یک روزاش هم نمیشود، برای آدمی مثل من ایستادن در یک اجتماع میلیونی، مشت گره کردن، شعار دادن و آواز خواندن و نعره کشیدن و دست زدن و پا کوبیدن... همین پا کوبیدن برای آدمی که تا به حال نرقصیده و همیشه یواشکی از خودش - و یکی دو نفر مثل خودش - پرسیده چرا مردم خودشان را تکان غیر ضروری میدهند.. خب، از شنبه حوالی هفت به سختی خودم را به جا میآورم.
رفته بودیم پردههایی که هفته قبل سفارش داده بودم را از سهروردی بگیریم تا چرخی هم توی شهر بعد از انتخابات زده باشیم. یونس صندلی عقب نشسته بود و مکابیز کنار من که رانندگی میکردم. برای آنکه تا حدودی فضای آن جمع سه نفره دستتان بیاید دو نفر را تصور کنید که با یادآوری حال کروبی موقع اعلام نتایج - مخصوصا وقتی غلامحسین میخواهد تفاوت هشتاد و پنج درصد را با هشتاد و پنج صدم درصد برایش تشریح کند - هره کره میکنند و نفر سوم که آن پشت میخندد، همراهی میکند و بر خلاف ما عصبانی است و گیج و نگران اخبار ساعت هفت. توافقی بدون کلام میکنیم که برای مراعات حال یونس هم که شده پارچههای صورتیمان را غلاف کنیم و فعلا از خیر حسن حبیبی بگذریم.. اما خب، نمیتوانیم درک طنز آدمی را که یک گوشهای – لابد چند روز یا چند ماه پیش – نشسته و برای هر کدام از کاندیداها سهمی را تعیین کرده و به کروبی که رسیده هشتاد و پنج صدم درصد را در نظر گرفته ستایش نکنیم. پیر کیارا (به گمانم) این حرف حق را میزند که چرا نباید به همان اندازه که در زیبایی، در زشتی هم هنر جستجو کنیم: هشتاد و پنج صدم درصد، و نه حتی یک درصد.. همچین فضایی بود خلاصه.
پردهها را که گرفتیم موقع برگشت فکر کردیم شریعتی را برویم تا تجریش و بعد از پارک وی برای شبمان تصمیم بگیریم که کدام وری. به میدان تجریش که رسیدیم ترافیک سنگین شد و کمی بعد تقریبا ایستاد. بوقها شروع شدند و فلاشرها به کار افتادند. سرعت ماشینهایی که از روبرو میآمدند به قدری بود که میشد چند جملهی کامل ازشان شنید و نمیدانم چه اشتیاقی بود برای حرف زدن: «موسوی را اطلاعات گرفته. بی بی سی داشت میگفت از صبح...» و باقی جملهاش را به ماشین پشت سر ما میگفت. یکی از این مکالمات اما برای من یکی روشن کرد معجزه زیاد هم شایعه نیست، وقتی زنی – من دربارهی قیافه آدمها عمرن همچین حرفی نمیزنم، به عهدهی یونس که برایش ساخت: کرگدنآسا – که از چند متر مانده به ماشین ما با اصرار سعی داشت چیزی بگوید که توی آنهمه بوق و سر و صدا و حالا دیگر شعار و فریاد گم بود و من به سپر ماشین جلویی چسباندم تا بشنوم و او هم کمی پیش آمد تا از میان آنهمه ماشین، آنهمه آدم یکاره توی چشم من نگاه کند و بگوید: «این عملهها که مثل ما نیستند. اینترنت و ماهواره چه میفهمن چیه. اون میمون دوزار گذاشت روی حقوقشون رفتن بهش رای دادن..» بین آنهمه.. با اصرار... «مثل ما».. چسبانده به سپر ماشین جلویی برای شنیدن این حرف... هنوز معجزه شایعه است؟
از میدان تجریش تا پارک وی دو ساعتی توی راه بودیم. حدود پانصد متری پل، ماشینها کاملا توقف کردند و چراغ ترمزها خاموش شدند، مردم ترمز دستیها را کشیده بودند و داشتند پیاده میشدند که صحنهای را تماشا کنند. صدای جیغ و فریاد میآمد. یونس پیاده شد برود ببیند چه خبر شده. گفت جلوتر سوار میشوم. با مکابیز داشتیم حرف میزدیم و من یونس را نگاه میکردم که از بین ماشینها میگذرد و گم میشود. حواسم رفت به حرف زدن و چند لحظه بعد ناگهان یونس را دیدم که به همراه چند نفر دیگر به سمت ما میدوید. به سرعت از کنار ما گذشت. فکر کردم میخواهد از پشت ماشین را دور بزند و سوار شود. رد شد. از توی آینه میدیدم که فقط میدود. بوق و فریاد ما هم که وقتی همه بوق میزدند معنی نداشت. گذاشتیم برود. نمیفهمیدم چه خبر شده تا اینکه سنگباران شروع شد. از روبرو. آدمهایی با یونیفرم پلیس به سمت مردم پیاده و ماشینها سنگ پرتاب میکردند. باورش کمی سخت بود اما جدی جدی آدمهای خیلی جدی، حافظان نظم و قانون داشتند در جواب بوقها سنگ پرتاب میکردند. هفت-هشت تا دختر و پسر جوان هم به تلافی چند تا سنگ انداختند که با حملهی پلیس فرار کردند اما از پشت سرشان هم لباسشخصیها با موتور سیکلت و باتوم نیروی انتظامی در دست سر رسیدند. مردم راه فرار نداشتند. ما از پشت شیشههای ماشین داشتیم لت و پار شدنشان را تماشا میکردیم. برایشان فرقی نداشت باتوم که فرود میآید به زن یا مرد یا پیر یا جوان یا بچه.. فقط میزدند. نه فقط توی دست و پا. فقط میزدند. کاری نداشتند کی سنگ را پرتاب کرده. هر کسی که توی خیابان پیاده بود و شانس این را نداشت که سوار یکی از ماشینها باشد را میزدند. کنار ماشین ما یک سرباز و یک لباس شخصی دو نفر را گیر انداختند و راهشان را بستند. یک نفر دیگر از پشت سرباز را هل داد و وقتی ما سربرگرداندیم دیدیم هر سه روی صندلی عقب نشستهاند. جای یونس. مامورها هم فرصت بیرون کشیدن آنها را نداشتند و به سراغ باقی پیادهها رفتند. هنوز خیلی کار داشتند. پارکوی را که بسته بودند. از جای خالی ماشین کناری استفاده کردم و دور زدم. سه نفر تازهوارد مدام عذرخواهی میکردند. نمیدانستم تعارف است که با تعارف جوابشان را بدهم یا واقعا خیال میکردند کار بدی مرتکب شدهاند که باید عذرخواهی کنند. در لاین مقابل هم باز راهبندان شد. هنوز داشتند میزدند. یکی از تازهواردها گفت حین کتک خوردن زن حاملهای را دیده که آن وسط گیر افتاده بوده و کتک میخورده. بعد گفت شوهر الاغش نباید میآوردش. فکر کردم «نباید میآوردش توی خیابان؟» نفهمیدم از کجا و چطور اما ناگهان دیدم یونس در را باز کرده و سعی دارد کنار مکابیز بنشیند. شسشهخردههای روی سر و یقهاش را تکاند. گفت که سوار ماشین همان زن – به قول خودش – کرگدنآسا بوده و شیشه خردهها هم از همانجا میآیند. سه نفری که پشت نشسته بودند وقتی فهمیدند یونس را میشناسیم از او هم عذرخواهی کردند. تا وقتی که پیاده شدند همچنان عذرخواهی میکردند.
شنبه آخر شب توی خلوتی اتوبان داشتم به این فکر میکردم که هیجان پیش از انتخابات این آدمها، خب، به من ربطی نداشت اما این وحشیگریها چرا.
در خانواده تیبو پسر 14 سالهای را میشناسم که یک شب وقتی برای اولین بار بدن زنی را لمس کرد صبحاش متوجه شد دامنها دیگر راز بدن زنها را نمیپوشانند. به گمانم ما هنوز سرشب لمس خشونت لخت و وقیح هستیم.
تذکری هم در باب بداخلاقیهای انتخاباتی که مورد نکوهش توأمان امام و مقام رهبری است عرض کنم علیالخصوص خدمت دوستان عزیز موسویچی. آقاجان! اینکه بنده به اتفاق رفقا تصمیم گرفتهایم که برای نجات نهنگهای تنگهی هرمز از آقای حسن حبیبی برای شرکت در انتخابات دعوت به عمل بیاوریم و با توجه به ضیق شدید امکانات رنگی در ترافیک میدان پونک با یک تصمیم انقلابی ناچارا پرچم صورتی را برگزیدهایم دلیل نمیشود که تا دو دقیقه یک گوشهای پارک میکنیم زرتی پرچم مقدس ما را با این نوار سیدیها عوض کنید. اگر دین ندارید نهنگها چه گناهی کردهاند. حالا خودشون هیچی، بچههاشون..
(پینوشت مناظرهی احمدینژاد و رضایی: یکی یه چی به این دکتر بگه. هر چی من هی هیچی نمیگم این باز هی کاهش تعداد شکایات کارگران در ادارات کار را به پای کاهش تعداد اخراجها میذاره. من به توصیهی روانپزشکم چند دقیقهای هست که زدم توی کار اوپتیمیسم و ابدا فکر نمیکنم کسی که حتی به درجه دکتری -چه فرقی میکنه در زمینهی آسفالت یا هرچی- نائل شده به همین راحتی دروغ بگه. پس بنا رو میذارم رو اینکه حضرتش نمیدونه کارگران قرارداد موقت بعد از اتمام مدت قراردادشان نمیتوانند شکایت کنند چون خود به خود اخراج شده تلقی میشوند. پس کاهش تعداد شکایات نتیجهی کاهش اخراج کارگران نیست. نتیجهی گسترش قراردادهای موقت کوتاه مدت –حتی یک تا سه ماهه- برای کارهایی است که طبیعتشان جنبهی مستمر دارد.)
1
جک و جونوری چیزی توی اتاق خوابم بود. منتها بزرگ بود. قد آدم یه کمی کمتر، بگیریم قد بچه. داشت واسه خودش روی کاغذ کتابای کف اتاق جولون میداد. خش خش میکرد و میرفت. سواد که نداشت، کاغذا رو بو میکشید. واسه همین خش خش میکرد. کاری به کارم نداشت. منم کاری به کارش نداشتم. سرم طرف دیوار بود. گفتم که، خواب بودم. برگشت گفت «شلختهای ها توام.» جفتن منتظر بودیم یکی یه چی بگه. فضا میطلبید. از لای خلط و آتاشغالایی که موقع خواب ته گلوم جمع شده بود گفتم «بعدش لابد ازم میخوای گل و گردنتو بلیسم» هیچی نگفت. فقط خش خش میکرد. گفتم «همه قبلش همینو میگن.» باز جواب نداد. فضا هنوز میطلبید. گفتم «البته بعضیام اینو نمیگن.» منتظر نموندم. گفتم «جاش میخوان کف پاشونو گاز بگیرم.» گفت «باشه.» باز سکوت شد. گفت «بابام میگه اینایی که ازدواج نمیکنن خودکشی میکنن.» گفتم «خیلیا میکنن. حرف حساب میزنه. فرقی نداره» گفت «زنت کو؟» گفتم «زن خودت کو؟» گفت «ندارم که» و قبل از "که" خندش شروع شد. گفتم «مال بابات کو پس؟» گفت «سر ِ کار» با ته موندهی خندهی قبلی پرید تو حرف خودش «همه کجا میرن به نظر سرکار؟» حال خندیدن نداشتم جاش بهش گفتم «جونور» که دلخور نشه.
دادم چفت درو درست کنن. زبونه شل شده بود. به نجاره گفتم «نیگا میگم» گفت «آره. راس میگی» هنوز یه وقتایی سر صبح صدای کوبیده شدنشو به در میشنوم. چرا خجالت بکشم.. کیف میکنم. بعدازظهرا که بیدارم بیشتر. زنگ میزنه اول بعد با مشت و بعد با همهی بدنش میکوبه. هنوز امید داره در مثل قبل باز بشه. میکوبه.
2
تلفن هنوز توی کار دلنگ اول بود که دکمه قرمز را فشار داد و ساکتش کرد. کنار در نشسته بود و با بند کفشش ور میرفت. خدا خدا میکرد دلنگ را از پشت در نشنیده باشد، که گوش به در نچسبانده باشد که بشنود. خواند «کجایی؟» نوشت «توی راه» و خاموش کرد تا صدای «منتظرم» باز بلند نشود. پارچهای از جاکفشی برداشت و پهن کرد روی زمین که موقع ایستادن جیغ کفشش روی سنگ در نیاید. از چشمی نگاه کرد. توی راهرو خبری نبود. کتفش را به در فشار داد و دستگیره را چرخاند. زبانه مقاومتی نکرد و بیصدا کنار رفت. جلوی در نیمه باز چند لحظه گوش خواباند. راهپله هم ساکت بود. تردید داشت. نمیتوانست تصمیم بگیرد اول کدام قسمت بدنش را از در خارج کند. اگر بیرون از محدودهی دید چشمی جایی کمین کرده بود و چشم توی چشم میشدند چارهای نمیماند. یکی از پاهایش را بیرون برد، انگار نوک کفش چشم دارد به جهات مختلف چرخاندش. منتظر بود صدایی بین ونگ و ناله - اما بیشتر ناله - بلند شود که «سلام» تا پا را داخل بیاورد و در را ببندد. شاید اگر روزی لازم میشد از در انکار میآمد که چند وقتی نبوده، مسافرت بوده و اصلا خبر ندارد که کفش کی با شنیدن سلام او خودش را مخفی کرده.. دزد یا هر کی. هیچ خبری نبود. برای اطمینان دستش را هم بیرون برد. چندتا بشکن زد تا اگر روی پلهها خوابش برده باشد بیدار شود.. هیچ صدایی نبود. دست و پایش را جمع کرد. یاد مقالهای در یکی از مجلات راهنمای زندگی افتاد و فکر کرد ضرر ندارد، پس نفس عمیق کشید. تا سه شمرد و رد کرد، به هفت و هشت که رسید خودش را غافلگیر کرد و راه افتاد. جرئت رفتن به سمت آسانسور و بیدفاع منتظر ایستادن را نداشت. پلهها هم خطرناک بودند. در هر طبقهای ممکن بود از هر گوشهای بیرون بیاید و سلام کند. نفهمید در کی بسته شده. راه برگشت و جای ایستادن نبود. گوشی تلفن را از جیب تنگ شلوار درآورد و شمارهای گرفت. چشمش را به صفحه خاموش گوشی دوخت و از پلهها پایین رفت. بدون عجله. خودش که هیچوقت احساس دلخوری نمیکرد از کسانی که موقع شماره گرفتن و حرف زدن با تلفن حواسشان نیست جواب سلام بدهند. فقط کافی بود صفحه تلفن را نگاه کند و به محض شنیدن صدای ناله – و کمی ونگ - تلفن را به گوشش بچسباند و بگوید سلام و با سر اشارهای به جانب او کند و شاید حتی میتوانست حین گوش دادن به صدایی که لابد از گوشی میآمد جواب سلام او را لب بزند.. اگر میتوانست. اینها همه حدس بودند. مطمئن نبود بتواند.
«سلام». همان ونگ و همان نالهای که نالهاش بیشتر بود اما ونگاش هم تا مدتها توی گوش میماند.
_ علیک سلام سرکار خانوم.
- کجا میری؟
_ سر ِ کار، همه کجا میرن به نظر سرکار؟
- مامانم کجاست؟
_ سئوال خوبیه. نمیدونم... سر ِ کار؟
با دو دست دستگیره را میکشید. به زحمت در ماشین را باز کرد. دستش را پیش برد تا برای سوار شدن کمکش کند. بدون نیاز به کمک با اطمینان و سنگین روی صندلی نشست انگار تمام عمر پنج شش سالهاش جایش همانجا بوده.
_ دارم میرم سر ِ کار..
- باشه.
_ جایی نیست که تو هم بتونی بیای.
- تو ماشین میشینم آهنگ گوش میدم.
_ مامانت میاد نگران میشه.. برو عزیزم. یه روزی از بابا مامانت اجازه بگیر با هم میریم پارک.
- مامانم اجازه داده.. بریم پارک.
_ الان که دارم میرم سر کار.
- دروغگو. خودت گفتی اگه مامانم اجازه داد میبریم پارک.
_ خب من از کجا بدونم مامانت اجازه داده؟
- تلفن کن ببین خودش میگه.
_ من شماره مامانتو که ندارم.
- به بابام بگو پس.
_ باباتو چه میشناسم... ببین! الان کار دارم. منکه گفتم کار دارم که.
- گفتی اگه مامانم اجازه داد میریم پارک.
_ نگفتم الان میریم. گفتم یه روزی.
- شب نیست که هنوز.
_ شب نیست اما اون روزی هم که من گفتم نیست. نگا.. روزی یعنی یای آخر روز نکره میشه. یعنی یه روزی که ممکنه امروز نباشه، هر روزی باشه... با امروز فرق داره. نگفتم امروز.
- دروغگو. گفتی اگه مامانم اجازه داد میریم پارک.
_ من به تو دروغ نگفتم. به چی.. کیو بیشتر از همه دوست داری؟
- پارک
_ به پارک قسم دروغ نگفتم.
- اگه دروغگو نیستی بریم.
_ باشه.
- میریم پارک؟
_ آره. چاره چیه. شماره مامانت چنده؟
- برم دفتر تلفونو بیارم؟
_ بدو.
از هولش پلهها را دوتا یکی پرید بالا و توی راهپلهی پارکینگ گم شد. او هم از هولش بیخود راهنما زد و حرکت کرد. تلفن خاموش روی صندلی افتاده بود و خطری نداشت. «یک جای خیس.» بعد فکر کرد «یک جای گرم».
3
آقایی که شما باشی، همین دیروز، همین استخر، همین سونا... نه سونای بخارا. خشک. همین جا. دستاش اول از همه. از نوک انگشتاش تا بگیر برو بالا تا کتف و... نه خدایا... چشماش اول رفتن. زبونش آخر از همه. چیا که نمیبینه آدم این روزا. چندتا شعر هم از بر بود. همش بخار شد رفت هوا. خیلی عجله داشت. همین جایی که الان شما نشستی.. دور از جون.. حالا شمام اگه یه کم کمتر بمالی.. ببین. همیچین که عرقت دراومد و به نفس نفس افتادی... عجله هم که نداری مثل اون بنده خدا.. آروم دستتو از اینجای شکم.. اینطوری.. فشار بده.. آها... همینجوری برو. آروم تر.. روزی یه ربع بسشه.. خدا شاهده منو الان ببین.. 105 کیلو بودم، آرزوم بود 90 تا بشم... الان ببین.. مخلص آقا. داشتم واسه این آقا میگفتم پیش پای شما. همین دیروز، همین استخر، همین سونا... نه سونای بخارا. خشک. همین جایی که این آقا الان نشسته.. دور از جونش.
آمدم زیر این پست رویا بنویسم "برو بابا". اما فکر کردم بهتر است بنویسم چرا باید برود، این بابا، حالا کجاش زیاد مهم نیست.
متولد اسفند کارگر شرکت واحد است. اتحادیه اش انتخابات را تحریم کرده چون اصولاً حقوق کارگرها در هیچ کدام از دولت های قبلی محلی نداشته و مطمئن است که بعداً هم نخواهد داشت، چون به تحقق وعده های رنگین قبل از انتخابات باور ندارد. در ضمن، تا وقتی که حقوق کارگرها تأدیه نشده، تأمین هیچ جور آزادی فردی برای شهروندان یا اعتبار بین المللی برای ایران برای اتحادیه پشم است، بر خلاف اتحادیه های کارگری در کشورهای غربی که به این جور مسائل هم توجه دارند. بنابراین متولد اسفند به این اکتفا میکند که تلاش اطرافیانش را برای متقاعد کردن او به این که رأی اش میتواند اوضاع را کمی بهتر کند با یک نگاه عاقل اندر سفیه جواب بدهد.
این قسمت از نوشتهی احتمالا طنز رویا دلایل سندیکای شرکت واحد برای حمایت نکردن از کاندیداهای ریاست جمهوری را هدف قرار داده. رویا ننوشته که چرا این دلایل برای شرکت نکردن در انتخابات قانعاش نکرده، ننوشته به کداماش اعتراض دارد و کداماش را ناحق میداند. فقط دلایل را ردیف کرده و لابد از ما انتظار دارد بعد از مطالعه قار قار بخندیم.
1_ به نظر او بیاعتنایی به حقوق کارگران در دولتهای گذشته دلیل خندهداری برای شرکت نکردن کارگران در انتخابات است مخصوصا اینکه آنها تصور میکنند چون در دولتهای گذشته به حقوقشان بیتوجهی شده پس دولتهای بعدی هم کاری از پیش نخواهند برد. برای فهم نکتهی خندهدار ماجرا اول باید مشخص کنیم منظور از دولتهای گذشته چیست و چرا کارگران نمیتوانند به هیچکدام از دولتهای موسوی و کروبی و احمدینژاد امیدی داشته باشند.
موسوی: اخراج کارگران چپ از کارخانهها پیش از دورهی موسوی شروع شده بود اما ساختن زندان در زیرزمین وزارت کار برای کارگران سندیکالیست و کمونیست در دورهی موسوی اتفاق افتاد. پیشنویس اولیه قانون کار "در باب اجارهی اسلامی" که به موجب آن رابطهی کارفرما و کارگر به رابطهی موجر و مستاجر تعبیر شده بود هم در دولت میرحسین تدوین شد. همچنین دولت میرحسین بود که نهاد فراگیر "خانه کارگر" را در اختیار اعضای شاخه کارگری حزب جمهوری اسلامی قرار داد و در کنار آنها بازوی نظامی پروژه "پاکسازی" بود. از همهی اینها مهمتر در دولت میرحسین طبق توافق دولت با نهاد کارگری دولتساخته چهار سال حقوق کارگران علیرغم تورم به خاطر شرایط جنگ ثابت ماند. قرار بر این بود که بعد از جنگ هر سال درصدی معین برای جبران این شکاف دستمزدی به پایه حقوق کارگران اضافه شود. جنگ تمام شد، دولت موسوی هم تمام شد اما در بیست سال گذشته موسوی هیچوقت این تعهدش را به دولتهای بعدی یادآوری نکرد، هیچوقت عذرخواهی نکرد، هیچوقت شرمنده نشان نداد. حالا ناگهان ظهور کرده و کارگران عمل خندهداری مرتکب میشوند اگر به او اعتماد نکنند.
کروبی: مجلس ششم تلخترین مجلس برای کارگران بود. ماده 94 نظام صنفی که به موجب آن کارگران تنها در صورت شکایت از کارفرما از حقوقشان بهرهمند میشدند با همکاری سازمان تامین اجتماعی و مجلس ششم تصویب شد. ماده 191 قانون کار که بر اساس آن کارگران کارگاههای کمتر از 10 نفر از حمایت قانون کار خارج میشدند با همکاری مجلس و دولت اصلاحات اجرایی شد. خروج کارگران قرارداد موقت از امکانات اولیه تامین اجتماعی در این مجلس قانون شد... حالا کارگران میتوانند با خاطر جمع به رئیس این مجلس امید ببندند.
احمدینژاد: مادربزرگم یک وقتایی میگفت چه گویم که ناگفتنم خوشتر است.
۲- رویا متلک پرانده: « تا وقتی که حقوق کارگرها تأدیه نشده، تأمین هیچ جور آزادی فردی برای شهروندان یا اعتبار بین المللی برای ایران برای اتحادیه پشم است.» این یعنی حالا درست است که حقوق کارگران در دولتهای هر کدام از این کاندیداها لجنمال میشود اما آنها باید بزرگواری به خرج بدهند و برای تامین "آزادی فردی" ما (طبقه متوسط؟) از یک کاندیدای اصلاحطلب حمایت کنند.
خدا خودش میداند که بعد از چاپ غزل دومین علاقهام در زندگی این است که بدانم منظور از آزادیهای فردی که دولتهای اصلاحطلب با این پتانسیل فعلی میتوانند محققاش کنند چیست. چند تا کتاب چاپ میشود و نویسندههایش اگر خوش شانس باشند به خاطر مجوزی که دولت اصلاحات داده به زندان نمیافتند. چندتا روزنامه هم خب... چند ماهی، تازه با مدیر مسئولهای خودی. توی فیلمها هم میشود از این دختر ملوسای همه چی برجسته دید که لحن بچهگانهشان میتواند شلوار چند تا از این رفقای ما – حتی خود ما - را ردیف جلویی سینما بهمن نجس کند. از پاچه شلوارها و انشالله رنگ روسری که نه، همان چیزهایی که روی سر ملت است هم نمیشود گذشت. آهان... خدا بخواهد میشود توی زمستان و حتی تابستان چکمه هم پوشید.. همین؟ هدفم این نیست که تلاش چهار سال یکبار طبقهی متوسط را برای به دست آوردن این قبیل آزادیهای طبقاتی تحقیر کنم. اما قطعا وقتی قل قل ناگهانی برای بدست آوردن این قبیل آزادیها در مقابل تلاش آرام اما مستمر و در عین حال پر هزینهی یک نهاد مردمی برای گرفتن (و نه مثل این جماعت گدایی) حقوق اولیهشان قرار میگیرد مشخص است که من کدام طرفم. میفرمایید چندتا کارگر و سمپاتهایشان در مقابل اینهمه پارچهی سبز رنگی که این روزها روی میلهی آنتن پژو 206 ها توی شهر جولان میدهند به چشم نمیآیند؟ قبول. اما خودشان میدانند که قاطی این بازی محافظهکارانه برای تثبیت وضعیت موجود نشدهاند.. این بازی کاسبکارانه.
3- تصور میکنم یکجور ارادهی جمعی شاید باشد اینکه جماعت میخواهند یادشان نیاید که دایرهی اختیارات رئیس جمهور در ایران چقدر محدود است. شأن تدارکاتچی بودن رئیس جمهوری که خود رئیس جمهور اصلاحطلب هم با صدای بلند به آن اعتراف میکند را یکجورایی به روی مبارک نمیآوردند. به رویشان هم که بیاوری اعتبار بینالمللی ایران را علم میکنند و بکارت به گا رفتهی میهن باستانی و این قبیل اراجیف. جدی جدی رئیس جمهور خوشتیپ دلشان میخواهد؟
در این رابطه: درباره ی هر چیزی به جز انتخابات!
آنها كابل را با تهران ميشناسند، لباس بلند و شلوار گشاد محلي را در آوردهاند و اينجا در تهران تيشرت ماركدار و شلوار جين ميپوشند. آدامس ميجوند و گاهي كه پول توي جيبشان باشد خرجهاي آن چناني ميكنند!
از قول خبرنگار ایسنا + بخوانید افغانهای مقیم تهران چه فجایعی مرتکب میشوند. اول اینکه شلوارهای گشادشان را درمیآورند که این خودش ذاتا کار خیلی بدی است که آدمیزاد شلوارش - و آنهم نه هر شلواری، شلوار گشادش- را دربیاورد و متاسفانه به همین میزان وقاحت اکتفا نکند و به جاش شلوار جین و یحتمل تنگ هم بپوشد (همسرایان: واخ واخ)، تازه اینکه چیزی نیست، بلکم آدامس هم بجود (همسرایان: اوووووف) پول هم که توی جیباش بیاید (همسرایان: چه غلطا) خرجهای آنچنانی کند! (علامت تعجبهای این چیز/خبر/گزارش/یادداشت/مقاله؟ همان "چیز" خودش داستان دیگری است. ناکس حوالی جاهایی که نیشخند به انفجار منجر میشود را علامتگذاری کرده، لابد برای بیماران قلبی.)
به گزارش خبرنگار «شهري» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ، رويت را كه بر ميگرداني، كم نيستند دختران جوان افغان كه شالها، روسريها و مانتوهاي رنگارنگ مد روز تهرانيها را بر سر و تن دارند و ديگر چادرهاي بور چيني را از سر برداشتهاند و فقط زنهاي قديميتر افغان در مناطق محرومتر اين سر و وضع را دارند. اينها دختران نسل جديد افغانهاي تهراني هستند كه چشمهاي بادامي و تنگشان را آرايش ميكنند و خيابانهاي شمالي تهران را خوب ميشناسند!
خبرنگار "شهری" ایسنا (سئوال: آیا ایسنا خبرنگار دهاتی هم استخدام مینماید؟) گزارش داده که رویاش را که برگردانده کلی دختر جوان دیده که لباسهای تنگ و مد روز دختران تهرانی را به تن دارند اما ای بابا... اینها که شوربختانه تهرانی نیستند که. حتی شهرستانی/غربتی هم نیستند که. پس چی هستند؟ از چشمهای بادامی و تنگشان (بر خلاف شلوارهای سابق مردانشان) متوجه شده که اینها افغانستانی هستند. بعد خبرنگار جَلَب رفته در مناطق محروم چادرهای زنان افغان آن حوالی را معاینه کرده و متوجه شده که این دختران جوان حتی دیگر چادر بور ساخت کشور چین را هم به سر نمیکنند که این خودش یکجورایی جنایت جنگی محسوب میشود. به گزارش ایسنا خبرنگار ناقلا به چندتا از این "دختر افغانیا" "یه دستی" هم زده: _ آبجی از ولیعصر میشه رفت دروس؟ _ بله. _ مچتو گرفتم. «پس شما خیابانهای شمالی تهران را خوب میشناسید!»
اينها هم نسل سومي هستند، مثل ما تهرانيها كه نسل سومي داريم..
شگفتا. "این"ها هم که مثل ما تهرانیها نسل سومی دارند که. پس اینها هم پدر و پسر همان کارهای کثیفی را با زنهایشان میکنند که ما تهرانیها میکنیم.
من چند خط اول را حوصلهام کشید ترجمه کنم. زحمت باقیش با شما. فقط اگر تصمیم گرفتید کار ترجمه را در کامنتها پی بگیرید مواظب باشید. اینجا زن و بچه مردم رد میشوند. خواهشاً رنگ صورتی خاصی که در مصرع "به گزارش خبرنگار «شهري» فلان" به کار رفته را ترجمه نکنید.
در همین رابطه بخوانید: ايسنا بايد عذرخواهي كند
چمدان سوم را برداشت و باز کرد. چمدان پر از تخمه بود، روی مقوایی به خط برادر بزرگ نوشته شده بود: «ذخیره برای روزهای آینده. مردادماه سی و دو.» دو برادر / ساعدی
داستان دو برادر را اولینبار نوجوان بودم که خواندم. به اینجاش که رسیدم فقط به نظرم یکمی بانمک آمد که عدهای بعد از کودتای سی و دو با یک چمدان پر از تخمه توی زیر زمین چپیدند. دفعه بعد که خواندمش یکی دو سال اول هشتاد بود. خاتمی عملاً از دست رفته بود. یک چیزی توی تلویزیون داشت ادا اطوارش را تقلید میکرد... گفتگوی تمدنها.. مردمسالاری دینی... جامعه مدنی... آرامش فعال! من و دوستان دور و اطرافم هم با یک چمدان پر از تخمه توی زیرزمینهایمان مشغول تمرین آرامش فعال بودیم، مثل سی و دوییها. همهی امیدهایمان را به باد که نه، به گا رفته میدیدیم.. لت و پار کردن سندیکالیستها شروع شده بود و دولت جامعه مدنی فقط تماشا میکرد. چهار کارگر را به خاطر یک تجمع اعتراضی (اعتراض به چی؟ ورود دخترها به استادیوم؟ نه. به بیکار شدن.) در خاتونآباد کشتند اما لبخند گل و گشاد دکتر خاتمی کج هم نشد محض مردمداری چون اینبار نیروهای خودسر نکشته بودند، اینبار سر قاتلها به همان کسی وصل بود که برای رای دادن به او چند ساعت توی صف ایستادیم اما خوشحال، دستور شلیک را استاندار دولت تساهل و تسامح داده بود. گند خصوصیسازی هم که کاملا درآمده بود. کارخانههای بزرگ با هزاران کارگر به انباریهای بزرگی تبدیل شده بودند که به دو سه تا نگهبان بیشتر احتیاج نداشتند. نام مالکان جدید هم به نظر آشنا میآمد. تا برادرها و خواهرها و پسر عموها و برادرزادههای اعضای کابینه و مجلس اصلاحات میرفتیم اما وقتی نام خانوادگی غریبهای میدیدیم کمی طول میکشید تا بفهمیم این بابا شوهر رئیس سازمان حفظ محیط زیست است مثلاً.. حالا حس چسناله نیست وگرنه فضایش همچنان موجود است.
اینها را گفتم تا بگویم اگر مثل من حال آدم به گا رفته را دارید، زیر زمین درازکش تخمه میشکنید و به ریش چند نفری میخندید و رضایت دادهاید که چند نفری هم به ریش شما بخندند بیایید و این یادداشت از آخرین صفحه کارگری در آخرین شماره کارگزاران را بخوانید. نگاه من به "عمل سیاسی در شرایط فعلی" با خواندن این یادداشت تغییر کرد. شما را نمیدانم.
«مدتهاست که زندگی من بدون هیچگونه کوشش و نتیجهی ثمربخشی میگذرد... برای رفع این خلاء تاسفآور، از امروز که ساعت ده صبح جمعهی پانزدهم اردیبهشتماه هزار و سیصد و فلان است رسماً و کتباً تعهد میکنم و به شرف و انسانیت سوگند میخورم که از همین لحظه، بلافاصله خودم را عوض کنم... به همان یکذره شرافت و انسانیتی که در وجودم باقی مانده... خیلی خوب، حوصلهاش را ندارم... به یک چیزی، خدا که نه، دوستی هم که احمقانه است، آینده هم که زیاد درخشان نیست. عشق؟ مهم نیست. ما یک دخترهی دیوانهای را دوست میداریم، یعنی مدتی است به خودمان وانمود میکنیم که دوست میداریم، به همان عشق پاک و آسمانی سوگند که...» قریبالوقوع / بهرام صادقی
من هم از یک وقتی بالاخره آدم دیگری خواهم شد. اما نه از همین لحظه و بلافاصله. یک وقتی که به جای چهارشنبهی نَسَخی، شنبهای چیزی باشد. به همان عشق پاک و آسمانی سوگند که یک وقتی بالاخره:
- صبحها بیدار میشوم و عصرها چرت میزنم و شبها جداً میخوابم.
- ویتامین را تبلیغات نمیدانم و حداقل روزی یک نارنگی میخورم که هم ویتامین c دارد که برای سیگار خوب است و هم پوست کندنش کثافتکاری پرتقال را ندارد.
- هفتهای یکبار به مادرم تلفن میزنم و ضمن احوال پرسی و کسب اطلاع از بیماریهای جدیدش دستور پخت یک غذایی را میپرسم. حتی بین توضیحاتش سئوالاتی میکنم تا مطمئن شود دارم یادداشت بر میدارم.
- خودم را دامننورد قهاری نشان خواهم داد تا هربار تلفنم زنگ خورد رفقایم به هم چشمک بزنند و زنها یکجور تنفر صکثی نسبت به من احساس کنند.
- سعی نمیکنم خواهرم را قانع کنم که شوهرش یک خرده بورژوای دوزاری است و کلا از دیدن ریخت زندگیشان کهیر میزنم. کهیر زدن با لبخند زدن در محفل گرم خانواده منافاتی ندارد.
- برای رد دعوت به جای آنکه بگویم حس ندارم میگویم وقت ندارم تا مردم خیال کنند در زندگی خیلی پرمشغله هستم.
- در انتخاب مدیریت ساختمان حضور پرشوری به هم خواهم رساند و یادم میماند قبل از رای گیری از سرایدار سئوال کنم شوهر آن زنی که یک روز آزگار مرتاضانه توی آسانسور زندگی کرد تا برای شوهرش تبلیغ کند دقیقاً کدامشان است.
- به دخترهای زیر هجده سال به چشم پدری نگاه میکنم. به زنهای بالای پنجاه سال به دیدهی فرزندی.
- ظرفهایم را حداقل هفتهای دو بار میشویم تا رفیقم خاطرهی چایی خوردن توی کاسه سوپ خوری را فراموش کند.
- هر نوع بازی مفرح اما کثیف و بیحاصل با سیبلیم همچون کشیدن و کندن و جویدن را ترک خواهم کرد و شاید روزی بالاخره تراشیدمش و با این کار ایدئولوژیام را هم عوض کردم.
.
.
.
- هرازگاهی میآیم اینجا مینویسم که چقدر جالب توجه هستم.
گوش کن زنک را اگر یادتان مانده باشد سعی کردم مامور ایمنی معدن را توصیف کنم که همین آدمی بود که اینجا اسمش در خبر آمده. مرد بدی نبود. بالاخره همان نیم ساعتی که با هم بودیم آنقدر بود که اسمش بعد از اینهمه سال و اینهمه آدم و اینهمه جا یادم بماند. برفرض که کارفرمایش را بیشتر از همکارانش دوست می داشت. من هم یک وقتی اینطوری بودم (با این تفاوت که آن زمان کارفرمایم معشوقه ام بود).
به جای اینکه هر جا نوشتم و گفتم بیشتر گفتم و نوشتم دوازده نفر، این هم برای خلاصی وجداندرد احتمالی به یاد نفر سیزدهم:
سوار آسانسور كه چه عرض كنم... سوار تكه فلزي ميشويم تا ما را به عمق دویست و چهل متری زمين ببرد. توي تونلي كه يك روز از انفجارش گذشته قدم ميزنم. تا زانو توي آبم. مامور كنترل گاز جلو تر از من است. بيست دقيقهاي جلو ميرويم تا به جايي كه چهار كارگر كشته شدهاند برسيم. كلاه يكي از كارگران را ميبينم. بخشي از سرش توي كلاه جا مانده. جنازهها را دو ساعت قبل بردهاند. توي آب كه قدم برميدارم يك چيزي كه توي آب شناور است به چكمهام برخورد ميكند. فكر ميكنم الوار سقف معدن است. ترجيح ميدهم فكر كنم الوار است و نه يك دست يا پاي قطع شده. مامور كنترل گاز ميايستد. ميگويد: «چهار درصد گاز متان.» ميپرسم: «طبيعيه؟» «نه. تقریبا چهار برابر استاندارد.» توي جدارهاي در ديوار تونل يك بغچه ميبينم. قسمتي كه بيرون بوده كاملا سوخته است. بيرون ميآورم و بازش ميكنم. سه تا پياز و چند تا نان. نهار يكي از كشته شدگان است. كمي آن طرفتر دستگاه متلاشی شده ی گازسنج زير يك تكه از الوار سقف افتاده. از ماموري كه عين همان دستگاه توي دستش است ميپرسم: «گاز سنج نيست؟» خودش را بيتفاوت نشان ميدهد اما صدايش ميلرزد. «نه بابا. راديوئه.» «راديوی باتری دار؟ توي تونل؟ خيلي خب... بريم.» چهار پنج قدم ديگر جلو ميرويم و ناگهان مامور جيغ ميكشد: «هفت درصد... يكهو هفت درصد شد. هشت تا... الان هشت تا شد.» با پاهاي بلندش توي آب ميدود و جيغ ميكشد و من هم پشت سرش. حسابي عقب ميافتم.
آخرين پيچ را كه رد ميكنم ميبينم دكمه آسانسور را زده و در حال بالا رفتن است. من را كه ميبيند اهرمي را ميكشد و بالابر را نگه ميدارد. شبيه آدمهاي خجالتزده نيست. فقط توي راه يكبار زير لب با لهجه كرماني ميگويد: «فكر كردم گير افتاديد.» عصبانيم. نگاهش می کنم. دلم میخواهد حالت چشم هایم را بعد از این نامردی برایتان توصیف کنم. اما خودم که چشم هایم را نمیبینم. همین قدر بگویم که ا(به قول آن بزرگ) اگر چشم های من در آن لحظه طپانچه بود یارو الان زنده نبود. سرتاپايش را نگاه ميكنم و ميگويم: «سرجمعت... با پدر و مادر و فك و فاميلت به تخمم هم نيستيد... نگاش کن! کرمان ز گه آیند برون / این گه ز کرمان آمده» توهين بيربطي است اما آرامم ميكند. خودش را ميزند به نشنيدن. چند دقيقه بعد بالابر تق و تقي ميكند و وسط راه ميايستد. مامور سنجش گاز بيسيمش را روشن ميكند و دوباره جيغ كشيدن را از سر ميگيرد: «سميعي... بكشمون بالا... سميعي... هشت درصده. هشت درصده سمیعی، داشت زياد ميشد...» جيغ ميرند و با لهجه فحشهايي ميدهد كه مادر قحبهاش را ميفهمم و آن وسطها اشهدش را هم پشت بيسيم خطاب به سميعي ميخواند. لابد فکر می کند خدا از زیر زمین صدایش را نمیشنود و بدون اشهد سقط میشود...
کتیگل: پست بالا (پایین) از آن اتفاقهایی ست! که آدم نفسهاش هم دردناک می شوند. من اطلاعات حقوقی ندارم اما ظاهرا چیزی هست به نام شکایت عمومی. میتوانیم یک شکایت نامه تنظیم کنیم و به پرونده احتمالی این بیشرفهایی که اسمشان کارفرما و ناظر امنیتی است اضافه اش کنیم. تا جایی که من فهمیده ام بخش خصوصی در ایران (مخصوصا در ارتباط با منابع طبیعی) از "دولتی" ها جدا نیست اما یک وکیل باهوش (که حقوق خوبی هم می گیرد) حتما بی تاثیر نیست. این راهی است که به عقل من میرسد.
لئون: خیالت را راحت کنم. نه. اساسا امیدی به پیگیری قضایی نیست. ببین، چهار سال قبل که در این معدن 9 کارگر کشته شدند، دادگاه مالک معدن را دنبال میکردم. مسئله اصلی این بود که در هنگام انفجار و پیش از آن دستگاهی برای اندازهگیری مقدار گازهای سمی و منفجره در داخل تونل وجود داشته یا خیر. مالک معدن ابتدا میگفت که چون دستگاه گازسنج گران است وسعش نرسیده بخرد . این حرف کسی است که معدن چند میلیاردی را به چند صد میلیون تومان خریده بود (آن زمان برای گزارشی حساب کردم. کل قیمت معدن برای رهن پانزده ساله به اندازهی سود دو ماه و نیم تولید ذغالسنگ معدن است). این ادعا همان اول کار رد شد چون کارگران قدیمی و بازنشسته شهادت دادند که از زمان مالکیت دولت و حتی پیش از انقلاب یک شرکت خارجی آنقدر که در هر شیفت کاری دو دستگاه داخل هر تونل استفاده شود (که نیازی هم نیست چون در زمان پیمانکار دیگر افقهای بیشتری فعال بودهاند دستگاههای بیشتری هم خریداری شده بوده.) دستگاه گازسنج وجود داشته. دفاع مالک معدن بعد از رو شدن دروغش دقیقا این بود: «مگه من عُمرم که کارگرامو دستی دستی به کشتن بدم.» خب، با شهادت کارگران قدیمی محرز شد که دستگاه ایمنی پیش از انفجار وجود داشته اما سئوال این بود که چرا از این دستگاه استفاده نشده. مالک معدن وجود دستگاهها را قبول کرد اما ادعا میکرد که هنگام انفجار دستگاهی داخل تونل وجود نداشته. یادم نیست میگفت دستگاه خراب بود یا همچو چیزهایی. از اینجا به بعد بلحاظ قانونی دعوا را باخته بود و برای خالی نبودن عریضه شهادت دیگری هم ضمیمه شد که حتی «هنگام انفجار هم دستگاه گازسنج داخل تونل وجود داشته» یعنی که نمایندهی مالک معدن با آگاهی از بالاتر از استاندارد بودن گاز متان شیفت کاری را تعطیل نکرده و کارگران را مجبور کرده که در آن شرایط به عمق 240 متری زمین بروند و کار کنند. دفتر ثبت ایمنی هم نشان میداد که صبح روزی که تونل منفجر شده مهندس ایمنی گاز متان تونل را 5 درصد ثبت کرده بوده. استاندارد متان در عمق 200 متری زمین 1 درصد است و بالاتر از این مقدار باید شیفت کاری تعطیل شود. خب. از اینجا به بعد مالک معدن در مواجهه با دوین دروغش میگفت اگر ما هر روز که متان در داخل تونلها بالاتر از استاندارد باشد بخواهیم کار را تعطیل کنیم چند روز در هفته این اتفاق میافتد و «چرخ تولید مملکت لنگ میشود». چرخ تولید مملکت! حالا چرا چرخ تولید مملکت لنگ میشود؟ از اینجا به بعدش را من عرض میکنم. چون دستگاه تهویه تونل در عمق دویست و چهل متری زمین چند روز در هفته خراب میشود و آدمهای آن پایین باید از هوایی که از راه آسانسور داخل میشود تنفس کنند. چون مالک معدن که بعد از دو ماه و نیم تمام پول رهنی که برای پانزده سال به دولت پرداخته بوده را از تولید کارگران به دست آورده و پس از آن در کار سود بیشتر بوده دلیلی ندیده که بخشی از این سود را به تعمیرات اختصاص بدهد. لااقل تعمیر دستگاه تهویه تا آدمهای آن پایین بتوانند تنفس کنند. به همین دلیل چند روز در هفته شرایط برای کار کردن مساعد نبوده... یک حرفی هم میزد که نمیدانم از سر رذالتش بود یا حماقتش. میگفت «این انفجار اتفاق بوده چون تا پیش از این کارگران در همچین شرایطی – بیش از 5 درصد گاز متان در هوای تنفسی – کار میکردند و وقتی بیرون میآمدند "فوقش" کمی سرگیجه و تهوع داشتند.» فوقش. بعد هم که آن جمله و آن لبخند عجوزه کش: «این ناکسا توی زلزله نمردن که بیان اینجا بمیرن خونشون بیافته گردن ما» اگر یادت باشد سال 84 یک زلزلهای آن حوالی آمد.
خلاصه دادگاه مالک معدن را محکوم کرد. اما اینکه به چی محکومش کرد داستان دیگری است: دو ماه تعطیلی افق شمارهی دو معدن (محل انفجار) و پرداخت دیه نه انسانی که کشته شده بودند. همین. تا پارسال که باز دو نفر دیگر کشته شدند (چون تعداد بیشتری در زمان انفجار حضور نداشتند تا بمیرند) و حالا هم که 12 نفر دیگر. این 23 نفر که میگویم نه یعنی 23 نفر مثل ما، فرق دارد با 23 نفر من و تو و جماعت هنرمند و روزنامهنویس و آکتور و کارمند و اینها.. 23 نیروی تولیدکننده که اگر قرار به ارزشگذاری باشد هرکدامشان به تمام صنف و طبقهی ما میارزند.
اینها را گفتم تا برسم اینجا که بگیر رفتیم و شکایت هم کردیم و طرف محکوم هم شد (هرچند جنبهی عمومی جرم گویا کار دادستان است). به چی محکوم میشود؟ بگیر رفتیم و شکایت کردیم و طرف هم به چیزی که حقش بود محکوم شد. تکلیف هزاران کارخانه و واحد صنعتی و معدنی که از زمان هاشمی تا اوجش دورهی خاتمی و تا امروز به اسم خصوصیسازی بین نزدیکان قدرت - مثل این معدن - پخش و پلا و سپس نابود شدند چه میشود؟ اینهمه کارگری که در سنین میانسالی ناگهان بیکار شدند و چون هنوز – بر خلاف طبقهی ما – شرمندگی را میشناختند از سر ناچاری خودکشی کردند را کی میخواهد دوباره به زندگی برگرداند؟ از چی حرف میزنیم؟
«برای آدمهای بیچاره دو راه خوب مردن هست.
یا در اثر بیاعتنایی مطلق همنوعان در زمان
صلح، یا در اثر شوق آدمکشی همین همنوعان
در زمان جنگ»
مغز ذوبشدهای كه روی ترك جمجمه دلمه بسته، از آن چیزهایی نیست كه بشود توصیفش كرد، توی مدرسه هم یاد آدم نمیدهند. مثل همین كه میگویند آدم پنج لیتر خون بیشتر نیست. خب، این حقیقت را فقط وقتی میفهمی كه آن پنج لیتر كذایی ذرهذره از بدنت خارج میشود. اینها را گفتم تا برسم به اینجا كه زیاد امیدوار نباشید به صرف خواندن این چیزها بفهمید آنجا چه خبر بوده. من فقط چیزهایی را كه دیدهام تعریف میكنم و چندان در بند شیرفهم كردن شما نیستم چون راستش را بخواهید مطمئن نیستم خودم هم دقیقا فهمیده باشم.
چند جنازه را كنار هم خوابانده بودند. كف سردخانهای در كرمان. گوشت سوخته پیدا بود و جمجمهها و سینههای شكافته شده و امعا و احشاءشان. وقتی رسیدم داشتند شكاف روی سینه جنازهها را با پنبه میپوشاندند. تا جایی كه یادم مانده پنبه كم آمده بود و كارمندهای سردخانه هم كلافه بودند و به در و دیوار غر میزدند. همینطوری برای اینكه سر حرف را باز كنم به یكی كه نزدیكم ایستاده بود گفتم «انگار بدجور داغون شدن.» طرف هم مثل اینكه منتظر اشارهای از جانب من بود تا تمام انزجارش را از وصله پینه كردن آدمهای مثلهشده خالی كند، شروع كرد دری وری گفتن كه چون لهجهاش به مدد غیضش زیادی غلیظ شده بود، معنی دقیقش را نفهمیدم، اما خب، برای فهمیدن فحش که احتیاجی به فهمیدن لهجه و زبان نیست. كلی طول كشید تا برایش ثابت كنم كه هیچ صنمی با كارفرمای این جنازهها ندارم. او هم بالاخره برای جبران فحشهایی كه بیجهت خرج كرده بود برایم توضیح داد كه هر سال چند جنازه از معادن زرند كرمان برایشان میآورند كه دیگر شبیه جنازه آدمیزاد نیستند. لبههای شكاف روی سینه یكی از جنازهها را لمس كرد و نشانم داد كه همگی به یك شكل پاره شدهاند. طرف برای خوشخدمتی با جزئیاتی كه حالا به خاطر ندارم تعریف كرد كه این آدمها موقع كاركردن در عمق دویست متری زمین توامان گاز متان تنفس میكردهاند و ریههایشان از این گاز منفجره انباشته میشده و هنگامی كه جرقهای زده شده هوای داخل ریههایشان هم منفجر شده و سینههایشان را به این شكل شكافته است. حالا، یعنی بعد از نوشتن جملات بالا یكی از جزئیاتی كه تعریف كرده بود را به یاد آوردم. میگفت وقتی بدن از درون منفجر میشود، شاید به خاطر وجود گاز متان، جمجمه ترك میخورد و مغز ذوب شده به بیرون پاشیده میشود. به نظرم آمد كه این لختههای كم و بیش سفیدرنگ روی جمجمه هیچ شباهتی به مغز آدم ندارد. یعنی مركز تمام احساسات و منبع تمام خاطرات آدم نمیتواند یا نباید تا این حد رقتانگیز باشد. فكرهای مهمی توی سرم نبود. به همین چیزهای دمدستی فكر میكردم. اینكه چطور باید این جنازهها را توصیف كنم كه شبیه ضجه مویه نشود، غلو نشود، داستان نشود. آنوقتها جوانتر بودم. فكر میكردم میشود.
[یک وقتی است که حال و حوصله جمع کردن سر و ته نوشتهام را هم ندارم، همینطوری که چرک نویس کردم و نشانه گذاشتم تا بعدا جمعش کنم بگیرید الان بعدا]
این چپگرایی هپروتی که چندوقتی است دوباره مد که نه دقیقا، صکسی شده (غالبا برای زنان) همانطور که برجسته کردن لبها و سینهها و گونهها و اینهمه باسن (غالبا برای مردان) تا یک جایی قبول دارم بانمک است، مثل همان برجستگیهای کذایی.
اما از جایی حال به هم زن میشود که چپ میشود همین و باقی هم میشوند لابد آوانتوریست. من نمیتوانم به این نوع چپی که برای فجایعی که در فواصل مطمئنه رخ میدهند پستان به تنور میچسباند و زبان میگیرد، مو میکند و با کله توی شیشه میرود اما در مقابل جنایتی که جلوی چشمش اتفاق میافتد حناق میگیرد، فقط نیشخند تحویل بدهم.
اگر آدمی آنقدر آدم هست که کشته شدن مردم غزه ناراحتش کند و وادارش کند به نوشتن و حرف زدن، نمیتواند از کشته شدن 13 کارگر در انفجار معدنی که انفجارش قابل پیشبینی بوده حرفی نزند. تیترش را بخواند و نهایتا بگوید «آخی». حق 13 کارگری که چند روز پیش (30 فروردین) در معدن بابنیزو کشته شدند، حق 2 کارگری که شهرویر پارسال در همین معدن کشته شدند، حق 9 نفری که سال 84 باز در همین معدن و در تونل همین افقی که چند روز پیش منفجر شد کشته شدند یک آخی یواشکی نیست. همانطور که در مورد کشتار مردم غزه اگر یادتان مانده باشد آن زمان آخیگوها به نظرمان بیرحم میآمدند.
عصبانی شدن در مورد کشتار معادن زرند کرمان (که ما فقط از کشتههای یکی از معادن آن منطقه مطلعیم) مسئولیتی است که عصبانی بودن از کشتار مردم غزه روی دوش میگذارد.
ما اینجا یک فرقی هست. همین فاصلهی مطمئنه که گفتم. تو اگر اسرائیل را محکوم کنی که خب هر آدمی با دوزار شعور همین کار را میکند (حتی بدون این دوزار هم مسئولین محترم مملکت ما نشان دادهاند که میشود). مقابلت چه کسانی هستند؟ یک مشت خنگ و خل و مشنگجات پان ایرانیست و کورش کبیر باز که در کنار اعتقاد به اینکه چرخ و خط و موتور برق فشار قوی و ساعت رولکس را در زمان خشایار شاه یک برزگر اهل نیشابور اختراع کرده، معتقدند لت و پار شدن عربها همینجوری حال میدهد. خب اینها که زیاد جدی نیستند و ژست چپ بودن ما در خطر جدی تهدید نمیکند. اما در مورد انفجار معدن (مثلا) کار به همین سادگی نیست. خیلی زود به این نتیجه میرسند که محکوم کردم این فاجعه جدای از محکوم کردن خصوصی سازی با مدافعان دست به فرمولش نیست که با چارتا ضرب و تقسیم جنازهها بر تولید و تفریق از زندهها یک نتیجهای
سال 84 که 9 نفر کشته شدند صاحب این معدن با لبخند عجوزه کشی گفت «این ناکسا توی زلزله نمردن که بیان اینجا بمیرن خونشون بیافته گردن ما» پارسال تلفنی به عرض رساند که «
روز قبل از انفجار جدارههایی که احتمال نشت گاز متان داشته را با پارچه پوشانده بودند و فردایش هم کارگران را به تونل فرستاده بودند
من این چپی که شاخکش فقط رو به بیرون حساس است را وقیحتر از گهترین شکل راست، وقیحتر از محمد خاتمی میدانم. اینها با حساسیت نشان دادن به فاجعهای (به حق) و سکوت در مورد فاجعهای دیگر از اعتبار فاجعهی دیگر کم میکنند. برای عصبانی شدن انگار محدوده تعیین میکنند.
برای طیف مخاطبانشان محدوده تعیین میکنند. دستگاه سنجش فاجعه
چرا اینها عصبانی نیستند؟
به بعد
چپ حکمتیست که جدیدا از وجودشان مطلع شدهام که گویا نه نفر بودهاند که با مرگ منصور حکمت به دو گروه چهار نفره تقسیم شدهاند و از بخت بد یک آدم متلون المزاجی مثل من انگار نفر نهم است که هر وقت به طرف یکی متمایل میشود آن گروه میشود اکثریت و گروه دیگر اقلیت تا دوباره هوس کند
لغو نظام کارمزدی که حتی این گروه هم معتقدند قبل از برپایی نظام مقدس کمونیستی ممکن نیست پس سندیکالیستها خائناند که میخواهند در مورد کارمزدشان چانهزنی کنند چون انقلاب را به تاخیر میاندازند
جعلی بودن اینها جعلی بودن
پرسیدم منصور حکمت دقیقا چی به کمونیسم اضافه کرد که شد حکمتیسم گفت انباشت آغازین گفتم انباشت آغازین کار حکت بود؟ با هزارتا علامت تعجب. گفت نه اونطوری، بومیاش کرد
دقیقا از جایی که
چطور عصبانی
اینها همه میتوانند در یک روز اتفاق بیافتند یا اگر دوست دارید به مرور، با گذشت روزها و حتی ماهها، شاید تا سالها بشود کشش داد. از شروعش هم مطمئن نیستم. بعد از بستن در، مثل وظیفهای که در حضور او اجازهی انجامش را نداشته یکراست به سراغ میز برود یا اینکه در را ببندد و بیاید جلوی تلویزیون بنشیند، شام بخورد، چند تا چایی، سیگار، انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. بعد ببیند که نمیشود. آن وقت دست دراز میکند و چیزی از روی میز برمیدارد. یک چیزی که تمام مدت، حتی قبل از رفتن او هم جلوی چشمش بوده و در تمام مدتی که لپههای اضافی را گوشهی بشقابش جمع میکرده و نرهلسهای نه چندان – با معیار امروز - عاشقانهی خرس قطبی برای مادهاش را از تلویزیون تماشا میکرده آن چیز از نظرش دور نشده. شاید هم راهش این باشد که یکدفعه این اتفاق بیافتد. یعنی وقتی او رفت در را ببندد. بنشیند جلوی تلویزیون شام بخورد و چایی و سیگار و وانمود کند که هیچ اتفاقی نیافتاده و بعد ناگهان کنار ظرف، روی جعبهی سیگار یا از پشت لیوان چایی آن چیز را ببیند. اینکه چه چیزی.. خب، هر چیزی میتواند باشد. یکبار از تار مو شروع کردم. تار موی قهوهای که لای خرت و پرتهای روی میز پیدا میکند و بعد از معاینه بر میدارد و به آشپزخانه میرود. همچنان که مو را با احتیاط کمی دور تر از لباس قهوهایاش نگه داشته با دست آزادش در کابینت را باز میکند، سطل آشغال را از زیر ظرفشویی کمی به بیرون هل میدهد، درش را باز میکند و مو را رها میکند توی سطل.
چند روز قبل یا بهتر است بگویم چند شب قبل از فیلتر سیگار شروع کرده بودم. فکر میکردم جمع از من مستتر است - این عادت را از وقتی پیدا کردهام که عادت فکر کردن به اینکه جمع از من خنگتر است را ترک کردهام - چون جمع از من مستتر بود فیلتر سیگار را سفید کردم و برای محکمکاری رد قرمزی هم رویش انداختم. که از توی جاسیگاری شلوغ که کفاش را لجن چایی و خاکستر گرفته، از لای باقی فیلترها بیرون میکشد (برای آنکه با بالایی هم قافیه باشد میتوانم رضایت بدهم که "بر میدارد" هرچند کسی فیلتر سیگار را از توی لجن کف جا سیگاری برنمیدارد مگر کسی که هیچوقت سیگارش را با ته چایی توی جاسیگاری خاموش نکرده باشد) و همان قصهی پیمودن مسیر اتاق نشیمن تا آشپزخانه و ماجرای سطل. جمع این داستان ونهگات را نخوانده بود. زیاد روی مستیاش حساب باز کرده بودم. گفتم شاید هم از بارتلمی باشد. از همین آمریکاییها خلاصه.
هستهی انگور را برای جمع تعریف نکردم چون آن موقع نمیدانستم. اما برای او گذاشتم بعد از تار مو. داشت خیار پوست میکند و من سیب میخوردم که نه، به قطعات مساوی و بعضا نامساوی تقسیم میکردم و هنوز به باز کردن در کابینت با دست آزادش نرسیده بودم که مراسم جدا کردن هستهها را دیدم. بعد گفتم که آمد نشست پشت میز و بشقاب را کشید طرف خودش. با نوک چاقو بین پوستهای سیب و خیار و پرتقال را گشت و دو تا هستهی انگور پیدا کرد و دوباره تا زمان انداختن هستهها توی سطل، با همان جزئیات. از همین تکرار جزئیات (که یارو دو تا هستهی انگور را از بین آنهمه پوست سیب و خیار و پرتقال با نوک چاقو جدا میکند و کف دست میگیرد - بر میدارد - و به آشپزخانه میرود. با دست آزادش در کابینت را باز میکند و سطل آشغال را از زیر ظرفشویی کمی به بیرون هل میدهد. درش را باز میکند و هستهها را رها میکند توی سطل.) حوصلهاش سر رفته بود و با همان ژست دل آشوب کن بی قصد و غرضی گفت «تهش هم لابد بدبخت را به گروتسک فنا میدهی. خانه آتش میزند یا یک جاییش را میبرد و از این مدلیها.» حالا به نظرم کمی بیرحمی میآید اینکه گفتم تشخیص گروتسک بودنش کار شما توی روزنامهتان است. روزنامه خالی هم نگفتم البته و از این جهت حرفم را بیرحمی میدانم: «روزنامه پنجاه تومانیتان..».
اول و آخرش باید میرفت. معلوم بود میرود. اما نمیدانستم که این آخرین بار است یا باز به بهانهای، کتابی فیلمی ناخنگیری که خودش آورده اما نبرده – شاید به هوای همچین روزی – باز بیاید. خیار پوست بکند و من سیب تقسیم کنم و باز همان که بعد از رفتنش استکان چاییاش را از شلوغی روی میز بردارم و زیر اب گرم بگیرم. روی لبهاش دست بکشم و توی نور نگاه کنم که جای انگشتش نمانده باشد.
اینجا کلا فــیلتر شد و من هم کلا به زاپاس رفتم.
حافظهی فقرا از حافظهی ثروتمندان کممایهتر است، در مکان مرجعهای کمتری دارد چون فقرا محل زندگی خود را کمتر ترک میکنند، در زمان هم با آن زندگی یکنواخت و تیره مرجعهای کمتری دارد. [...] زمان از دست رفته را فقط ثروتمندان باز مییابند. برای فقرا فقط نشانههای مبهمی در راه مرگ به جا میگذارد.
آدم اول/ آلبر کامو/ ترجمه منوچهر بدیعی
آدم اول را در سنی که نباید خوانده بودم و بعد به سنی که باید که رسیدم توی آن بازار شام نیافتمش، تا این اواخر مصیبت اسبابکشی، آنهم تازه به همت دختر دایی پنج شش سالهام که مثل باقی زنان دنیا خانه مرد تنها را محل تاخت و تاز سلایق خود میداند: کتاب رنگیا تموم شد. اینام (شوربختانه) سفیدن.
