تبليغاتX
همه میدانند

براي‌ انجام‌ كار مساوي‌ كه‌ در شرايط‌ مساوي‌ در يك‌
 كارگاه‌ انجام‌ مي‌گيرد بايد به‌ زن‌ و مرد مزد مساوي‌
 پرداخت‌ شود. تبعيض‌ در تعيين‌ ميزان‌ مزد براساس
‌ سن‌، جنس‌، نژاد و قوميت‌ و اعتقادات‌ سياسي‌ و
 مذهبي‌ ممنوع‌ است‌.
[ماده ۳۸ قانون کار]


قانون‌ كار فعلي تنها ضامن شرايط حداقلي استفاده از نيروي کار انساني است. اين قانون به کارفرما اجازه نمي دهد کارگر را به صرف فقير بودن از مقام انسان بودن ساقط کند. فقط به دليل وجود همين ته‌مانده بندهاي به‌جا مانده از قانون كار است كه کارفرما ناچار است کارگرش را بيمه کند، دستمزد پايه را به او بپردازد، بيشتر از هشت ساعت در روز از کارگرش کار نخواهد، يک روز در هفته را تعطيل کند و نتواند بي دليل قابل قبول ابزار توليد را از کارگر بگيرد. آنچه حالا از قانون كار باقي مانده چيزي نيست جز يك مرز خيلي باريك ميان شرايط به كارگيري حيوان و انسان. از شوخی های مهوع ایرانی آنکه همین مرزهای حداقلی توامان در معرض تهدید دولت نهم و دلقک اقتصاددان ـ ژورنالیست های لیبرال است. چه می شود گفت؟ 

ب.ت: در يک شرايط اقتصادي سالم که نسبت عرضه و تقاضاي نيروي کار برابر باشد، نه، اصلا بگو اين فاصله كم باشد، من از حذف قانون کار دفاع مي کنم. در آن شرايط آرماني سنديکاهاي مستقل کارگري مي توانند رو در رو با تشکل هاي کارفرمايي درباره قرار کار و نرخ دستمزد و ايمني و بهداشت و... مذاکره کنند و به نتيجه برسند بي آنکه نيازي به دولت و قانون و دستگاهي بوروکراتيك باشد. آن روز بي‌حضور جرثومه دولت، کارگران و کارفرمايان بر اساس داشته هاي شان پاي ميز مذاکره مي نشينند. قدرت کارگران در نيروي کارشان است و قدرت کارفرمايان در پذيرش اين نيروي کار. در اين ميان هر دو گروه به هم محتاجند و نتيجه اين مذاکرات به ضرر يکي از طرفين نخواهد بود. قطعا روزي كه عرضه و تقاضاي بازار كار متناسب باشد روز بهتري براي كارگران خواهد بود اما تا رسيدن آن روز وظيفه کارگران و روشنفکران ايراني پاسداري از قانون کار فعلي است، پاسداری از انسان.

*به بهانه سالروز تصویب قانون کار



[داستان]

تلفن كه زنگ زد با اينكه روي زمين وسط عكس‌ها نشسته بود خواست خودش جواب بدهد. تكاني خورد و عكس‌هايي كه روي دامنش جدا شده بودند به هم ريختند. شوهرش روي مبل نشسته بود. خم شد و گوشي را برداشت. زن دستش را انگار پيچي را بچرخاند توي هوا چرخاند كه يعني «كيه؟» مرد شماره‌انداز را نگاه كرد. گفت «با منه» بعد رو به من لبخند عذرخواهي زد و به گوشي اشاره کرد. به اتاق خواب كه رسيد تلفن را جواب داد. زن با صدايي كه نمي‌شناختم گفت «درو ببند».
به من گفت: كجا بوديم؟
گفتم: اين بد نيست.
پسربچه‌ي كچلي با لباس بلوچي  جلوي دوربين خم شده بود و سعي مي‌كرد ميخ كپر را بكند.
گفت: حس‌شو مي‌گيري؟ داره ميخ فقر و فلاكت‌شو مي‌كنه. داره با اين دستاي كوچولوش تلاش ميكنه كه... حس اميدواري داره. در اومده؟
گفتم: به اين چيزاش توجه نكردم. اما لباسش با نمكه.
 گل‌دوزي‌هاي ظريف كنار يقه و سر آستين‌ها را نشان دادم.
گفتم: با اين وضع زندگي توي كپر، وسط خاك و كثافت عجيبه اين دقت. چهره‌شم خاصه. از اون بچه تخس‌هاس. صورتشو جمع كرده تا به تو بگه داره خيلي زور ميزنه. اما اينجا رو نيگا.
با دست خط لب‌هاي پسربچه را نشانش دادم كه مثل لبخندی کنترل شده کج شده بود.
گفتم: اين عكس اگر بزرگ بشه معلوم ميشه مجبورش كردي جلوي دوربين ژست بگيره. ولي با نمكه.
گفت: بالاخره آره يا نه؟
گفتم: من چي بگم؟ گفتم كه از اين چيا چيزي نمي‌فهمم. بهتره براي انتخاب نهايي با يه عكاس مشورت كني. نرگسی، حميدی کسی.  
به زور لبش را به هم فشار داد كه يعني لبخند مي‌زند. براي آنكه چيزي هم ضميمه‌اش كرده باشد گفت: اين درويش مسلكي‌ت...
گفتم: درويش مسلكي کجا بود بابا. مگه من عکاسم؟ نهایتا مي‌تونم بهت بگم بانمكه يا نيست.
گفت: شام كه مي‌موني؟ ولي اگه تو مي‌گي اينو بزرگ كنيم. همين فيگور پسره هم خوب دراومده. يه جلوه‌اي ميده به اینهمه عکس فقر و نکبت.
گفتم: شام بايد خونه باشم. يه وقت ديگه ميام.
بلند ‌شد رفت توي آشپزخانه. دستش رفت در يخچال را باز كند كه پشيمان شد و برگشت سمت اتاق خواب. توي راه به من گفت «حالا يه چيزي بخوريم تا شام.» در اتاق را تا جايي كه سرش رد بشود باز كرد. فكر كردم بی حرف به شوهرش نگاه مي‌كند چون نشنيدم چيزي بگويد. به گمانم پنج دقيقه‌اي سرش لاي در بود. بعد آمد بيرون و در را بست. دوباره چرخي توي آشپزخانه زد و خيارشورها را از يخچال درآورد. با پلاستيك گرفت زير آب و همانطور گذاشت كف ظرف‌شويي و آمد طرف اتاق خواب. چند ضربه به در زد. شوهرش گفت «جانم؟» با لحني كه سعي داشت مسخره به نظر برسد گفت: «قربان. مهمون داريم. تشريف بياريد شام درخدمت باشيم.»
گفتم: چي مي‌گي؟ من بايد برم.
صورتش را كج كرد و لب زد «خفه».  شير آب را بست و آمد دوباره نشست وسط عكس‌ها. دست‌هايش را گرفت زير بغلش تا خشك كند. با احتياط عكسي را از گوشه گرفت و بلند كرد. گفت: بانمكه يا نه؟
گفتم: پرتره بچه؟ همين؟
گفت: فروشي بود. مادرش به دويست هزار تومن مي‌فروخت به هركي مي‌خواست. به حميد آصفي گفته بود دويست تومن بده هركاري مي‌خواي باهاش بكن.
گفتم: پس طرف مشتري‌شناس هم بوده. بالاخره چقدر معامله‌شون شد؟
گفت: نخند. حالمو بد مي‌كني.
بلند شد رفت بی حوصله به در كوبيد. با مشت. شوهرش هنوز داشت با تلفن صحبت مي‌كرد. چند لحظه گوش به در چسباند و منتظر ماند. از توي اتاق صدايي نشنيدم. بعد آمد بالاي سر من و عكس‌هايش ايستاد. خيره نگاه مي‌كرد. معلوم نبود به من یا عکس ها. عكس دختربچه هنوز بين دو انگشتش تاب مي‌خورد. ده ـ دوازده ساله‌ به نظر مي‌رسيد. با چشم‌هاي سورمه ماسيده و يقه‌ي سرخ. گفتم «اين هم با نمكه. يه چيزي زير عكس بنويس.» جواب نداد. حتي هيچ واكنشي كه نشان بدهد شنيده. گفتم «هوي. چته؟» گفت «هيچي. دلم مي‌خواد گريه كنم، نمياد. پول يه دست لباسه دويست تومن. چی بگه آدم؟» گفتم «ناراحت نكن خودتو. از اين چيا زياده.» باز رفت توي آشپزخانه. در يخچال را باز كرد و گفت «كالباس‌اينا داريم اگه نمي‌خوري برات تخم‌مرغ نيمرو كنم.» گفتم «من دارم ميرم. تعارف ندارم كه.» پشت در يخچال بود. نمي‌ديدمش. گفت «تا تكليف عكس‌ها معلوم نشه هيچ جا نمي‌ري مرتیکه. بمون صبح با هم مي‌ريم.» در يخچال را بست و چند تا گوجه انداخت روي خيارشورهاي كف ظرفشويي. از جلوي من كه رد مي‌شد گفت «برم برات شلوار راحت بيارم» سرم پائین بود. جواب ندادم. وارد اتاق خواب شد و در را هم بست. نيم ساعت بعد موقع رفتن ضربه‌اي به در زدم كه يعني خداحافظ.


[حضور نامعمارانه در ضیافت معمارانه کورش]

ــ مجيد جوبچي مي‌گفت «شنبه شنبه آقام، جمعه جمعه آقام» خانه هم براي من هميشه خانه بابام بوده. چه آنوقت كه ايواني بود و باغچه‌اي و در بزرگ شيشه‌اي كه از وسط حياط دمپايي‌ام را شوت مي‌كردم تا بخورد به شيشه و دنگي صدا كند و پشت بندش واکنش کلیشه ای مادرم كه ذليل مرده فلان، چه حالا كه «همه چپيدند توي قوطي كبريت». خانه‌ برای من جایی است كه در آن نگراني تميزي، چكه سقف، گرفتگي لوله يا تعمير شوفاژ را نداشته باشم. حالا اینکه در و دیوار و سقف و کف و آشپزخانه و کاشی توالتش چه کوفتی باشد دیگر کشک است. فقط یک سئوالی گوشه ذهنم گیر کرده: این چیزی که مردم بهش می گویند "نیاز به استقلال" چقدرش شایعه است چقدرش واقعیت؟
ــ در محله بچگي من خانواده‌هايي بودند كه از عهده سيركردن شكم‌شان برنمي‌آمدند؛ خانه‌هايشان محقر و كوچك‌تر بود. خانواده‌هايي هم بودند كه نمي‌دانستند پولشان را چطور خرج كنند؛ توي خانه استخر و چندتا ماشين داشتند. زندگي خانواده من به هيچ كدام از اينها شبيه نبود. ما از سه طبقه مالي متفاوت، ديوار به ديوار زندگي مي‌كرديم و اگر احترامي بود به صرف همسايگي بود نه مقدار پولي كه در جيب يا توي بانك داشتیم.
ــ آدم‌هايي را مي‌شناسم كه حاضرند خانه‌اي كه در محله‌اي آرام و بي‌آزار و خلوت دارند را بفروشند، ماشين‌شان را هم بگذارند روش، تا گردن هم زيربار قرض و قسط وام فرو بروند تا در انتهای اسم محل سكونت شلوغ و كثيف و كج و كوله‌شان يك «يه» باشد، اگر زورشان نرسيد هم لااقل خانه جديد در محله‌اي اسم و رسم دار باشد. اينها چي مي‌خرند؟ خانه بهتر؟ نه. اتمسفر. اينها زندگي دركنار آدم‌هاي مرفه‌تر از خود را مي‌خرند. هوای اطراف آنها را مي‌خرند. زياد دنبال اسم براي اين بيچاره‌ها نگرديد. تازه به دوران رسیده هم جواب نمی دهد. واژه دقیق را فرانسوی ها قدیم اختراع کردند: اسنوب.
ــ اسنوب‌ها چه وقت خيال مي‌كنند در اين معامله سرشان كلاه رفته؟ وقتي آدمي نامتناسب با آن اتمسفر را در اطراف محل زندگي‌شان مي‌بينند. پس به طرق مختلف واكنش نشان مي‌دهند. اينطور وقاحت توليد مي‌شود و در اكثر مواقع به صورت ارثي منتقل مي‌شود.
ــ خاله‌اي دارم كه توي فاميل به بي‌خيالي و خجستگي ‌دل معروف است. او خانه سه طبقه‌اي دارد كه قديم هر سال با تغيير مستاجر خودش هم اسباب‌كشي مي‌كرد و به يكي ديگر از طبقاتش مي‌رفت. بعد از چند سال هر سه طبقه را اجاره داد و رفت چند كوچه دورتر خانه‌اي اجاره كرد. البته آنجا هم ماندگار نشد و حالا هر سال با اتمام موعد اجاره‌اش خانه عوض مي‌كند. این شایعات منطقی نیست. آدم بي‌خيال که اينقدر جا و مكان خود را تغيير نمي‌دهد. اصلا آدم خوشبخت خانه عوض مي‌كند؟ نه به گمانم.


ليستي كه به دعوت اميد از فيلم‌هاي محبوبم مي‌نويسم براي سينمابازها كفر است. ليستي كه اسمي از لينچ و تروفو و برگمان و كيشلوفسكي و... نداشته باشد به راحتي مي‌تواند حكم مرگ آدم را در دادگاه همين اميد خودمان صادر كند. به هر حال واقعيتي است. من علاقمند جدي سينما نيستم. فيلم برايم مثل پفك است. حتي دنبالش نمي‌روم. اگر روي ميز باشد و تعارفم كنند چندتا برمي‌دارم. باور بفرماييد هنوز هم درست و حسابي فرق بين چي‌توز حلقه‌اي و مانچي و كرانچي را نمي‌دانم. حدس‌هايي البته مي‌زنم كه در ادامه مي‌آيد:

۱ـ تمام ساخته‌ها و نساخته‌هاي تيم برتن. (نساخته‌ها:حتي اگر در حد فكری گذرا بوده باشد.)
۲ـ همه فيلم‌هاي ديده و نديده‌ام از تارانتينو به اضافه فيلم‌هايي كه او در ساختن شان يك دستي رسانده. مثل شهر گناه.
۳ـ جيم جارموش / از دم به خصوص: مرد مرده و قهوه و سیگار. مسلم است که گوست داگ یک بند جداگانه می طلبد.
۴ـ پي / آرنوفسكي
۵ ـ عشاق روي پل / اگر اشتباه نكنم اسكورسيزي ساخته و بينوش هم بازي مي‌كند. زبان فيلم هم فرانسه است.
۶ـ ترك لاس وگاس / مايك فيگيس. تنها فيلمي كه سه چهار بار ديدم و هنوز هم آماده‌ام ببينم و از بازي نيكولاس كيج كف كنم.
۷ـ صورت زخمي / برایان دی پالما. به ياد آن كوكائين‌هايي كه به دماغ آل ‌پاچينو متبرك شدند.
۸ـ بازگشت / كارگردانش را نميدانم. روسي يا شايد هم لهستاني است. يك پدري بعد از مدتها مي‌آيد و دو پسر نوجوانش را به جزيره‌اي خالي مي‌برد. بعد پدر کشته میشود و کلا من از فیلم دیدن صرف نظر کنم به ثواب نزدیک تر است.
۹ـ يك اپيزد از سه گانه‌ي نميدانم چي و يك فيلم كامل از يك كارگردان هنگ گنگي ديدم كه طبيعتا نه اسم خودش را ميدانم نه فيلم‌هايش را. اما وحشتناك اساسي بودند. (به همت بایا نام این بزرگمرد ونگ کارـوای گزارش شد)
۱۰ـ بهار، تابستان، پائيز، زمستان و دوباره بهار / کیم کی داک (اگر از سينما۴ ديديد اصلا نديديد.)
۱۱ـ خداحافظ لنين / ولفگانگ بكر. شرمنده رفقا
۱۲ـ لوليتا / كوبريك نه فيلم آدريان لين حـ.شري
۱۳ـ قلم‌پرها/ (فیلپ کافمن؟) هماني كه درباره ماركي دوساد است.
۱۴ـ گوست‌داگ / جیم جارموش. همچنان شگفت زده از سلوك كفتربازانه‌ي آن سامورايي سياه
۱۵ـ كندو / فريدون گله
۱۶ـ چهارشنبه‌سوري/ اصغر فرهادي ـ وحشتناك است كه اين فيلم كف خيلي‌ها را نبريده.
۱۷ـ راننده تاكسي / اسكورسيزي
۱۸ـ سينما پاراديزو / تورناتوره
۱۹ـ پرتقال كوكي / كوبريك
۲۰ـ آپارتمان / ژیل میمونی (با آپارتمان بیلی وایلدر اشتباه نشود).  زياد مطمئن نيستم. نميدانم به خاطر خود فيلم بود يا حال خودم از بي نيازي به ديكشنري همچين خوش بود.
۲۱ـ روزی روزگاری آمریکا / سرجیو لئونه
۲۲ـ پدرخوانده ـ دو / كاپولا
۲۳ـ آخرين زن / ماركو فرري ـ با حضور قابل ملاحظه‌ي معامله‌ي ژرار دپارديو و آن دختر ملوس كه الان اسمش يادم نيست اما اگر دم دست بود حاضر بودم زير پنجره خانه‌اش رسما آواز بخوانم.

(به احترام حافظه من سکوت میکنیم.)

.
.
.

۵۰ـ وحي / يك فيلم ۶۰ ثانيه‌اي كه كارگردان ناشناسش در نوجواني ساخته و بعد از گذشت سالها هنوز صدا و تصوير را ميكس نكرده. با احتساب كارگردان فروتن و ناشناس كلا اين فيلم را در جهان دو ـ سه نفر ديده‌اند. خود فيلم كه البته ارزشي ندارد اما به دليل نبوغ كارگردانش در خريد يك عدد دوربين بي‌مصرف به جاي پرايت (كپي‌رايت: ازموسيس) شايسته تقدير شناخته شده.

خارج از بازي: بدترين فيلم‌ها
۱ ـ همه‌ي فيلم‌هاي آن كارگرداناني كه با چس‌مثقال هوش میخواستند نابغه باشند، پس با برداشت احمقانه از داستان‌هايي كه دوستشان دارم، به اعصابم گند زدند. نمونه:
 ـ سئوال: واو. اين «رگتايم» هموني نيست كه فورمن فيلمشو ساخته؟
 ـ جواب: برو گم شو بابا.
۲ ـ بيلاخ بلورين براي «پازوليني» كه بهتر بود به جاي فيلم ‌ساختن درست و حسابي جـ.لق مي‌زد.



ـ اگه دروغ نمي‌گي بگو به قرآن.
ــ ... به قوريان.
ـ هه.
ــ اصن به تو چه؟

 

 آقا اينكه «كاشكي داوري داوري داوري كاشكي قضاوتي» توي شعر خوب است. يعني حرفش اشكالي ندارد اما اگر جدي جدي داوري قضاوتي چيزي در ميان بود كه اوضاع من يكي از همه نظر خيلي خراب مي‌شد. يك نفر ديگر را هم سراغ دارم كه بايد اساسا بساطش را جمع مي‌كرد و مي‌زد به بيابان اگر داوري داوري قضاوتي... البته مي‌شود وقت خواندن رفت توي هپروت كه «واقعنا. كاشكي» جواب من البته خطاب به آنكه توي كله‌ام از اين حرف‌ها بزند خيلي كوتاه است: برو بابا. به هر حال شنيدنش مثل حرفش بي‌ضرر است. (درباره تیتر: در شعر "حرص بهشت" آمده. اما "حس" به نظرم همچین رندانه و اساسی تر رسید.)

 

اي كاش / محسن نامجو

 


عادتي كه دارم اين است كه از روزنامه های كاغذي فقط صفحات حوادث شان را مي‌خوانم. به جان خودم اخبار فله ای قتل‌هاي زنجيره‌اي، فرزند كشي و مثله كردن در كمال خونسردي منتشر مي‌شود و آب از آب تكان نمي‌خورد. زندگي توي اين جنگل ما را عادت داده زياد سخت نگيريم. اما حالا به ناگهان با فوران غيرت ايراني ـ اسلامي در مورد اين خبر (که واضح است با نژادپرستی نوجوانانه ای تنظیم شده) مواجه شده‌ايم. يك ‌سري به بالاترین بزنيد ببينيد جماعت چطور پيراهن جر مي‌دهند. انگار توی باغ نیستند که این خبر فقط یکی از ده ها خبر تجاوز (همین قدر کثیف و مهوع) است که هر روز منتشر می شود. اما چی رگ غیرت جماعت را یکهو قلنبانده؟ اینکه چرا متجاوزان به جای آنکه در این طرف مرز متولد شده باشند و هم‌وطن تلقی شوند، افغانی بوده اند؟ نه، جدا نبايد خجالت كشيد؟


در اين هوايي كه ذرات كثافت را مي‌شود توش ديد، ديگر خاله‌بازي هجوآميز* نمايندگان قلابي كارگران و دولت من را نمي‌خنداند. مثل فيلم‌هاي جري لوئيس. مثل كمدي‌هاي پرتاب كيك، مثل دكتر سيد محمد خاتمي.
 حتي وقتي ـ با صداي ويران كننده‌ي كارگري كه تازه از زندان بیرون آمده ـ مي‌شنوم پنج سال زندان منصور اسانلو و دو سال براي ابراهيم مددي (نمايندگان واقعي كارگران) قطعي شده  و من كاري از دستم ساخته نيست، آنقدر كه پيش خودم شرمنده نباشم ناراحت نمي‌شوم. از خودم وحشت مي‌كنم وقتي مي‌گويم به تـخم چپ اسب حضرت عباس كه جنگ در دوقدمي است و امروز فرداست كه يكي از آن دو تني‌هاش روي سقف خانه‌مان بيافتد، كه فرداي جنگ ترك و كرد و بلوچ و فارس و عرب همديگر را مي‌درند. فكر مي‌كنم اين گند و کثافتی را که نفس مي‌كشم بالاخره توي تنم ته‌نشين شده... اما نمی دانم چرا سرم ناجور درد می کند.

*
ـ تشكيل كنفدراسيون عالي كارگران/منبع: دولت
ـ نظرسنجي دولت درباره حداقل دستمزد/منبع: نماينده رسمي كارگران



[داستان احساسی با ریتم طبل هیاتی]

فك‌ام بي‌اختيار شده. كلمات را فقط بيرون مي‌ريزم. صداي مادرم هم مثل قديم سر ظهرها وقتي بي‌دليل هره كره مي‌كرديم شده. جوان تر. بيست سالي جوان‌تر. می نشستیم به خنده و انگار که دو تا بچه. هم سن بودیم تقریبا. و بعد او یکهو با سکوتش مادر می شد: دیکته نوشتی؟! چشم‌هايم جمع شده‌اند. مثل يك خط چروك خورده. بين حرف هم مي‌دويم و هربار كه اشاره‌اي مي‌كند صداي خنده بلندتر مي‌شود و فك من بي‌اختيار تر.
ـ غبغب دختره رو... ديدي ميگفت غبغب دختره...
ـ حيا كن پسر... استغفرلله.
ـ ساق پاشو يادت نيست...چال زنخدون قد یه نخود. اينجوري نشون مي‌داد...
ـ زن مهدي رو چي مي‌گفت... بديم عكاسي عكسشو... شوتوكافيه... مي‌گفت كلاه ميره... به آسيه هم شب عروسي گفت الهي سر داداشت بياد.
ـ نذاشتي بفرستمش حموم عمومي واسه خودم... مي‌گفت غبغب دختره...
ـ ده بار به من گفت... هنوزم مي‌گه آخر سر دست يكيو از توي خيابون مي‌گيره... كلاه ميره سرت خواهر.
ـ مي‌رفتي خب. خدا رو چه ديدي؟ شايد قسمت مي‌شد. آدم از توي جوب كه عروس پيدا نمي‌كنه.
ـ عروسي كه خاله صفورا از حموم‌عمومي برام پيدا كنه مي‌خوام... ببين به غيبت انداختي منو... خودت جوابشو مي‌دي‌ها.
ـ ما نفهميديم بالاخره چرا حسين‌آقا واسه اين پسر نساخت. آخري‌ها هم كه ديدمش داشت نفرينش مي‌كرد.
ـ استغفرلله. حرف مردمو نزن. خودت خوبي؟
ـ چندبار مي‌پرسي. خوبم.
 آب و هوا چطوره؟ چرا صدات گرفته؟
ـ بارون ديگه. صبح و شب. عين زمستوناي شمال.
ـ مي‌گم چرا صدات گرفته؟
ـ مال آب و هواست لابد. از تلفن نيست؟ چميدونم. گرفته واقعا؟ ولي حالم كه خوبه.
ـ ژاكت بردي؟ زيرپيرن تنگ بپوش. يقه اسكي داري اصلا؟ نمي‌ذاري بيام برات چمدون ببندم كه... يه لا پيرن رفتي كجا...
ـ اتاقه رو چي‌كار كردي؟
ـ هيچي به قرآن. ديشب دلم تنگ شده بود فقط رفتم رو تختت خوابيدم. به هيچي دست نزدم. كاغذا هنوز... همه چي سرجاشه. دست نزدم. خودت مياي مي‌بيني. خودتو ناراحت نكن باز از راه دور...
ـ ناراحت واسه چي؟ من دلم برات يه ذره شده... تو منو چه جور جونوري مي‌بيني؟
ـ براي من؟ يه چيزي شده نمي‌خواي بگي. حالت خوبه؟
شوخي نمي‌كرد. نگران شده بود. از اين حرف‌ها نداشتيم ما هيچوقت. هميشه مكالمه‌هاي ما توي سفر حال و احوال بود و تهش وقتي خيلي خوش خلق بودم مواظب خودت باش. تازه اگر توي خياباني بياباني جايي نبودم و كسي دوروبرم نبود و خوابم هم نمي‌آمد و تلفن را جواب مي‌دادم. واقعا نگران شده بود.
ـ اي بابا. من سالمم. فقط دلم تنگ شده بود گفتم خبري بگيرم. چرا فكر مي‌كني من نبايد دلم برات تنگ بشه؟ مي‌شنوي؟ اين صداي چيه؟
ـ مي‌گي هيچيت نيست؟ باز اين كنترل تلويزيون... مي‌فهمي چي مي‌گم؟ مي‌گم تو اونجا چي‌كار مي‌كني؟ كي مياي؟
ـ از همين كاراي الكي. بيدارت نكردم كه؟
ـ سرظهره پسرجون.
خودم را مي‌زنم به نفهميدن. حال خنديدن ندارم. خودش شروع مي‌كند.
ـ خورشتمم گذاشتم. چي فكر كردي؟
جواب نمي‌دهم كه سر هره ‌كره نيافتد.
ـ مثل اينكه امروز حال هيچ‌كدوممون خوب نيست. از نه صبح... دروغ نگم ده بود كه ديگه بيدار شدم. افتاده بود توي كلم كه زنگ بزنم از دفترتون شماره هتل رو بگيرم. گفتم مياي قشقرق به پا مي‌كني كه باز دو روز نبودم... چي شد زنگ زدي بالاخره؟ مي‌گي يا نه؟
ـ به چي قسم بخورم باور كني؟
ـ پول تلفنت زياد نشه.
ـ فداي سرت.
ـ بازم ميگي حالت خوبه؟ تو الان به من گفتي فداي سرت؟
ـ خب. من اكثر وقتا اينجوري حرف نمي‌زنم چون فكر مي‌كنم خودت مي‌فهمي چقدر دوستت دارم.
حال خوشي دارد. پيداست. يادم نمي‌آيد هيچ‌وقت همچين چيزي، حتي شبيه به اين را از من شنيده باشد. اما كافي نيست.
ـ مي‌خوام وقتي برمي‌گردم اتاقه رو به سليقه خودت درست كرده باشي. همون كاناپه‌اي كه مي‌گفتي پسنديدي بخر. هر جا رو كه خواستي تميز كن. هر كاغذي كه خواستي بنداز دور. هر كتاب و فيلمي كه ديدي توي دست و پاست ببر انباري... تخت رو جا به جا كن. ببرش همونجا كه فكر مي‌كني بهتره. كنار شوفاژ يا پنجره... كارگر بگير. خودتو خسته نكني.
ـ نمي‌خواي به من بگي؟ بگو چي‌شده؟
ـ نه. هيچي به خدا. دلم تنگ شده فقط. نميدونم چرا بهت نمي‌گفتم... سطل خاكستر سيگار رو هم نيست و نابود كن.
ـ پس يعني چي اين؟
ـ بعيد مي‌دونم بخوام ديگه سيگار بكشم.
ـ توروخدا راست مي‌گي؟ مي‌دوني چقدر نذر و نياز كردم؟
ـ كي گفته اين نذر و نيازا الكيه؟ بالاخره جواب داد ديگه.
ـ فقط يه چيز مونده. حالا خودت هروقت كه صلاح دونستي... ديدي وقتشه.
ـ منكه حرفي ندارم... خاله صفورا هم كه هست.
ـ پست فطرت.
ـ غبغب دختره رو... ديدي ميگفت غبغب دختره...
ـ حيا كن پسر... استغفرلله.
ـ ساق پاشو يادت نيست...چال زنخدون قد یه نخود. اينجوري نشون مي‌داد...
ـ زن مهدي رو چي مي‌گفت... بديم عكاسي عكسشو... شوتوكافيه... مي‌گفت كلاه ميره... به آسيه هم شب عروسي گفت الهي سر داداشت بياد.
ـ نذاشتي بفرستمش حموم عمومي واسه خودم... مي‌گفت غبغب دختره...
ـ ده بار به من گفت... هنوزم مي‌گه آخر سر دست يكيو از توي خيابون مي‌گيره... كلاه ميره سرت خواهر.
ـ مي‌رفتي خب. خدا رو چه ديدي؟ شايد قسمت مي‌شد. آدم از توي جوب كه عروس پيدا نمي‌كنه.
ـ عروسي كه خاله صفورا از حموم‌عمومي برام پيدا كنه مي‌خوام... ببين به غيبت انداختي منو. خودت جوابشو مي‌دي‌ها.
فك‌ام بي‌اختيار شده. كلمات را فقط بيرون مي‌ريزم. صداي مادرم هم مثل قديم سر ظهرها وقتي بي‌دليل هره كره مي‌كرديم شده. جوان تر. بيست سالي جوان‌تر. می نشستیم به خنده و انگار که دو تا بچه. هم سن بودیم تقریبا. و بعد او یکهو با سکوتش مادر می شد: دیکته نوشتی؟! چشم‌هايم جمع شده‌اند. مثل يك خط چروك خورده. بين حرف هم مي‌دويم و هربار كه اشاره‌اي مي‌كند صداي خنده بلندتر مي‌شود و فك من بي‌اختيار تر. از صداي خنده خودم نمي‌فهمم كي سكوت مي‌كند «بر نمی‌گردی. هان؟» چيزي آن تو مي‌سوزد. به زحمت عضلات صورتم را به حالت عادي در مي‌آورم.

سنچ: با بچه‌محل‌ها فحش وسط گذاشتيم هر كس نتواند يك داستان احساسي با موضوع «سلطان غم مادر» و ريتم «ديم ديري ـ ريم ديري ـ ريم ديم ديم»  (همان سه ضرب طبل هياتي) و البته صداي سنچ آحرش بنويسد، فلان. خب. قبول. اين روش معمولي براي داستان نويسي نيست. اما به هر حال تجربه‌اي است براي خودش.


توی بيگانه كامو يك پيرمردي هست به اسم سالامانو كه مثل سگش كچل است و خال‌هايي روي پوست دارد. راوي (مرسو) نمي‌داند كه اين بيماري از سگ به سالامانو سرايت كرده يا از سالامانو به سگ. به هر حال اين بابا سالها با سگش زندگي كرده و دائما كتكش زده و فحشش داده و با خفت روي زمين خركشش كرده. اما يك روز بيدار مي‌شود و مي‌بيند سگش نيست. اين در و آن در مي‌زند، سراغ پليس مي‌رود اما اثري از سگ پيدا نمي‌كند. در اين گير و دار و حال خراب، يك شب وقت خداحافظي به مرسو چيزي مي‌گويد كه به نظرم بهترين وصف حال عشاق معشوق از كف داده است. اين سخن ساده، دقيق و ويرانگر را عمرن به عشاق معشوق از كف داده تقديم نمي‌كنم چون خودشان حالشان را بهتر مي‌دانند، بلكه تقديم مي‌شود به تمام کسانی كه بعد از خواندنش تازه مي‌فهمند كيلومترها با حال سالامانو فاصله دارند و هيچ اميدي هم نيست، پس می گویند "خب. که چی؟" بیچاره های روی زمین اینها هستند.
 «كاش امشب سگ‌ها پارس نكنند، خيال مي‌كنم سگ من است.»

در ادامه‌ي ماجرا، ساربان* را با صداي نامجو بشنويد و بعد از آنكه يك آه عميق از آن ته مه ها (حوالي جگر اونطرفا) كشيديد، بكوبيدش توي سر رفقاي موزيسين سنتي باز و آنتي نامجوي‌تان.

* باید چند دقیقه ای برای شروع دانلود صبر کرد. در ضمن. چندوقتی در خواندن کامنت ها تاخیر میشود. پیشاپیش حلال کنید.



صید صنعتی

چهار ـ پنج سال پيش شاهد صيد صنعتي ميگو بودم. كشتي‌هاي مخصوصي با روش خاصي تورهاي مخصوصي را به آب مي‌انداختند اما ماهي‌هاي مخصوصي را صيد نمي‌كردند. آنها چندصدمتري كف دريا را شخم مي‌زدند و هر جنبنده و غير جنبنده‌اي را بالا مي‌كشيدند. هر چيزي كه آن پائين بود. از بچه كوسه گرفته تا هشت‌پا و مارماهی و كريستال‌هايي كه چتربازها به هنگام ديدن ماموران توي آب انداخته بودند. کسی تعريف مي‌كرد هربار كه تور مي‌اندازيم سه تن موجود دريايي صيد مي‌كنيم كه فقط پنجاه كيلويش ميگو است. عمليات جداسازي ميگوها از ميان موجودات غير قابل خوردن حدود سه ـ چهار ساعتي طول مي‌كشيد كه در اين بين موجودات غير قابل خوردن مي‌مردند و سپس ملوان‌ها لاشه‌ها را به دريا بازمي‌گرداندند.
ما تماشاچي‌ها هم دست‌ها توي جيب با اشتياق و هيجان داشتيم منظره قتل‌عام بي‌دليل صدها موجود زنده را تماشا مي‌كرديم و كك‌مان نمي‌گزيد. شك ندارم بسياري از زنان و مردان آن گروه طاقت حضور در كشتارگاه صنعتي را ندارند. حتي موقع سربريدن گوسفند جلوي پاي عروس با اشمئزاز سر برمي‌گردانند. اما چطور مي‌شود كه همين آدم‌ها با لبخند ماجراجويي يا بي‌تفاوت مي‌توانند مرگ صدها ماهي را تماشا كنند؟ زندگی ماهی ها زیر فلس های شان پنهان شده. فلس ماهي ها امكان همذات پنداري را از ما مي‌گيرد. درد ماهي‌ها را نمي‌بينيم چون جان كندن‌شان هيچ شباهتي با مرگ انسان ندارد (چيزي كه در مورد احشام صدق نمي‌كند). ماهي‌ها به دنياي زير آب تعلق دارند و نه دنياي ما، پس رقت و رحم ما را برنمي‌انگيزند. همين چندوقت پيش توي تلويزيون خودمان مي‌ديدم كه يك آشپز روشي براي پختن ماهي در حالت زنده كشف كرده بود. يك خانم ملوسي هم داشت با اشتها ماهي پخته‌اي كه سرش را تكان مي‌داد، مي‌خورد. از جمع ما كسي نخواست تلويزيون را خاموش كند يا اه و اوه نكرد. ما فقط يك چيز بانمك تماشا كرديم: خوردن ماهي پخته شده‌ي زنده.

ــ  ــ  ــ

دنياي ما براي غربي‌ها مثل دنياي زير آب است. براي‌شان ماهي هستيم. چندتايي از ما (شش‌پر، كوچولوي قرمز يا سگ‌ماهي) را توي آكواريوم ديده‌اند اما تخيلي از زندگي و مرگ ما ندارند. ممكن است جنگ كه آغاز شد چند پيرزن شنگول پلاكارد دست بگيرند و توي خيابان جيغ و ويغ راه بياندازند. همین حالا هم براي ماهي‌هاي واقعي و عليه صيد صنعتي تظاهرات مي‌كنند. اما صاحبان كشتي‌هاي صنعتي تور‌هاي مخصوصشان را روي خاك ايران مي‌اندازند و شخم مي‌زنند. از ميان لاشه ماهي‌ها‌ چندتا ميگو سوا مي‌كنند و مثل صدام براي اكثريت مردم‌شان علم مي‌كنند كه ببيند چي گرفتيم! مردم غرب هم اگر با اشتياق و هيجان تماشا نكنند حداكثر كانال تلويزيون را عوض مي‌كنند.

ــ  ــ  ــ

چند وقت پيش سفير انگلستان قدم ‌رنجه كرده بود و به روزنامه‌اي كه ـ بدبختانه به جهت سرگرمي و اتلاف وقت ـ درآن كار مي‌كنم آمده بود. من توي بالكن داشتم سيگار مي‌كشيدم كه جناب سفير وارد تحريريه شد و سخنراني‌اش را شروع كرد. وقتي آمدم ديدم تمام اعضاي تحريريه ايستاده‌اند و دست‌به‌سينه دارند حرف‌هاي يارو را گوش مي‌دهند. موقع رفتنش هم يك بابايي محض خودشيريني گفت: تنكيو وري ماچ، سر. انگار نه انگار كه آن عوضي نماينده رسمي كشوري است كه همين حالا توي عراق و افغانستان مردم را به جان هم انداخته‌اند و دارند لت و پارشان مي‌كنند و چندوقت ديگر نوبت ماست. يك مشت بيچاره‌ي دست به سينه‌ي تنكيو وري ماچ، سر گو. احتمالا شما محيط روزنامه‌نگاري اين مملكت را نمي‌شناسيد وگرنه از من تعجب نمي‌كرديد و خوب مي‌دانستيد كه آدم رحم‌اش مي‌آيد كه واكنشي نشان دهد در مقابل اين آدم‌هاي كارمندمسلك و رقت‌انگيز... غير از نشستن روي صندلي و تماشاي جماعت ايستاده.



از تمام ابزار آلاتي كه آدميزاد براي بهتر دروغ گفتن ساخته، «آمار» احمقانه‌تر و به همان اندازه محکم تر از باقی است. كـ... خل‌ها دستگاه عريض و طويلي به نام "مركز آمار ايران" راه‌انداخته‌اند تا به ما بقبولانند نرخ بيكاري تك رقمي شده است.
خب. البته در مقابل آمار نمي‌شود مقاومت كرد. نمي‌شود باطلش كرد يا انقلتي به آن وارد كرد. حرف از يك رقم كلي است و درصد و عدد بازي. حالا تو كه در ايران هستی و هر روز از كنار جماعت بيكار مي‌گذري یا در کنارشان زندگي مي‌كني، يا كه با يك آگهي ويزيتوري براي نشريه‌اي منتشر نشده ده‌ها آدم مدرك به بغل را به صف مي‌بيني، و از آن عجيب تر اينكه با چشم خودت ديده‌اي كه با تعطيلي كارخانه‌هاي نساجي "فقط در يك شهر" بيش از بيست‌هزار نفر بيكار شده‌اند، اگر مي‌خواهي اين ادعاي آماري را طبق اطلاعات و زيسته‌هايت باطل كني، بسم‌الله. اگر می توانی يك دستگاه بروكراتيك بساز و از نو آمارگيري كن. مركز آمار هم هیچ مخالفتي ندارد: «معاون مرکز آمار ایران: آماده مناظره با منتقدان هستیم.» اين عين همان معما-جك مچل‌كننده‌ي بي‌مزه‌اي است كه شوهرخاله‌ي دائم‌اليبوستم در ايام دبستان براي‌ من و پسرخاله‌هايم تعريف مي‌كرد: «دور كره زمين هزار وجبه.» «نه بابا. بيشتر بايد باشه.» «شرط يه جوراب. وجب كن*.» حالا اينها هم ما را مچل كرده‌اند. مي‌گويند نرخ بيكاري تك رقمي است. قبول نداري وجب كن.
اما چرا يكهو امسال بايد نرخ بيكاري تك رقمي مي‌شد و مثلا پارسال-پيرارسال نه؟ اين يكي از آن چيزبازي‌هاي اذناب احمدي‌نژاد است. اينجاي قضيه را از قول وزير كار داشته باشيد: «ميزان تسهيلات پرداختي به متقاضيان طرح‌هاي بنگاه‌هاي اقتصادي زودبازده در سال ۸۴، ۷۲ هزار ميليارد ريال، در سال گذشته (۸۵) ۱۸۰ هزار ميليار ريال و امسال نيز در حدود ۳۰۰ هزار ميليارد ريال است.»
حوصله‌تان را سر نبرم. دوستان ما يك چندصد ميليارد تومني به نام "اعطای تسهیلات به بنگاه های کوچک زودبازده" به چيز گاو زده‌اند و حالا تازه متوجه شده‌اند كه اين طرح‌ها نه تنها اشتغالي ايجاد نكرده بلكه باعث بدهكار شدن بيكاراني شده كه با پشتوانه همین وام ها وارد اقتصاد دلالي ايران شده‌اند و سرمایه شان نابود شده و حالا مانده اند با بازپرداخت وام. اين آینده ای نبود كه نشود پيشبيني‌اش كرد. من كه حال و حوصله خبر خواندن ندارم هم ظرف يكي دو سال گذشته به نقل از چند اقتصاددان خواندم كه اين روز را پيشبيني مي‌كردند (يكي از لذات زندگي در عصر احمدي‌نژاد اين است كه مديران مملكت حواسشان نيست كه دارند درباره‌ي چي حرف مي‌زنند و به ناگهان همه‌ي چيزي كه ما بايد عمري زور بزنيم تا ثابت كنيم را همين‌طور هرتكي اعتراف مي‌كنند: «معاون وزيركار خبرداد: تغيير نگاه وزارت كار از بنگاه‌هاي كوچك به بزرگ») حالا وزارت کار مانده و آن چند صد ميليارد و مشكل بيكاري كه با وخامت بيشتري همچنان پابرجاست. خب. كي مي‌فهمد؟ توي آمار درستش مي‌كنيم. اينطوري.
و حرف بامزه‌اي بزنيم جهت عوض شدن فضا: اول آبان‌ماه روز آمار بود. قاعدتا اينجور روزها بايد سفره ای پهن شود و همايشی برگزار شود. حالا خيال مي‌كنيد همايش روز آمار از جانب مركز آمار ايران (که همانقدر با وزارت کار مرتبط است که شقایق خانم و گودرز خان) كجا برگزار شد؟ «وي در مراسم همايش روز آمار  كه در محل مجموعه فرهنگي - ورزشي وزارت كار و امور اجتماعي برگزار شد، افزود:...» سخنرانان چه كساني بودند؟ «معاون برنامه‌ريزي منابع انساني و توسعه كار آفريني وزارت كار و امور اجتماعي در مراسم همايش روز آمار... + » تازه اينكه چيزي نيست. اين يكي را ببينيد: «وزير كار و امور اجتماعي در حاشیه برگزاری همایش روز آمار در مصاحبه با خبرنگاران تصریح کرد: آمار نرخ بيكاري تك رقمي صحيح است + »

* يكي از پسرخاله‌هام تا سيصدتا وجب كرد و بعد خسته شد رفت خوابيد. اين روزها هم حالش خوب است الحمدلله. شنيدم دارد زن مي‌گيرد.

ب.ت:
۱ـ در همين چندوقتي كه از اعلام تك رقمي شدن نرخ بيكاري گذشته، ديدم بعضي دوستان از تقلب در شمارش بيكاران و اين قبيل مسائل نوشته‌اند. من مي‌گويم موضوع اساسي‌تر از اين حرف‌هاست. جمعيت قالب نيروي كار ايران كه با قرارداد موقت استخدام شده‌اند هم نبايد از تعداد بيكاران كسر بشوند. قراردادهاي يك ماهه و دوماهه‌ي سفيد امضا كه يك طرفش «پيمانكار» است، مرز بيكار و شاغل را مخدوش كرده. ما با یک جو اخلاق و اعتقاد به انسان (و نه برده) نمي‌توانيم كارگران قرارداد موقت را شاغل محسوب كنيم.
 
۲ـ اين پست صرفا جهت مطالعه آن ۱۰ ـ ۲۰ نفري ارسال مي‌شود كه هر روز با جستجوی واژه‌هاي مربوط به مسائل كارگري وارد اين وبلاگ مي‌شوند و آنوقت با چي مواجه مي‌شوند؟ اين حال و روز جفنگ.


هر بار "جبر جغرافيايي" نامجو را مي‌شنوم با خودم عهد مي‌كنم از اين به بعد آدمهاي دنيا را به دو دسته تقسيم كنم. آنهايي كه وقتي مي‌شنوند «صبحونه‌ت شده سيگار و چايي» مي‌فهمند طرف درباره چي حرف مي‌زند و آنهايي كه نمي‌فهمند.

پ.ن: بدم نمي‌آمد اين تقسيم بندي را درباره‌ي «مثل تجديد ناب شهريور» هم اعمال كنم. اما ديدم بين رفقا تك مي‌افتم، منصرف شدم. ولي حالا خداييش به آدمي كه حتي يكبار توی عمرش مزه تجديدی را نچشيده باشد چي مي‌شود گفت؟


فرض کن روی یک کاغذ سفید خم شدی که یک تار موی رنگ شده می افتد روی کاغذ. برای یک لحظه (حالا دو لحظه هم شد اشکالی نداره) از خودت می پرسی: مال کیه؟

بعد از تحریر: کاشف به عمل آمد که مال اصغرآقا بود. نه خیال کنید اونطوری ها. نه بابا. از شونه ش استفاده کردم. ولی اینطوری نمیشه. هرچیزی که مینویسم که وصف حال نیست که آخه بابا جان.