ما چند نفر بوديم كه در محل كار به پست هم خورده بوديم و جفت شده بوديم. كلا خوش ميگذشت. كسي از ما توقع نوشتن نداشت. اتفاقا حواسشان بود چيزي ننويسيم كه يك وقت كار به دادگاه و احيانا توقيف بكشد. بعد از جریان توقیف های کیلویی بود و حضرات حسابی ماست ها را کیسه کرده بودند. خلاصه كاري نداشتيم جز اينكه از ظهر تا سرشب چرند بگوييم و بخنديم و سيگار بكشيم و آخر وقت يك مشت تلكس ايرنا را وجب كنيم و بچپانيم لاي صفحات كه جوهر بپاشند روي كاغذ و فردا صبح روزنامه بفرستند روي دكه، كه يعني ما هم رسانه داريم: ايناهاش. اين هم مدير مسئولش! گاهي ميشد محض خنده يكي از ما تمام صفحات را يكجا ببندد. ركورد من ۴۵ دقيقه بود براي ۱۲ صفحه. من كه اصولا وسواسيام. رفقا تا ۲۰ دقيقه هم زده بودند.
بعد از ظهرها محفل ما در كنار آبدارخانه برپا ميشد. ميزي گوشه حياط بود و مرد بزرگي به اسم عاصي و املتهاي شاهكاري كه بهش ميگفتيم املت عاصي. يكجور آدم رشتي در جهان وجود دارد كه كلا كسي را به مويرگش هم حساب نميكند. وقتي ميخواهد جواب سلام بدهد انگار با جفت پا ميآيد توي صورتت. اين نوع رشتي اگر مجبور باشد چايي جلويت بگذارد كار را به جايي ميرساند كه محترمانه بروي و سماور بخري. در گروهمان چند تا مازندراني داشتيم كه آن اوائل كه تازه آمده بودند خواستند با بوشوبوشو و تي بلا قربان گفتن و هم ولايتي بازي توجهش را جلب كنند اما با نگاهي مواجه شدند كه اگر طپانچه بود يحتمل حالا گوشه قبرستان خوابيده بودند. اينطور آدمي بود عاصي. اما املتهايش - كه قرعه ميانداختيم ببينيم چه كسي بايد به او زنگ بزند و سفارش بدهد، بسكه مثل سگ ازش ميترسيديم - اثر هنري بودند. نه «مثل» اثر هنري ها... نه! خود هنر بود. در واقع من املت عاصي را هنرتر از خيلي چيزهايي كه به اسم هنر به خوردمان ميدهند ميدانم. تازه آن آشغالها را نميتوان خورد اما املت عاصي را هم ميتوان خورد و هم پرستيد.
نمی دانم چند سال گذشته. دو نفر از ما گروه را ترك كرديم و رفتيم پي زندگيمان. اگر دري به تخته بخورد و با رفقاي پايه قديمي كه هنوز همكارند همكلام شوم چیزی جز گلایه های کارمندی که ناشی از متلاشی شدن "گروه" است نمی شنوم. گاهی که دور هم جمع می شویم – اگر با هم قهر نباشند – ادای صمیمیت آن روزها را در می آوریم. چرند می گوییم و می خندیم. اما بی خودی. که بگوییم چیزی تغییر نکرده. حوصله همدیگر را نداریم. همه چیز نابود شده. با این حال وقتی خیلی حالم خوش باشد یا خیلی بد، پنج تا گوجه فرنگی متوسط را پوست می کنم، بعد ریز ریز میکنم و میریزم توی تابه تا بپزد و آبش تبخیر شود. کاملا له که شد روغن را اضافه می کنم و بعد دو تا تخم مرغ. پیاز سفید اگر توی خانه باشد و نان گرم هم اگر برسد ناگهان همه چیز روشن می شود. مثل ته داستان های چخوف. مزه چرب و شور و ترش شبه املت عاصی انگار در تمام این سالها یک جایی بی صدا منتظر ایستاده بوده تا بالاخره از کنارش بگذرم و تمام خاطرات را برایم زنده کند. از من می شنوید مزه ها پایدار تر از رفاقت اند.
من حتي يك روز را هم به ياد ندارم كه بدون يادآوري خاطره آن خوشي واقعي و بينظير بيدار شده باشم. ماجرا مربوط به سه سال قبل است. يك روز مثل هميشه ساعت دوازده بيدار شدم و مثل هميشه تا بازگشت هشياري كه چند دقيقهاي طول ميكشد چشمهايم را باز نكردم. اما آن روز هيچ انگيزهاي براي پيروز شدن بر كرختي و باز كردن چشمهايم - جنگي كه نميدانم چرا هر روز در آن شركت ميكنم - نداشتم. صداي زنگ تلفن و كوبيده شدن در مثل نسيم خنكي كه (از پنجرهي اتفاقي باز مانده) ميوزيد و پلكهاي من را هدف گرفته بود، طبيعي بودند. در تمام مدتي كه به پهلو دراز كشيده بودم، بيدار بودم و مطلقا به هيچچيزي فكر نميكردم. نميدانم چقدر طول كشيد اما به هر حال وقتي چشمهايم را باز كردم كه هوا كاملا تاريك شده بود.
اما غم واقعي، بر خلاف شاديهاي واقعي كه با شدت و ضعف متفاوت چندتايي سراغ دارم، برايش فقط يك مورد هميشه در خاطرم هست. پنج-شش سال پيش يك همكار تازهكار را بيهيچ دليلي تحقير كردم. او بيدفاع بودم و من هم بچه، پس آنقدر زيادهروي كردم كه بعد از تمام شدن ماجرا از نگاه متعجب همكارانم تازه متوجه كاري كه كرده بودم شدم. دو روز بعد او را اخراج كردند كه دلايل اداري داشت. من ميدانستم كه به اين كار احتياج دارد (تازه ازدواج كرده بود) و هنوز هم فكر ميكنم او من را عامل اخراجش ميداند. اين قضيه دست نخورده باقي ماند. حالا هم كه بعضي رفقاي قديمي كه آن روز شاهد ماجرا بودند را ميبينم، خودم را از نگاه آنها تماشا ميكنم. اما درد اصلياش وقتي است كه خودم را از نگاه او ميبينم. تا به حال در مورد اين ماجرا با هيچ كس حرف نزدهام. دليل اينكه نگفتم اين است كه اگر بگويم، حتي اگر پيش خودم هم بگويم، ميفهمم كه حقيقت دارد.
خب. اين شادي و غم را بگذاريد در كنار شاديها و غمهاي عشق. شوخياند. شوخي هم نيستند. اصلا هيچي نيستند. كي يادش مانده در دومين ديدار با يك بنده خدايي كه قيافهاش را به ياد نميآورد، مثلا موقع رد شدن از خيابان دستي كه بازويش را گرفت چه بلايي سر ضربان قلبش آورد. انصافا اضطراب و ناراحتي پاسخ ندادن تلفن همان بنده خداي مذكور حالا چه كسي را آزار ميدهد. اصلا چه كسي دلپيچههاي يك بيماري قديمي به يادش ميآيد، جز كسي كه حالا اسهال دارد؟
عشق هم نهايتا يك بيماري مثل اسهال است. همه در طول عمر يكي دوبار دچارش شدهاند (البته بعضيها خيلي بيشتر) و كم و زياد با دلپيچههايش آشنا هستند. اگر تمامي آثار هنري مهم دنيا درباره حالات و عوارض اسهال بودند، اين بيماري هم مثل عشق چيز مهمي ميشد.
۱ـ نظر من را بخواهيد اگر دسر نسكافه كاله درست مصرف شود اساسا عشقي به وجود نميآيد.
۲ـ اينجور گزين گويهها ممكن است خيلي هم حقيقت نداشته باشند اما تلنگري به حقيقتاند. بيشتر به كار حواس جمعي ميآيند تا برپا كردن حقيقت. (مثل اكثر گزين گويههاي والتر بنيامين يا آن جمله سيمور در پيشگفتار: آدمي كه زبان مادرياش را درست و عميق ياد گرفته باشد نميتواند زبان بيگانهاي را ياد بگيرد)
۳ـ ار استفاده كردن واژه تبليغات اكراه دارم چون معتقدم شيوهاي كه عزيزان ما براي تبليغ عشق به كار ميگيرند بيشتر از آنكه به تبليغ در آن شكلي كه بين برنامههاي تلويزيوني ميبينيم شبيه باشد، شبيه شاموتي بازي وحشيها مثلا در جريان فلسطين و جنگ عراق است. يعني همان چيزي كه به اسم پروپاگاندا ميشناسیم.
یکی از دیالوگ های لیزی که به تنهایی یک داستان خوب است:
(فرد: رو تختي رو بكش.)
ليزي: خب، خب، خب، الان ميكشم. ( همانطور كه روتختي را مرتب ميكند مي خندد) «بوي گناه ازش مياد». چه حرفا! ببين، اين گناه مال توئه خوشگله ( اعتراض فرد)؛ خب، مال منم هست. اما من اونقدر از اين گناه ها برام نوشتند كه ديگه حساب نداره... ( روي تخت مي نشيند و فرد را مجبور به نشستن كنار خود مي كند) بيا، بيا روي گناهمون بشينيم. گناه قشنگي بود، نه؟ خوشمزه بود ( ميخندد) چشمهاتو پائين ننداز. ازم مي ترسي؟ ( فرد او را محكم به سينه خود مي فشارد) اوخ! لهم كردي! استخونامو شكوندي! ( فرد رهايش ميكند) چه هفت تير عجيب و غريبي داري! مشكوك ميزني! اسم كوچيكت چيه؟ نميگي؟ برام لازمه. هيچكي اسم فاميلشو به من نميگه. اوه، از هر هزار تا شايد يكي. خب، حقم دارند. اما اسم كوچيكتون برام لازمه. آخه اگه اسم كوچيكتونو هم ندونم، چطوري ميخواي همه تونو بشناسم؟ بگو، بگو، عزيز دلم.
۱- ارزش كتاب همينگز در نگاهش به اثر پروست است. چون در مقام منتقد ادبي از پروست ستايش نميكند بلكه در مقام يك شيفته پروست درباره اثر او مينويسد. با اين نگاه طبيعتا كتاب چيزي جز آنچه خود پروست نوشته ندارد چون شيفته پروست ميداند كه نميتواند چيزي بهتر و دقيقتر از آنچه پروست نوشته دربارهي نوشتههاي او بنويسد، بنابراين نقل قول ميكند و در حاشيه هم حاشيههاي مردافكن پروست براي رسيدن به نقلقولها را خلاصه ميكند. همين «نميتوانم» و بهتر «نميشود» براي يك شيفته پروست ديگر كه كتاب همينگز را ميخواند لذتبخش است. (واضح است كه پروست خواندههايي كه از پروست ستايش نميكنند و مخصوصا با نگاه غير ستايشي درباره او كتاب مينويسند را اصولا جزو آدم حساب نميكنم كه بخواهم برايشان دسته و گروه بسازم.)
۲- از همهي شيوههاي پرورش عشق، از همهي ابزارهاي پراكنش اين بلاي مقدس، يكي، از جملهي كاراترينها، همين تندباد آشفتگي است كه گاهي ما را فرا ميگيرد. آنگاه كار از كار گذشته است؛ به كسي كه در آن هنگام با او خوشيم، دل ميبازيم. حتي نيازي نيست كه تا آن زمان از او بيشتر از ديگران، يا حتا به همان اندازه خوشمان آمده باشد. تنها لازم است كه گرايشمان به او منحصر شود و اين شرط زماني تحقق مييابد كه ــ هنگامي كه از او محروميم ــ به جاي جستجوي خوشيهايي كه لطف او به ما ارزاني ميداشت، يكباره نيازي بيتابانه به خود آن كس حس كنيم؛ نيازي شگرف كه قوانين اين جهان، برآوردنش را محال و شفايش را دشوار ميكند؛ نياز بي معني و دردناك تصاحب او.
۳- بهترین وقت خواندن درجستجو ایام فراغت است، از کار و عشق. اما بدون داشتن تجربه نوع حاد دومی (و سپس فارغ شدن از آن) خواندنش شبیه خواندن یک داستان علمی-تخیلی است.
