ـ
آن روز گلابي ديگري را ديديم. وقتي من رسيدم به جاي نامعلومي كه هم سعيد بود و هم نبود خيره شده بود. سعيد هم كفبر و گيج به چشمهاي گلابي خيره مانده بود. حضور من فقط باعث شد بدون چرخاندن گردنش بگويد روزنامه نميخونه. هر دو به چشمهاي گلابي خيره شديم و او هم به جايي كه ما بوديم نگاه ميكرد و هم نگاه نميكرد. خيال ميكنم دو سه ساعتي گذشت و اگر بگيريم آن روز من هشت و نيم به اداره رفتم ميشود گفت حوالي يازده تلفن داخلي گلابي براي اولين بار طي آن دو سال زنگ خورد. تعجب كرديم كه گلابي هم مثل ما گوشي تلفن را برداشت و با صدايي كه واقعا صداي آدميزاد بود گفت بله. كمي بعد زني با مقنعه مشكي مقابلش نشسته بود و داشت با حرارت حرف ميزد. نميشد چهرهاش را ديد چون پشت به ما بود اما از حركت دستهايش موقع حرف زدن ميشد فهميد كه سخنران ماهري است. گلابي هيچ عكسالعملي نسبت به گفتههاي زن نداشت. فقط گوش ميداد. بعد زن كيف پول مردانهاي به گلابي داد. گلابي پولها را بيرون آورد و شمرد. يك چكپول پنجاه هزارتوماني بود و چندتا دو هزار توماني. تمام پولها را به زن داد و كيف خالي را توي جيب كتش گذاشت. زن موقع رفتن كارتي روي ميز گذاشت و گلابي براي بدرقه زن از پلهها پايين رفت. از در كه خارج شد من از روي ميز پريدم سمت ميز گلابي و سعيد هم رفت كشيك بدهد. فقط توانستم بخوانم «شناخت خطرات انقلاب» كه سعيد علامت داد و پشت ميزهايمان نشستيم. خانم شفيعي از حركات ما خندهاش گرفته بود اما از ترس سعيد خندهاش را خورد. براي اولين بار ديديم كه گلابي از در وارد شد و پشت ميزش نشست و روزنامهاش را برداشت. از اينجا به بعدش ديگر تكراري بود.
ـ
تا صد شمردم و راه افتادم. پلهها را دو تا يكي كردم و از چهارتاي آخري هم پريدم. نگهبان جلوي در داشت چاي هورت ميكشيد. پرسيدم اون خانومي كه با آقاي چيز بود... الان اومدن... گفت فارابي؟ گفتم كجا رفت؟ گفت بالايي. سمت خيابون انقلاب. بيرون كه آمدم ته خيابان درست در تقاطع انقلاب ديدم كه يك زن مقنعه مشكي پيچيد. كمي تند رفتم اما افتادم پشت سر زني كه تمام پياده رو را اشغال كرده بود. چادرش را زير سينهاش گره زده بود و دستهايش زير باسن بچهاي كه روي دوش داشت قفل شده بودند. هيكل بچه ده ساله به نظر ميرسيد. از كنار ديدم كه گوشهي لبش آنقدر به بالا كشيده شده كه چشم راستش را تنگ ميكند. از پشت سر دستهاي بلندش را ميديدم از دو طرف شانههاي زن آويران بودند و با هر قدم به چپ و راست لنگر ميانداختند. زن به هن هن افتاده بود. انگار دنبال جايي ميگشت كه بچه را زمين بگذارد و نفس تازه كند. زيگزاگ ميرفت. راه نبود. خواستم از روي جدول چند قدم بردارم كه نميدانم پام رفت روي چادرش يا پاي خودش لبه سنگفرش گير كرد يا چي كه با صورت به زمين افتاد. بچه مثل يك تكه گوشت روي زن افتاده بود. بچه را بلند كردم، ديدم نميتواند روي پا بياستد بغلش كردم و زن به كمك چند زن ديگر كه نفهميدم از كجا پيدايشان شد خودش را تا كنار جدول كشاند. از دماغش خون راه افتاده بود و دائم ميگفت چيزيم نيست. به گوشه پياده رو كه رسيد دور و برش را نگاه كرد و با صدايي بين ناله و زمزمه از زنها پرسيد: بچم... بچم چي شد؟ گفتم: چيزيش نشد مادر. اينجاست. زن بچه را كه توي بغل من ديد پاهايش را دراز كرد و بيحال به يكي از زنها چيزي گفت. زن گفت: ميگه دستتونو از زير بگيريد. روي كمرش نذاريد... زخمه كمرش. بچه را جا به جا كردم. يكي از كاسبها آب آورد. به زن دستمال دادند تا خون روي صورتش را پاك كند. گفتم: كجا ميخواستي بري مادر؟ زن بيرمق چيزهايي گفت و دستش را توي هوا تكان داد كه «پل چوبي» و «مطب» را فهميدم. گفتم: پياده ده دقيقه راهه از اينجا. ميخواي بيارمش؟ زن با سر اشاره كرد كه نه و يكي از زنها رفت توي خيابان تاكسي بگيرد. پول راننده را هم داد. زن گفت: خدا خيرت بده خواهرم. اجرت با صاحبالزمان برادر. سوار شدند و رفتند. ناگهان خودم را در چند قدمي دفتر ديدم. انگار براي اولين بار. گذشت كه من اينجا چه غلطي ميكنم؟
ـ
فردا صبح طرفاي يازده داخليام زنگ خورد. گفتم بگو بياد بالا. زن كه داشت ميرفت كارت ويزيتش را گذاشت روي ميز و گفت لطفا راس ساعت در کلاس ها حاضر باشید. هنوز از اتاق خارج نشده بود كه سعيد آمد بالاي سرم و پرسيد: اين همون ديروزيه كه با گلابي...؟ گفتم لطف ميكني تا سر خيابون انقلاب دنبالش بري؟ گفت چرا؟ گفتم ميخوام بدونم كدوم طرف ميره. سمت ميدون يا پايين. سعيد كتش را پوشيد و جلوي در بود كه گفتم: اين به خاطر خانم شفيعي بود. گفت چي؟ گفتم برگشتی حرف میزنیم. خانم شفيعي گفت چي؟ گفتم هيچي.
[مریم، لئون، مکابیز]

مريم: مشعوفم که اسم روزگار قریب را در لیست لذات خوشيها و روزهای شما می بینم. فکر نمی کنم دیگر هرگز مخاطبان تلویزیون شانس این را پیدا کنند که همچون چیزی از صدا و سیمای ملی و غیرملی ببینند. کیانوش عیاری همیشه خوب بود. در آنسوی آتش، شبح کژدم، بودن یا نبودن و در عکسهای آبادانی ها!(تنها تصاویری که از این فیلم حیف شده دیده ام) ولی روزگار قریب یک شاهکار ممتاز است که واقعا به هیچ قبل و بعدی مربوط نیست و به یک اتفاق قائم بالذات تبدیل شده. باورم نمی شد که یک گروه وطنی به این خوبی و بی عیب و نقصی از پس چنین کار گروهی طاقت فرسایی برآمده اند. خود عیاری هم اما با آن ظاهر دوست داشتنی یک داستانگوی روح پرور است. جسارت مثال زدنی اش در ایده و ایده پروری، با فیلمنامه یگانه و حقیقتا بدون ضعفی که یک الف کم و زیاد ندارد، خط داستانی"دیگر هرگز تکرار نشونده"، کارگردانی بی نظیر و بازی گرفتن های فوق تصور از کوچک و بزرگ فقط بخشی از کاری ست که کرده. واقعا یکسال است در آتش اشتیاق زیارت این آدم و یک سلام و خسته نباشید قربان گفتن به او می سوزم و دیگر نمی توانم مثل قبل پلاک خیابان دکتر محمد قریب را به آسانی بخوانم. لحظه به لحظه این کار آنقدر درگیر کننده، جذاب و اصیل بود که مقدور است آدم تمام قسمتهایش را در یک روز ببیند و حتی با این که از خیلی از قسمت ها قریب هفشت ماه گذشته است هنوز از اکران مغزم پایین نیامده اند. من به اجبار شیفتگی، در یک قدمی مرگ و زیر سِرُم هم آن را از دست ندادم.
*اگر جای یکی از این کارگردان خوشحال ها بودم که برای خوش خوشان عمه خاله شان سریال و فیلم می سازند، بعد از دیدن یک قسمت از روزگار قریب از رشک و حسادت می مردم و یا دست کم از خجالت، کار فیلم و تصویر را برای همیشه کنار می گذاشتم.
لئون: همچین شاهکاری را حتی اگر سینمای ما آزادی اروپا را میداشت و امکانات هالیوود را هم، از هیچ کارگردان ایرانی توقع نداشتم. از فیلم های عیاری فقط بودن یا نبودن را دیده بودم که نهایتا میشد گفت بدک نبود و قبلا هم یک سریال مزخرفی برای تلویزیون ساخته بود به اسم هزاران چشم. اما روزگار قریب شاهکار بود. نه فقط ظرائف داستانگویی و لحظات نابی که با یک کلمه یا یک اشاره دست و لب ورچیدن می ساخت و نه حتی بازی های درخشان کسانی که در سریال و یا حتی فیلمی مشابه طبيعتا نقش دکور را بازی میکردند (بازی پسری که فقط قرار بود خانهای که مرد فراری در آن پنهان شده بود را نشان دهد و آن اطراف بپلکد را به یاد بیاور) و نه هیچی.. اینها را بگذار کنار. ببین این مرد چطور از فقر حرف زد و زشت ترين چهرهاش را نشانمان داد و شکایت کرد و عصبانی شد و ما را عصبانی کرد بدون آنکه ضجه مویه کند و اطفار بريزد. بدون اینکه گیس بکشد و سلیطه بازی در بیاورد. بدون آنكه باعث تحريك حس كاسبكارانه ترحم ما شود. تمام لحظات اين سريال در پاسداشت انسان بود بدون آنكه از انسان بت بسازد و اين خيلي سخت است. حالا ميگويم سخت است كه اين سريال ساخته شده وگرنه ميگفتم غير ممكن است. عجبش اينجاست كه اين آدم روشنفكرانهترين و هنرمندانهترين اثر نمايشي ايراني را براي خانوادههايي ساخت كه همزمان داشتند از همان كانال تلويزيون قصه آبكي-آموزنده يتيمهاي بينوا كه دايي ناخلف ميخواهد خانهشان را بالا بكشد را دنبال ميكردند و يك كانال آن طرفتر هم فريدون جيراني معركهي گرگ ناقلا-بز سمطلا راه انداخته بود و کمال تبریزی هم که به ما یادآوری میکرد که یک دوره ای از تاریخ ایران کلهم ملت توی کف شهریار بوده اند و اینکه ما با "حیدر بابا یالوندی" به عرش اعلا نمی رویم فقط به این دلیل است که ترک نیستیم و ترکی نمی فهمیم... و در همچين شرايطي من و مادرم (كه طرفدار متعصب اين سريالهاست) در كمال تفاهم كنار هم مينشستيم و روزگار قريب را تماشا ميكرديم. ما دوتا كه موقع پخش سريال تفنگ سر پر و كيف انگليسي نزديك بود كارمان به طلاق و طلاقكشي برسد تا اينكه خودش يك نفر را آورد كه سيم تلويزيون داخلي اتاقم را درست كنند و ماجرا ختم به خير شد... اصلا همين دو تا سريالي كه اسم بردم. ببين با روزگار قريب سليقه ما چقدر رشد كرد.
خلاصه اگر موفق شدي و بالاخره جايي اين آدم بزرگ را ديدي يكطوري كه يعني حواست نيست و مثلا داري شانهاش را ميتكاني كنار گوشش بگو دو نفر ديروز عصر كه دوشنبه بود، گير كرده در ترافيك وليعصر كه با باران و نور و دود اکزوز و صدا، طاقتبر و مردافكن شده بود، فكرشان پيش دوشنبههای بدون روزگار قریب بود، که چکارش کنند.
(راستي اگر توي صدا و سيما آشنا ماشنا داري بپرس مگر خداي نكرده آن حوالي قحطي خنگ و خل آمده يا منبع لایزال شورجههايشان ته كشيده بوده كه اين سريال را دادند كيانوش عياري بسازد؟ بگو خب نامردها ميگذاشتيد خود شورجه سلحشور كارش با يوسف تمام بشود و سر فرصت برود سراغ دكتر قريب تا اينطور جهانبيني ما به هم نريزد و تن خودتان هم موقع پخش تصوير مهندس بازرگان بدون فحاشی و فرح بدون اینكه خون از لب و لوچهاش بچكد، مثل بيد نلرزد.)
مکابیز: من هم فکر می کنم روزگار قریب شاهکار بود. نه در مقایسه با بقیه ی سریالهای ایرانی. در مقایسه با هر قطعه ی دراماتیکی که با دوربین فیلمبرداری شده باشد.ایرانی و خارجی هم ندارد. بالاخره ما باید یک جایی خجالت را کنار بگذاریم و از این واژه استفاده کنیم. من شخصا انزجارم را از هر کسی که گمان می کند آنچه در قاب تلویزیون می بیند لزوما مبتذل تر از آن چیزی است که بر صحنه ی تئاتر می بیند اعلام می کنم. به همین دلیل دیده اید که در همین فضای وبلاگشهر برای یک تئاتر نیمه روانشنسانه ی دوزاری چه به به و چه چهی راه می اندازند اما اسم این شاهکاری را که نجیبانه دوشنبه ها از جلوی مان رد شد را نمی آورند.مسئله ی شاهکار بودن روزگار قریب چند بعد دارد. اولش از نظر نشان دادن جزییات که به خودی خود لذتبخش بود( دکتر قریب داشت می مرد و آب می خواست و زری مامان لیوان را گرفته بود به دکتر آب بدهد پرستار گفت برایش خوب نیست زری مامان مستاصل و عصبانی بود یک بچه لباسش را می کشید و آب می خواست . زری مامان آب را داد بهش . بچه دستش را کرد توی لیوان و زری مامان بی حواس لیوان را گرفت و برد) بعد دیگرش بعدی است که لئون هم اشاره کرد. دید درستی نسبت به انسان دارد. بدون دلسوزی کردن واقعیت را نشان می دهد.برای وضع مطلوب شعار نمی دهد و نوحه نمی خواند. همانطور که چخوف گفته. بهترین راه برای ترسیم وضع مطلوب نشان دادن وضع موجود است.مثلا قسمت مداد. یک بچه چشم آن یکی را ناکار کرده بود آن یکی چاقو زده بود به این یکی و هیچکدام آنها به نظر ما گرگ های دیگری نمی آمدند. بچه های فرشته خصال لباس پاره ی حکمت گوی سینمای سالکان فستیوال هم نبودند. آدمهایی بودند اسیر وضعیت. این سریال هم وضعیت را نشان می داد.
امتیاز سوم سریال هم جذابیت داستانهایش بود که به گمانم همان وجهی است که ادمهایی با توقع های متفاوت را پای سریال نگه داشت.البته در نهایت همین امتیاز برای عالی بودن یک سریال کافی است. ولی گاهی درام را برای پرداختن به جزییات رقیق می کرد. در اینجا حوصله ی بیننده ی عادت کرده به سکانس پلان های نیم ثانیه ای سر می رفت. ولی در همان صحنه های کشدار هم گاهی آنقدر چیزهای جالب توجه می ریخت که بیینده از روی کنجکاوی(مثل یک فیلم مستند) نگاهش کند. مثلا صحنه های خزینه در بازگشت از گرکان که تقریبا یک قسمت کامل را گرفت ولی دنیایی را که دیگر کاملا از بین رفته بود بازسازی کرد.
براي ح و براي لبخند زدن كه سخت شده
نظافتچي شيفت روز اداره ما كه در ضمن نظافتچي شيفت شب اداره بايگاني دادسراي جنايي تهران هم هست همان موقعي كه شايعه ازدواج من بين همكاران پيچيده بود چندبرگ كاغذ به دستم داد و اصرار داشت بخوانم. اما چون در اين مدت شديدا درگير مقدمات ازدواج بودم فرصتي براي خواندنشان پيدا نكردم تا امروز عصر كه در سالن انتظار آرايشگاه عروس از فرط بيكاري به سراغشان رفتم. كاغذها در قسمت جيب كيف دستميام بودند كه حكم سطل زباله كيفم را دارد و خوشبختانه كيف هم در صندوق عقب ماشين بود. در نگاه اول به نظرم رسيد كه يك بچه پيشدبستاني لغات كتابي را درهم نقاشي كرده اما به ناگهان متوجه زاويهاي كه دو دستم روي كاغذ ايجاد كرده بودند شدم و مدتي كه به كاغذ خيره ماندم آرام آرام رمز خواندنش را پيدا كردم. چون خطها در هم و بينظم و حتي گاهي عمود بر هم قرار ميگرفتند ميبايست كلمه ابتداي هر خط را پيدا ميكردم و با كمك دو دست باقي صفحه را ميپوشاندم تا مسير خط را بدون خطا دنبال كنم. پس از مطالعه تصميم گرفتم آن را در اختيار شما هم قرار بدهم:
بسمه تعالي
اداره آگاهي استان تهران
تاریخ: ۲۸/۱۱/۷۴
شماره سند: ۰۰۳۴۸۵۹۶
پيوست: دارد
نظر به وجود زواياي پنهان در پرونده توزيع گوشتهاي سمي و مرگ مرموز اولين قرباني این جنایت مرحوم تقي آجوداني گروهي از كارآگاهان برجسته پليس آگاهي جهت تفتيش منزل او اعزام شدند و پس از كاوشهاي فراوان موفق شدند تعدادي دستنوشته را كشف كنند كه به طرزي ماهرانه در شيرازه كتابي قطور پنهان شده بودند. با توجه به نظر كارشناسان خط شناسي اين اوراق ناخوانا و فاقد ارزش به شمار ميروند و به همراه گزارشهاي تكميلي جهت بايگاني به آن اداره معظم ارسال ميگردند.
پيوست يك
من آدم واقعبيني هستم. شب عروسي وقتي اجمالا لبهاي براق مهمانها را با مال زنم مقايسه كردم و نيمنگاهي هم به خط سينه و بازوها و ساق پاهايشان انداختم ترديد نداشتم كه هر كدام از آنها بدون تقدم و تاخر ميتوانستند جاي مهري نشسته باشند، اما به خودم نهيب زدم كه من وسوسه نميشوم. كه من خيانت نميكنم. كه من به زنم خيانت نميكنم. كه من به زندگي زناشوييام خيانت نميكنم. كه من به هفت هزار و خردهاي سكهاي كه نماد تاريخ پرشكوه ميهنم است خيانت نميكنم، عليالخصوص به صاحبكار و خانهام كه پدرزنم باشد. آن شب را با چشمهاي بسته پست سرگذاشتم تا عمه فري مهري جون اينا كه در سن خوزه زندگي ميكند - اما خودش معتقد است كه در سن هوزه زندگي ميكند - دو ماه بعد از عروسيمان كه براي تبريك عيد تلفن زد بگويد: آريو هپن آيزاتون؟ نو پرابلم. و آهستهتر اضافه كند مِيري جون همچين ديدني هم ني.. و كركر بخندند تا گوشي را مجدادا به مهري جون بدهم و او برايش مجدادا توضيح بدهد كه بسته بودن چشمهاي من در عكسهاي عروسي حاصل نابلدي عكاس كه همانا دخترخاله شهين دست و پا چلفتي باشد بوده و خدا را صد هزار مرتبه شكر مشكلي نيست. بغير از عمه فري من هم باور نكردم كه واقعا مشكلي نباشد. من آدم واقعبيني هستم و به همين دليل ميدانم مشكلات كوچكي كه با بسته بودن چشم به وجود ميآيند در مقابل قدمت تمدن سرزميم هيچي نيستند. چارهاش تعويض شيشههاي عينكم با شيشه ــ بهتر است بگوييم فلز ــ عينك جوشكاري بود تا مانع هجوم تصاوير خطرناك پيراموني شوم. اوائل احتياج مبرمي هم به عصاي سفيد نداشتم چون از صداي كفش و لباس مردم ميشد جهت حركتشان را تشخيص داد و مانع برخورد شد. اما همين صداها هم به مرور مشكلات جديدي درست كردند. صداي تقتق كفشهاي پاشنه بلند يا جيرينگجيرينگ النگوها و خشخش مانتوها و حتي عارق ريز خانم عسگري كه غالبا پيش از صرف چاي بعد از نهار مرتكبش ميشد، از پشت سر، بالا، پائين، چپ و راست به سمتم شليك ميشدند تا من را از دنياي امن و آرام و تاريكم جدا كنند و به جاهاي خطرناكي ببرند. به طرف خيانت به همهي آن چيزهاي عزيز و گران. و خطرناكتر از همهي اين صداها، ترجيع بند ترانهاي بود كه توي تاكسي شنيدم با صداي ملوسي كه ميخواند «اي واي نكن خجالت ميكشم» كه مستقيم من را به مرحلهاي پرتاب كرد كه براي اولين بار آخرين لباس زني را درآوردم... سه ماه قبل از ازدواج با زنم كه آنموقع هنوز نامزدم بود، منتها بيشتر از امروز زن بود. اين صداها باعث شدند كه علاوه بر استفاده از اتوبوس به آرايشگرم بسپارم كه موهاي دور گوشم را كمتر كوتاه كند تا گوشي خميري از توي گوشم معلوم نباشد. از وقتي استفاده از گوشي را شروع كردم پيداكردن مسير برايم دشوارتر شد. از پشت عينك جوشكاري آدمها را شبيه دودي خاكستري ميديدم كه از ميان تمام راههاي موجود به سمت من حركت ميكردند و توي سينهام ميآمدند و اگر شانس ميآورم به سمت جوب آب سكندري نميخوردم و فقط روي زمين ميافتادم خدا را شكر ميكردم. عصاي سفيد باعث تحريك ترحمشان ميشد. لااقل ديگر فحش ناجور نميدادند. پس از آنكه به عشق تاريخ هفت هزار و خردهاي سالهي كشورم خودم را از شر دو حس بينايي و شنوايي خلاص كردم مشكل جديدي پيش آمد. با از كار افتادن اين دو حس، حس بوياييام كه از بچگي مشكلاتي داشت به ناگهان فرصت عرض اندام پيدا كرد. بطوري كه به سادگي از روي بالكن ميفهميدم كه آن روز همسايهمان خانم نوادري موقع آماده شدن براي مراسم حنابندان دختر جارياش از رژلب نيوآ استفاده ميكند يا ماي. البته قدرت حس بوياييام هيچوقت به حدي نرسيد كه بتوانم تفاوت بوي كرمپودرهاي زنان كارمند دفتر كار را تشخيص بدهم هرچند قوهي استنتاجم كه همچنان به قوت شب اول عروسي كار ميكرد (و همو نميگذاشت تاريخ سرزمينم را فراموش كنم) يك روزي بهم فهماند كه همگي از يگانه مارك كرمپودري استفاده ميكنند كه پدرزنم به مناسبت روز زن بهشان هديه ميدهد. اين بوها خطر قابل ملاحظهاي محسوب نميشدند، فقط باعث بالا رفتن تعداد دفعات نهيب زدن ميشدند: «تو وفاداري! تو خيانت نميكني!» مشكل از وقتي جدي شد كه حس كردم بوي عرق دختر تازه شكفته خانم نوادري، وقتي تمام راه مدرسه را دويده و از جلوي در ساختمان جيغ ميزند تا آسانسور را برايش نگه دارم، توي آن اتاقك تنگ حكم حملهي سپاه تفنگدار عثماني به ارتش شمشير به دست شاه اسماعیل صفوی را پيدا ميكند. صداي توي سرم مثل دستگاه پخشي كه باترياش رو به اتمام باشد، كشدار و نامفهوم به مهمل بافي ميافتاد: «تو خيانت نميكني اگرچه فيالواقع خيانت كردن بدون وجود فعل خيانت در جهاني كه حتي هفت هزار و خرده اي تاريخ اين سرزمين در مقايسه با سالشمار ختنهسوران هابيل عدد قابل تاملي نيست...» يك وقتي سرانجام مشكل آنقدر حاد شد تا به ناچار استفاده از ماسك طبي را شروع كردم تا بتوانم زير ماسك، دماغگير شنا را پنهان كنم... هرچند ديگر نفس كشيدن واقعا سخت شده بود و حرف زدن از آن سختتر. اما چه باك كه اين ضربات به دژ استوار وفاداريام به زن و زندگي و وطنم كارگر نميافتادند. البته نقش زنم را در استحكام اين دژ نبايد فراموش كرد چون اين اواخر تحملش بدون استفاده از تجهيزات جانبي غير ممكن شده بود. بالاخره يك شبح خاكستريرنگ بيبو و صدا خيلي قابل تحملتر از بشكهي گوشتي عظيمالجثهي متعفني است كه در حلقومش به جاي حنجره آژير آتشنشاني نصب كردهاند... خب. الان ساعت پنج بار نواخت و اين نشانه بيداري مهري تا هشت ساعت ديگر است. بهتر است تا دير نشده هرچه سريعتر از نوشتن دست بكشم و كاغذها را در شيرازه «فرهنگ لغات روسي به روسي سره» كه احتمالا كمتر كنجكاوي زنم را بر ميانگيزد پنهان كنم. فقط اميدوارم دوباره بتوانم پيدايشان كنم.
پيوست دو
گزارش پليس: شاهدان عيني علت مرگ را اصابت شيء نرمي به آرنج مقتول ذكر كردهاند. طبق تحقيقات به عمل آمده آن شيء نرم تكهاي از گوشت راسته گوسفندي بوده كه از زير ساطور قصاب محل ليز خورده و به آرنج مرحوم كه در آن هنگام مشغول عبور از مقابل مغازه قصابي بوده اصابت كرده است. گوشت راستهي فوقالذكر جهت آزمايشات سمشناسي به آزمايشگاه ارسال شده است.
پيوست سه
گزارش پزشكي قانوني درباره علت فوت: ترشح ناگهاني ذخيره سي سالهي تمامي غدد بدن به واسطه لمس يك شيء نرم سمي از ناحيه آرنج. آزمايشگاه موفق به تشخيص نوع سم نشد.
اين نديدن و خراب كردن تمام پلهاي ارتباطي هم كه اينقدر راحت تجويز ميكنم فقط خدا ميداند (تازه او هم بر فرض وجود) كه فقط حرفش راحت است و درد دارد ناجور. شبيه جراحي است براي متوقف كردن سرطان. مثل شيميدرماني است. ممكن است درد دوران درمان بيشتر از درد خود بيماري باشد، درد تك تك لحظاتي كه ميدانيد تماس ميگيرد و يا اميدواريد تماس بگيرد اما تلفنتان را خاموش ميكنيد يا بهتر، خط را به كل عوض ميكنيد، يا وقتي كه بايد به مكاني برويد كه ميدانيد يا حدس ميزنيد كه او هم آنجاست اما نميرويد. درد باز نكردن در خانه، وقتي تمام آرزويتان ديدارش است و او در چند قدمي است.. اينها را ميفهمم و همچنان ميگويم اگر راهي براي توقف اين بيماري باشد، همين نديدن است. فقط نديدن باعث فراموشي ميشود. معجزه نديدن در طولاني مدت كمرنگ كردن عشق است هرچند كه از حالا گفته باشم: نابودش نميكند. (مثالي كه درباره سرطان زدم فقط از جنبه شباهت درمان بود. خاطرتان جمع كه بر خلاف سرطان تا حالا كسي از عشق نمرده. اگر مرديد بياييد يقه من و رفیقمان شكسپير را بگيريد كه فرممود: آدم ميميرد اما نه از عشق.)
[حدود دو سال از لق و تق شدن و سپس تعطيلي كدئين ميگذرد و من همچنان ماهي پنج-ششتا نامه جواب ميدهم. نامههايي كه نميشود جواب نداد چون كساني كه نامهها را ميفرستند آدمهاي مستاصل و پيگيري بايد باشند كه توي اين فضاي پر از لئون سرچ ميكنند و اینجا را پيدا ميكنند تا شرح مشكلشان در روابط عشقي را بنويسند و مشورت بگيرند.
اما چرا گفتم مشكل و نگفتم مشكلات. خب به خاطر اينكه همه يك مشكل دارند. به دلايل مختلف ميدانند كه بايد رابطهشان را با آن زن يا مرد قطع كنند اما نميدانند چگونه و یا دلشان می خواهد از یک نفر دیگر بشنوند. از شما چه پنهان اكثر جوابها را كپي پيست ميكنم. گفتم يكبار همان حرفها را كليتر و یکجا بنويسم شايد از زحمت نامه نوشتن خلاصشان كنم.]
ضمیمه متحرکات: آقا این موزیکی که چند وقت پیش در بخش متحرکات گذاشته بودم (elle est d'ailleurs) به طرز بدجوری کفم را بریده و فقط موقع خواب از صرافتش می افتم. اگر در متحرکات ندیده بودیدش حالا بشنوید که شاید شما را هم بگیرد. (هر چند تجربه ثابت کرده اکثر مخاطبان این وبلاگ برای استفاده از متحرکات و بخصوص ثابتات تشریف می آورند :) برای آنکه مثل داش علی منصوریان (به قول رفیقمان: بیا بیا) فیر پلی را هم رعایت کرده باشم باید اعلام کنم که از وبلاگ برای خاطر کتاب ها پیدایش کردم. فقط یک چیزی که در کامنتها گفتم و حالا هم این بالا تکرار میکنم: اینکه گاهی موزیک فرانسوی معرفی میکنم فقط برای استفاده کسانی که فرانسه میدانند نیست. خود این زبان یک جورایی موسیقی است. میشود حنجره خواننده را جزو سازهای بادی حساب کرد و از موسیقی لذت برد.
