يكي (كه نميشناسمش و با آن صداي جيغ جيغي ترجيح ميدهم هرگز نشناسمش): اينگيليسو هم بنويس. اينجا همه ايتاليايين. (خطاب به جمع) فاشيستا.
من (با لحن کسی که سعی میکند یک "آدم وارد" جلوه نکند): آخه اينگيليس كه مقدماتي حذف شد پدرجان.
يكي (با صورت وحشتزده و ناباور انگار الساعه خبر مرگ سگ نازش را - كه يحتمل دارد - آوردهاند): ها...؟ بكام؟
من: بكام كه اصلا با اين مربي جديده به تيم ملي دعوت نميشد.
يكي (حيرتش به لبخند رندانهاي تبديل شده): جدي؟ برم حساب اين ناكساي چاخانو برسم.
من (شرمنده از گند زدن به يك نمايش مفرح هر روزه): (هيچي)
ــ ــ ــ
يورو ۲۰۰۸ را با خيال راحت يكي در ميان دنبال ميكنم چون طرفدار هيچ تيمي نيستم و نتايج برايم كوچكترين اهميتي ندارند. اما اصولا بدم نميآيد بعضي تيمها ببازند.
فرانسه: اين تيم كه هفت نفر از يازده بازيكن اصلياش سياه پوست هستند تيم فرانسه نيست. تيم مستعمرههاي فرانسه است و فوتبالش تابلوي تاريخ كثيف کشورش. جالب است كه هنوز هم مدرسههاي فوتبال مارسي و ليون و پاريسنژرمن در كشورهاي آفريقايي شعبه دارند و استعدادها را از همان بچگي به كشورشان صادر ميكنند. در اين شرايط اگر كسي اعتراضي بكند صدايشان بلند ميشود كه نژرادپرستي.
تركيه: يك لغت انگليسي مهجور و ترجمه ناپذيري وجود دارد كه پروست خيلي استفاده ميكند و دقيقا به كار توصيف تركيه (نه تنها در فوتبال كه در تمامي شئون) ميآيد: «اسنوب». يك بخش كوچكي از خاكشان در آن طرف مرزهاي اروپا قرار گرفته و حالا رسما خودشان را به دم اروپاييها ميبندند و دل خنک کن اينكه مدام از اين بابت تحقير ميشوند كه البته حقشان است. فوتبال هم فرصت مناسبي است تا اگر اتحاديه اروپا آدم حسابشان نميكند، لااقل اينجا اروپايي بودنشان را تبليغ كنند. كلا حالم را بد ميكنند.
آلمان: دقيقا مطمئن نيستم كه فوتبال بازي كنند. شباهت دوري دارد اما فوتبال نيست. حالا فوتبال توي سرشان بخورد، طرفدار هم دارند. خودم يكي را به چشم ديدهام.
* آرزو به دل مانده بودم یک "تیتر اینگیلیش" بزنم (شوخی کردم. به کسی بر نخورد. تیتر انگلیسی زدن و فارسی نوشتن خیلی هم خوب است و ابدا نشانه کلاس زبان رونده بودن شما نیست.)
به نظرم بهتر است داستان را همينجا تمام كنم. چه اهميتي دارد از دونژوان بازيام بگويم كه بعله. ترتيب همه را دادم و غيره يا اينكه همگي در توطئهاي سازماندهي شده قالم گذاشتند و يا يك داستان دیگر كه يعني يكي از حروف مربوط به مردي از آشناهاي قديمي ميشد كه در وقت مقرر به همراه زن و بچهاش روي سرم خراب شد و... ميبينيد؟ هر داستانی ظرفیتی دارد. تا همينجا كفايت ميكند.
من حتي يك روز را هم به ياد ندارم كه بدون يادآوري خاطره آن خوشي واقعي و بينظير بيدار شده باشم. ماجرا مربوط به سه سال قبل است. يك روز مثل هميشه ساعت دوازده بيدار شدم و مثل هميشه تا بازگشت هشياري كه چند دقيقهاي طول ميكشد چشمهايم را باز نكردم. اما آن روز هيچ انگيزهاي براي پيروز شدن بر كرختي و باز كردن چشمهايم - جنگي كه نميدانم چرا هر روز در آن شركت ميكنم - نداشتم. صداي زنگ تلفن و كوبيده شدن در مثل نسيم خنكي كه (از پنجرهي اتفاقي باز مانده) ميوزيد و پلكهاي من را هدف گرفته بود، طبيعي بودند. در تمام مدتي كه به پهلو دراز كشيده بودم، بيدار بودم و مطلقا به هيچچيزي فكر نميكردم. نميدانم چقدر طول كشيد اما به هر حال وقتي چشمهايم را باز كردم كه هوا كاملا تاريك شده بود.
اما غم واقعي، بر خلاف شاديهاي واقعي كه با شدت و ضعف متفاوت چندتايي سراغ دارم، برايش فقط يك مورد هميشه در خاطرم هست. پنج-شش سال پيش يك همكار تازهكار را بيهيچ دليلي تحقير كردم. او بيدفاع بودم و من هم بچه، پس آنقدر زيادهروي كردم كه بعد از تمام شدن ماجرا از نگاه متعجب همكارانم تازه متوجه كاري كه كرده بودم شدم. دو روز بعد او را اخراج كردند كه دلايل اداري داشت. من ميدانستم كه به اين كار احتياج دارد (تازه ازدواج كرده بود) و هنوز هم فكر ميكنم او من را عامل اخراجش ميداند. اين قضيه دست نخورده باقي ماند. حالا هم كه بعضي رفقاي قديمي كه آن روز شاهد ماجرا بودند را ميبينم، خودم را از نگاه آنها تماشا ميكنم. اما درد اصلياش وقتي است كه خودم را از نگاه او ميبينم. تا به حال در مورد اين ماجرا با هيچ كس حرف نزدهام. دليل اينكه نگفتم اين است كه اگر بگويم، حتي اگر پيش خودم هم بگويم، ميفهمم كه حقيقت دارد.
خب. اين شادي و غم را بگذاريد در كنار شاديها و غمهاي عشق. شوخياند. شوخي هم نيستند. اصلا هيچي نيستند. كي يادش مانده در دومين ديدار با يك بنده خدايي كه قيافهاش را به ياد نميآورد، مثلا موقع رد شدن از خيابان دستي كه بازويش را گرفت چه بلايي سر ضربان قلبش آورد. انصافا اضطراب و ناراحتي پاسخ ندادن تلفن همان بنده خداي مذكور حالا چه كسي را آزار ميدهد. اصلا چه كسي دلپيچههاي يك بيماري قديمي به يادش ميآيد، جز كسي كه حالا اسهال دارد؟
عشق هم نهايتا يك بيماري مثل اسهال است. همه در طول عمر يكي دوبار دچارش شدهاند (البته بعضيها خيلي بيشتر) و كم و زياد با دلپيچههايش آشنا هستند. اگر تمامي آثار هنري مهم دنيا درباره حالات و عوارض اسهال بودند، اين بيماري هم مثل عشق چيز مهمي ميشد.
۱ـ نظر من را بخواهيد اگر دسر نسكافه كاله درست مصرف شود اساسا عشقي به وجود نميآيد.
۲ـ اينجور گزين گويهها ممكن است خيلي هم حقيقت نداشته باشند اما تلنگري به حقيقتاند. بيشتر به كار حواس جمعي ميآيند تا برپا كردن حقيقت. (مثل اكثر گزين گويههاي والتر بنيامين يا آن جمله سيمور در پيشگفتار: آدمي كه زبان مادرياش را درست و عميق ياد گرفته باشد نميتواند زبان بيگانهاي را ياد بگيرد)
۳ـ ار استفاده كردن واژه تبليغات اكراه دارم چون معتقدم شيوهاي كه عزيزان ما براي تبليغ عشق به كار ميگيرند بيشتر از آنكه به تبليغ در آن شكلي كه بين برنامههاي تلويزيوني ميبينيم شبيه باشد، شبيه شاموتي بازي وحشيها مثلا در جريان فلسطين و جنگ عراق است. يعني همان چيزي كه به اسم پروپاگاندا ميشناسیم.
بعد از خواندن اين خبر نام دو نفر و يك شيئ به ذهنم آمد. دوساد و پازوليني (+) و پرده ضخيم مسجد كه قسمت مردانه و زنانه را از هم جدا ميكند.
دوستي با زنان؟ نميشود با آنها دوست بود اما شايد بتوان عاشقشان بود.
*يكي يكجايي گفته بود من ميتوانم با خواندن يك كتاب سطوري كه در مستي نوشته شدهاند را پيدا كنم، حتي اگر لاف هم نزده باشد هنر نكرده. من نه تنها ميتوانم با خواندن يك انشاي مبتديانه بفهمم نويسنده به معلمش نظر دارد كه حتي با نوشتنش.
الف- حافظ
ب- خيام
ج- تل
د- مولوي
اما اي جوان. اخلاق فقط آن موضوع بيخطر براي حرافي نيست كه آدامس نيست كه با كله پر يا خالي نشخوارش كني محض همزباني. از آن بدتر تيريپ پسيميستي هم لااقل جلوي من برندار «كپي رايتش متعلق به صنف شريف جـ.اكشهاست» كه دلخور ميشوم خداي ناكرده. سنگ بزرگ هم نيست كه همچين با حفظ فاصله مطمئنه از دوردورها نشانش بدهيم: اوناهاش.
ميشود خيلي كوچكش كرد و گذاشت توي جيب و همراه داشت. ببين: اينكه تو وقتي زورت برسد آدمي را له نكني و آزاري نرساني و لااقل آسيبت را كم كني، خود ِ ارژينال اخلاق است. حالا اگر بپرسي كجاي من ِ زپرتي ميتواند كسي را له كند با تو همعقيدهام كه هيچ كجات، توي روابط عادي كه آدمها كم و بيش از پس هم برميآيند. اما در روابط عاطفي همين توده گوشتي ظاهرا بيمصرف بسيار خطرناك ميشود و مثل يك بولدوزر ويرانگر اگر خودخواه باشي و يا حتي نباشي و فقط بياحتياط باشي. يك حركت كوچك، يك رفتار ساده و براي خودت بياهميت ميتواند يك آدم كامل را درازكش كند.
مثل اينكه: مدتي با او خوابيدم به جفتمان خوش گذشت حالا حوصلهاش را ندارم، دهنش بعد از ماجرا بو ميدهد، سايزش به من نميخورد و اصلا از جوجه روشنفكر (فمنيست-كمونيست-سورئاليست:) بازيش به جاي خنده شرم ميكنم، پس خداحافظ. نه. اين خداحافظ تو را پرت ميكند به سمت آن برادر آلماني ما كه از جهودها خوشش نميآمد و يا جهودهايي كه حالا از عربها خوششان نميآيد. بنابراين خداحافظ: بنگ.
اينجاست كه اخلاق به كار ميآيد. راساً به تو ميگويد وقتي وارد رابطه شدي و آدمي را درگير خودت كردي پس در مقابل او مسئولي. اگر ميخواهي بروي برو اما سعي كن حداقل آسيب را به طرفت بزني، هم به خاطر او و بيشتر به خاطر خودت تا درنده نباشي حالا اگر زياد هم آدم نيستي. به نظر من راه اخلاقي دراينجور مواقع صميمانه و درست دروغ گفتن است. اين دروغها شايد كمي مبتذل و موبهتنسيخكن باشند اما بحقند.
(نکنه دروغهاشم من برات بگم؟ عجب بابا)
ــ ببين تو خيلي زيبايي، خيلي مهربوني، خيلي باهوشي. ميترسم ازت. دارم عاشقت ميشم. طاقت دردسرهاشو ندارم. (اينجا هم ظاهرا ناراحت ميشه، چندتا قطره اشك هم ممكنه اما چنان حالي بكنه كه له شدن يادش بره)
يا:
ــ من نميتونم با دختري (یا پسری) باشم كه هزار نفر توي صفش وايستادن.
از اين قشنگتر مخصوصا براي موقعيتي كه قرار نهار رو با يكي ديگه گذاشتي:
ــ من نميتونم با تو نهار بخورم وقتي نميدونم بعد از نهار كجا ميري، با كي ميري. (تيريپ آدم حسود مستاصل خوش جواب ميده)
يا يك دغدغه واقعي كه اگر دروغ باشه بايد به آدم بودنت شك كني:
ــ حواست نيست. داري فرصت ازدواجو از دست ميدي.
و مثل اينها يا نه اصلا يك راه بهتر كه خودت ميشناسي، به من چه.
نظريه علمي زیست شناسی: آدمها در اصل جوجه تيغي هستن. تيغاشون فقط وقتي ظاهر ميشه كه به يك نفر نزديك ميشن. پس اصل رابطه، خودش خطرناكه. همين نزديك شدن دو تا آدم به هم.. نكن بابا جان اين كارو. (كسي هم كه توي رابطه فعليش جوجه تيغي نيست نره توي مايههاي زينب ستم كش و همچين خاطرش از تيغهاي خودش جمع نباشه كه فرمود "شگفتآورترينم من چنينم جمع اضدادم".) اينجوریاست.
ــ اوهوم.
با سلام و احترام
اخيرا مطلع شدم كه يك كارگر شهرداري اهل يك جاي پرتي به اسم «گيوی» بين زبالهها نيم كيلوگرم طلا پيدا كرده است. از آنجا كه درخواست من از شما به عمل اين كارگر ربط دارد لازم است ابتدا برايتان شرح بدهم نيمكيلو طلا براي او چه معني دارد: یابنده کارگر شهرداری است، پس نیروی کار او با قراردادی شش ماهه در اجاره پیمانکار قرار دارد. معنياش ميشود اينكه او با روزانه هشت ساعت کار که از نیمه شب شروع میشود و تا صبح ادامه دارد - سرد ترین ساعات شبانه روز - ماهانه ۱۸۳ هزار تومان حقوق ميگيرد. قيمت هر گرم طلا (گرد شده) بيست هزار تومان است، نيم كيلوش ميشود ده ميليون تومان پس او با اين پول ميتوانست نزديك به پنج سال و به عبارت دیگر ۱۸۲۵ روز خود را از زحمت انجام چنین کار سخت و بیآتیه ای خلاص کند. حتی میتوانست با چنين سرمایهاي سبك زندگی و شاید آینده فرزندانش را تغییر بدهد. اما خب. اگر اينطور حساب ميكرد كه من ديگر از پيدا شدن طلا مطلع نميشدم و طبيعتا مزاحم شما هم نميشدم، چون پيدا نميشد. پس پايان اين فيلم فارسي بازگرداندن طلا و نپذيرفتن مژدگاني است.
اما درخواست من از شما: با عنايت به جــ.نده شدن واژه «شرافت» به واسطه استعمال بيرويه، از جنابعالي درخواست ميكنم واژه جديدي براي عمل اين بابا اختراع كنيد كه معني لازم را برساند اما برخلاف شرافت قابل اتصال به هيچ جــ.اكشي نباشد. ميدانم كه كاري بس دشوار است، اما جان من يك كاريش بنمایید.
پس از تحرير: اگر به شما گير دادند كه جــ.نده شدن و اتصال به جــ.اكشها ملاك تغيير يك واژه نيست، بفرماييد چون عربي بود عوضش كرديم (كي ميفهمه؟ بين خودمون ميمونه). در عوض من هم قول ميدهم از اين به بعد به همه اتوبوسها بگويم «بزرگ خودرو مسافربر» شايد چند نفر ديگر را هم كت و كول نمودم كه همين را بگويند.
تــو شهــر بـي حـسـاب ما
از هــمـه لاتـا مــن ســرم
...
لات لات لاتم من
فکر کردم حالا که اسرائیل وقاحت و وحشیگری را تا به قطع برق غزه و جلوگیری از ورود سوخت و مواد اولیه غذایی و دارویی رسانده، از عهده حمید شبخیز یا هر روشنفکر بزرگ دیگری با ابزار "تلویزیون لس آنجلسی" چه کاری برمی آید جز این؟
نوع کمیابی از زیبایی را در زني سراغ دارم كه دامن بلند سياهاش، بيچاك پس و پيش و از طرفين يا تاكيد روي باسن و حقهاي براي وقت پا روي پا انداختن، با هر قدم ميلرزد. اين زيبايي خواب از سر پران، شايسته زني است كه جواني را با رضايت و اطمينان پشت سر گذاشته، آنقدر كه ديگر نميشود از خطوط چهرهاش، جوانياش را ترجمه كرد: چيزي كه حالا هست. اين. همين پيراهن سفيد كه بياعتنا به برجستگي سينهها، قلندرانه گشاد است. به وقت بالا آمدن دست لاغري كه آستينش شلخته و بيقيد تا زده شده است و از روي عادت، سرسري رشته موي قهوهاي را پشت گوش گير ميدهد تا چهار رگ متورم سبز از زير پوست شفاف شقيقه ظاهر شوند.
حيف است كه با اين زن ملاقات کنیم، حتی در داستان و فيلم يا عكس. شايد نقاشي آبرنگ: كمرنگ، محو، گنگ و خیلی دور.
ـ اگه دروغ نميگي بگو به قرآن.
ــ ... به قوريان.
ـ هه.
ــ اصن به تو چه؟
اي كاش / محسن نامجو
عادتي كه دارم اين است كه از روزنامه های كاغذي فقط صفحات حوادث شان را ميخوانم. به جان خودم اخبار فله ای قتلهاي زنجيرهاي، فرزند كشي و مثله كردن در كمال خونسردي منتشر ميشود و آب از آب تكان نميخورد. زندگي توي اين جنگل ما را عادت داده زياد سخت نگيريم. اما حالا به ناگهان با فوران غيرت ايراني ـ اسلامي در مورد اين خبر (که واضح است با نژادپرستی نوجوانانه ای تنظیم شده) مواجه شدهايم. يك سري به بالاترین بزنيد ببينيد جماعت چطور پيراهن جر ميدهند. انگار توی باغ نیستند که این خبر فقط یکی از ده ها خبر تجاوز (همین قدر کثیف و مهوع) است که هر روز منتشر می شود. اما چی رگ غیرت جماعت را یکهو قلنبانده؟ اینکه چرا متجاوزان به جای آنکه در این طرف مرز متولد شده باشند و هموطن تلقی شوند، افغانی بوده اند؟ نه، جدا نبايد خجالت كشيد؟
«كاش امشب سگها پارس نكنند، خيال ميكنم سگ من است.»
در ادامهي ماجرا، ساربان* را با صداي نامجو بشنويد و بعد از آنكه يك آه عميق از آن ته مه ها (حوالي جگر اونطرفا) كشيديد، بكوبيدش توي سر رفقاي موزيسين سنتي باز و آنتي نامجويتان.
* باید چند دقیقه ای برای شروع دانلود صبر کرد. در ضمن. چندوقتی در خواندن کامنت ها تاخیر میشود. پیشاپیش حلال کنید.
پ.ن: بدم نميآمد اين تقسيم بندي را دربارهي «مثل تجديد ناب شهريور» هم اعمال كنم. اما ديدم بين رفقا تك ميافتم، منصرف شدم. ولي حالا خداييش به آدمي كه حتي يكبار توی عمرش مزه تجديدی را نچشيده باشد چي ميشود گفت؟
بعد از تحریر: کاشف به عمل آمد که مال اصغرآقا بود. نه خیال کنید اونطوری ها. نه بابا. از شونه ش استفاده کردم. ولی اینطوری نمیشه. هرچیزی که مینویسم که وصف حال نیست که آخه بابا جان.
- آخه چرا شما بايد پول بنزين منو بدي؟
- بذار پاي بنزيني كه چند وقت پيشا برام زدي.
- هه... اينجوري كه خب نميشه حساب كرد که. باك ماشين شما پنجاهتا ميگيره. مال من سيتا. الکی الکی دو تومن بدهكار شدي.
- من براي چي ماشینتو گرفته بودم كه برگشتنی بنزين زدم؟
- بردیش تعميرگاه برقشو درست كني.
- نوزده تومن شد.
- هان؟ آها. OK
پند لئون ازموسيس را كه به انكار سيگار برخاست
اي برادر اين نصيحت گوش كن
ار نخواهي پنبهاي در گوش كن
آدمي بندباز بند عالم است
لاخ ِ اُشنو چوبــوزن آدم است
چوب ِ عادل گر نباشد كلهپا
بندباز ِ شوخ و شنگ ِ پر ادا
بي توتون نعشيم بر سطح زمين
بند نازك نيست مأواي امين
ما به انفاس توتون اسكندريم
داغ ننگ زندگي از سر بريم
- - -
اين سخن گنجي به اظراف گِلين
ليك باشد مال ِ فردينان سلين *
* سيگار چوب بندبازي ماست و دنيا بند ما (نقل به مضمون) // الان یادم افتاد که این سخن «مال سلین» نیست. یحتمل از اسووو است. اما خب. من عمرا دست توی قافیه شعر نمی برم. حالا هرچی.
و سخن مکابیز که در مقام تبصره آمد
فردینان در سخن را سفته است
هر چه باید گفت او خود گفته است
لیک من هم در مقام تبصره
مطلبی دارم که گویم بهتره
زندگی چون جمله ای آشفته است
هر سقاری بهر آن چون نقطه است
دان تو ای صاحب سخن کی بی سقار
سخت معنی می شود این روزگار
پاييز رسيده
بيشك
هچّه
حكيم بوسن / مجموعه L'été tout prés
*صداي عطسه
- - -
شمردم اين اواخر به چهار نفر سرما دادهام. هر كدام از آن چهار نفر به چهار نفر داده باشند و هر كدام از آنها... اينطوري ميشود كه آدم يوهو هوس خدايي به سرش ميزند يا مقام عظمايی، چيزي. جهنم. حداقل همين رياست محترم جمهوري.
سفر به انتهاي شب / سلين
ـ بالاخره بايد ببينيم تهش چي ميشه آخه.
ـ من بهت میگم. هیچی قرار نیست بشه.
ـ جمعه بریم استادیوم پس؟
ـ باشه.
مورچهاي در آب داشت ميمرد
پرندهاي آمد و او را برد
در راه پرنده خورده شد
قسم ميخورم نميدانم بعدش چه شد
البته من از نگاه یک مخاطب آماتور به این شعر نگاه میکنم و آن را با اشعار معدود شعرایی که می شناسم (مثل شاملو و اخوان و سپهری و فروغ) مقایسه میکنم و میگویم خوب بود. حالا این به کنار. من یکی دو شب است درست نخوابیدم. میگویم شاید در تشخیص خوب بودن این شعر دچار اشتباه شده باشم اما به همین شب های عزیز قسم که در خرفت بودن این کامنت گذار تردیدی ندارم. ببین یارو (خاله سپینود) به جای آنکه تحت تاثیر این شعر قرار بگیرد و لااقل چند دقیقه ای سکوت کند آمده چه نوشته: «بعدش ...من بگم؟ من بگم؟ مورچه تو شکم پرنده، بال دار شد...» فحش بدم؟ فحش بدم؟
ب.ت: خدای نکرده سوءتفاهم پیش نیاید که من معتقدم این بچه نابغه است و مثل صدا و سیما که هرازگاهی یک بچه نابغه رو میکند دارم تبلیغاتش را میکنم و این حرفها. من کاری ندارم این شعر حاصل نبوغ بوده یا اتفاق یا حاصل یاری فک و فامیل و اصلا خود بچه معنی اش را فهمیده یا نه و این سئوالات عجیب و غریب. اتفاقی که باعث خلق این شعر شده بی اهمیت است. ما اینجا یک شعر خوب داریم. چی باعث میشود این زیبایی را نبینیم؟
اينهايي كه ميخواهند به سليقهشان احترام گذاشته شود به آن گداي میدان ونك شباهت دارند كه با نمايش زخم مهوعش كاسبي ميكند. يارو گدائه زخم شكم يا دست و پايش را نمايش ميدهد و توقع پول دارد، اينها زخم سليقهشان را و توقع احترام دارند. حالا احترام يعني چي؟ يعني اينكه من در مواجهه با حرف پرتي مثل «موسيقي نامجو تاريخ مصرف دارد» و... فحش ندهم.
درباره "عقاید نوکانتی" که توکا نیستانی معنی اش را نفهمیده باید عرض کنم که اصلا این شعر برای این گفته شده که کسی معنی اش را نفهمد چون معنی ندارد. مثل غلط املایی های وغ وغ ساهاب، حالا یکی بیاید و بگوید: ببینید من هم میتوانم مثل هدایت عمدا غلط بنویسم پس چیزی از او کمتر ندارم. البته به نظر من هم بهتر بود نامجو پایان ترانه که انگار به اوضاع سیاسی ایران اشاره دارد را حذف کند چون در چنین کار بزرگی (هجو معنی در شعر) باید مواظب برداشت های معنی دار مخاطبان هم بود. نهایتش اگر همه شعر را هم مرتبط با اوضاع سیاسی ایران بدانیم، در کمال بدبینی میشود قبول کرد نامجو در یکی از ترانه هایش تا حد آرش سبحانی (کیوسک) تنزل کرده. که آن هم البته خیالی نیست.
اجرای زنده عشق در مراجعه است را هم داشته باشید.
(اگر برای دانلود آهنگ ها مشکلی بود به اینجا مراجعه کنید.)

توضیح عکس: یک عدد رئیس جمهور و یک عدد وزیر خارجه ( با نیش های باز)
مشغول مهرورزی و اماله رافت به یک عدد ملوان متجاوز هستند. حرف هایی که
میان این سه نفر رد و بدل شده را حدس بزنید و از جوایز ارزنده ما بهره مند شوید.
سئوال: اگر پیامبر اسلام هفت ـ هشت ماه بعد زاییده می شد، یا ملوان ها هفت - هشت ماه پیش دستگیر می شدند اینها را به مناسبت روز درختکاری آزاد می کردند یا سیزده به در؟
پاریس یک تانگو

Paris un Tango / 2.71MB/ wma
Mireille Mathieu
بشنوید كه خوش ميچسبد در اين سرمای سگلرز تهران. مخصوصا «ر» هاي پاريسي اش.
(لینک را عوض کردم. این و این هم برای دوستانی که هنوز با لینک بالا مشکل دارند.)
میان دامن 
و تي ـ شرت
نافش مرا نگاه ميكند
Haïkus de Provence : Yves Gerbal
در خواص زنان
بدان كه آفريدگار زن را بيافريد از بهر ِ راحتِ مردان و از بهر بلاي مردان... . و عقل عزيزترين چيزهاست و از زن دريغ داشت. و زنان عورتند و چارهي ايشان جز در خانه نگاه داشتن هيچ نيست.
عقيل ابن عُلَفه را گفتند «دختر را به شوهر ده ــ كه زن گوشت است و سگان قصد آن كنند.»
گفت «من دختران گرسنه دارم تا بطر نكنند و برهنه دارم تا بيرون نيايند.» ... سعيد ابن مسلم گفت كه «اگر هزار مرد زن مرا برهنه بينند، چنان زيان ندارد كه زن من مردي را بيند.» ... مثل زنان به استخوان پهلو زد (پيامبر) ــ كه در آن استخوان هيچ منفعت نبود و كج بود، راست نشود، و اگر راست كنند، شكسته شود.
و چون آفريدگار حوا را آفريد از پهلوي چپ آدم به نشتر، جبرئيل آمد و استخواني كج به وي نمود.
گفت «آن چيست؟»
گفت «كج است. از وي چشم ِ راستي مدار!»
و پرسيدند حكيمي را كه «بهترين زنان كيست؟
گفت «انكه از مادر نزاد.»
گفت «چون بزاد، بهترين ايشان؟»
گفت «انكه بزاد و جان بداد.»
يعني كه در هيچ زن خيري نيست.
ديگر: محمد ابن سيرين را گفت «زني بخواستم و در خوابش ديدم كه سياه بود و كوتاه.»
گفت «نگه دار اين زن را ــ كه نيك است: سياهي مال بود و كوتاهي، زود بميرد. و بهترين زنان آن است كه زود ميرد.» ...
و از حيوانات، شومتر از موش نيست. و سگ مردارها را بخورد و موش را بنخورد. و موش در خواب زن باشد.
...
نکته: معنی سه نقطه ها این است جای خالی حکایتی است که حال تایپش را نداشته ام.
* گفتم تا شبهه ای از بابت ورود به بحث های احمقانه زنانه و مردانه پیش نیاید. که پسرها شیرند / مثل شمشیرند __ درخترها موش اند / مثل خرگوشند و الخ که البته گویا همچنان بازارش میان کودکان هزارساله گرم است.
در ضمن آدرس نشر مرکز ـ جهت نمایش حسن نیت و اعلام آمادگی برای هر نوع به آتش کشیدن ـ هست: تهران، خیابان دکتر فاطمی، خیابان رهی معیری، شماره ۳۴