تبليغاتX
همه میدانند

تذکری هم در باب بداخلاقی‌های انتخاباتی که مورد نکوهش توأمان امام و مقام رهبری است عرض کنم علی‌الخصوص خدمت دوستان عزیز موسوی‌چی. آقاجان! اینکه بنده به اتفاق رفقا تصمیم گرفته‌ایم که برای نجات نهنگ‌های تنگه‌ی هرمز از آقای حسن حبیبی برای شرکت در انتخابات دعوت به عمل بیاوریم و با توجه به ضیق شدید امکانات رنگی در ترافیک میدان پونک با یک تصمیم انقلابی ناچارا پرچم صورتی را برگزیده‌ایم دلیل نمی‌شود که تا دو دقیقه یک گوشه‌ای پارک می‌کنیم زرتی پرچم مقدس ما را با این نوار سیدی‌ها عوض کنید. اگر دین ندارید نهنگ‌ها چه گناهی کرده‌اند. حالا خودشون هیچی، بچه‌هاشون..

(پی‌نوشت مناظره‌ی احمدی‌نژاد و رضایی: یکی یه چی به این دکتر بگه. هر چی من هی هیچی نمی‌گم این باز هی کاهش تعداد شکایات کارگران در ادارات کار را به پای کاهش تعداد اخراج‌ها می‌ذاره. من به توصیه‌ی روانپزشکم چند دقیقه‌ای هست که زدم توی کار اوپتیمیسم و ابدا فکر نمی‌کنم کسی که حتی به درجه دکتری -چه فرقی میکنه در زمینه‌ی آسفالت یا هرچی- نائل شده به همین راحتی دروغ بگه. پس بنا رو می‌ذارم رو اینکه حضرتش نمی‌دونه کارگران قرارداد موقت بعد از اتمام مدت قراردادشان نمی‌توانند شکایت کنند چون خود به خود اخراج شده تلقی می‌شوند. پس کاهش تعداد شکایات نتیجه‌ی کاهش اخراج کارگران نیست. نتیجه‌ی گسترش قراردادهای موقت کوتاه مدت –حتی یک تا سه ماهه- برای کارهایی است که طبیعت‌شان جنبه‌ی مستمر دارد.)  


به همون دلیلی که ترجیح می‌دم کتاب بخونم تا بنویسم یا فیلم یا غذا یا فرمول یک یا هرچی، فوتبالم همونه. ترجیح می‌دم ببینم تا بازی کنم. اشکال فوتبال دویدنه. رسم انصاف اینه که همینجا یادی بکنیم از پیر ما و فاتحه‌ای نثار روحش بکنیم (حتی اگر نمرده) که می‌گفت چه معنی داره بیستا مرد گنده دنبال یه توپ فسقلی بدوند. مستحضرید که، چرت می‌‌گفت اکبرآقا، اما خب چرت گفتن دروغ گفتن نیست. چرت حرفیه که ممکنه حتی حق باشه اما کاربردی نیست. اگر دست برقضا عملی بشه میشه بعد از ظهرهایی که اکبرآقا می‌رفت استادیوم اما بیستا آدم گنده و مخصوصا اون ده‌تایی که قرمز پوشیده بودند به این نتیجه درخشان می‌رسیدند که چه معنی داره آدم گنده دنبال یه توپ فسقلی بدوه.. اونوقت اکبرآقا می‌موند* و بعداز ظهرش با عمه فاطی به جای به عنوان مثال فرشاد پیوس مرده‌خور. اینه ماجرا. چرت لزوما دروغ نیست، مزخرفه.
بعله. عرض می‌شد – می‌فرمودید قربان – که فوتبال به ذات خود ندارد عیبی، که به قوه ابتکار و بازوان پرتوان جوانان ایران زمین از این پس دویدن در ذات فوتبال محسوب نمیشه. حله دیگه. به این ترتیب:

 توپ‌های کم باد A و B را در فاصله بیس-سی سانتی (یا هرچی عشقتون بود) از هم قرار می‌‌دهید. دروازه‌ای را یا به صورت حرف L و یا مستقیم در مسیر توپ‌ها (یا هر جا عشقتون بود) می‌گذارید. عرض و ارتفاع دروازه حدودا یک و نیم برابر یکی از توپ‌ها (یا هرچی عشقتون بود) است. طریقه‌ی حرکت دادن توپ‌ها که استثنا هرچی عشقتون بود نیست (که این هم حتی در مواردی می‌تواند باشد اما اسمش جرزنی است که تا وقتی حریف ندیده موردی ندارد). اینطوری که با یک ضربه بغل پای نرم (یا شوت خرکی، هر چی عشقتون بود) توپ A را به B می‌زنید یا بلعکس و خلاصه با ضرباتی این مدلی یکی از توپ‌ها را به دروازه می‌رسانید و به سلامتی تبدیل به گلش می‌کنید. هدف این است که مستقیم توپ را حرکت ندهید و شوت نکنید توی دروازه و واجب کفایی است که توپ B با ضربه توپ A حرکت کند و وارد دروازه شود، یا بلعکس.

 سوالات رایج:

1 – از آنجا که من در خانه‌ای پر اثاث به فوتبال شیرازی مبادرت می‌ورزم چنانچه یکی از توپ‌ها در جای ضایعی قرار گرفت که هیچ رقمه امکان تکان خوردن نداشت حکم چیست؟ پاندادخت شونزه هیفده ساله تمام رسیده از تیرون

 مبتکر: این مسئله بستگی به میزان تخمی بودن حریف شما دارد. طرف اگر از این پاچه ورمالیده‌های عشق بردن باشد که این بازی چاله زیاد دارد و به اعصاب خردی‌ تهش نمی‌ارزد. بهتر آنست به یک زمین فوتبال واقعی راهنمایی‌اش بفرمایید تا برود مثل اسب بدود و عرق کند. اما اگر در مضیقه امکانات، اجباری حادث شد که الی و لابد باهاش بازی کنید احوط آن است که ابتدا به ساکن طی کنید که اگر چنین شد چه کنید یا چنان شد یا هر چنان که شد کجا بکارید و شروع کنید. اما به عنوان مثال اگر با من که به شخصه مبتکر جوان این ورزش/صنعت هستم بازی کنید، شما کلا سه هیچ من را برده فرض کنید تا برسیم به اینجا که کلاس چندی عسلم؟ نرمه گوشات چقده نرمه، گفته بودم از موهای این رنگی (حالا هر رنگی) خوشم میاد؟ روی این کاناپه اذیت میشی ها و اینا. و باز تاکید می‌کنم که به عنوان مثال وگرنه "همه میدانند" که من اهداف بلند مدت بسیاری در سر دارم و خیلی سرم شلوغ است و بلکل الایام بیزی می‌باشم.

 2 – چرا توپ پرباد نه و توپ کم باد؟ مسعود آپارات از جاده هراز

 مبتکر: توپ پرباد مثل زنی میمونه که میدونه دوستش داری. با یک ضربه خفیف کلی دور میشه و چپ و راست میره و باید دنبالش بدوی. اینم که میشه همون فوتبال که. کم‌باد به صواب نزدیک‌‌تره.

 3 – سرعت در این ورزش چه نقشی ایفا می‌کند؟ برای رعایت فیر پلی چه تدابیری اندیشیده‌اید؟ کارشناس برنامه نود از جام جم

 مبتکر: نقش مخرب. همه‌ی حال این بازی به سیگار حینشه، به دم گرفتن با موزیک و فراموش کردن بازی، به جرزنی و زیر و رو کشیدن و این قبیل. ما در کمیته انضباطی روی طرحی کار می‌کنیم که به جویندگان سرعت و اخلاق کارت زرد بدهیم. از تکنیک‌های جدید و هوشمندانه برای جرزنی هم تقدیر شایسته‌ای به عمل بیاوریم.

 ۴ – معذرت می‌خوام. بی ادبیه. آیا با کله‌ی پُر هم می‌توان بدین بازی اشتغال یافت؟ بچه هاشمی اونطرفا از همون طرفا

 مبتکر: البته که می‌شود. اساسا با کله‌ی خالی نمی‌شود. فشار خون پایین به فشار خون بالا ارجحیت دارد. ما در کمیته دوپینگ تصویب کردیم که رندوم آزمایش خون بگیریم تا خدای نکرده ورزشکاران عزیر پاک و مطهر به این بازی وارد نشوند.

 5 – آیا انتخاب نام این ورزش به میزان اکتیویته‌ی مردم فعال و کوشای شیراز ارتباط چندانی دارد؟ قهرمان سابق دو ماراتن از حمام عمومی زیر پل خاجو، جواب سئوال را هم به همین آدرس ارسال نمایید.

 مبتکر: ارتباط چندانی ندارد. هدف عرض ارادت به حضرات حافظ و سعدی است.

*مثل حالای ما که موندیم با مملکتی که سازمان برنامه و بودجه‌ش به ف.اک رفته و قراره بودجه توی یک برگ کاغذ تحویل مردم داده بشه و اونقدر ساده که اکبرآقا هم بتونه بفهمه. حالا اگر یکی بگه مگه شما نبودید که داد می‌زدید بروکراسی فلان و بیصار خب می‌گیم ما باید بگیم شما چرا گوش می‌کنید.


از آن زن‌هایی که می‌خواهی سفید شدن موهایش را ببینی تا عرق تن و هیبت‌اش را توی تخت، یا بعد سالیانی بی‌هوا جلوی آینه دارد خط‌های زیر چشمش را وارسی می‌کند نگاهش کنی تا متوجه‌ات بشود و با لحنی که انگار این‌ها را فقط تو می‌فهمی، بگوید: نیگا. از آن زن‌هایی بود که بعد از یک چایی بدون قند و کمی حرف و پرداخت شهریه، آدمی مثل من توی آسانسور می‌گفت کاش بیست سال قبل بودم. که مثلا کاش به تدریج پیر شدنش را می‌دیدم.

هایکو برایش خواندم. از حکیم شیکی. «باد زمستان/ صفیر کتری/ آویخته از قلاب». گفت «وغبش کو؟». گفتم اصلا فعل ندارد. توی ترجمه می‌سازند. کار مترجم‌هاست. گفت چی هست؟ اینطور آدمی بود. اینهمه سال بدون اینکه به گوشش بخورد هایکو هم هست. که چقدر آدم جر و واجر حلزونی که از فوجی بالا می‌رود «اما آرام آرام». هوا گرم‌تر از بیرون بود اما هنوز سرد بود. با وسواس خانه‌اش را گرم نمی‌کرد تا از هوای بیرون غافل نشویم، خودش بود.

اواخر یک بار جوک گفتم. ماجرای پیرزنی که توی پارک به کنار دستی‌اش می‌گوید: آقا به آن دخترک نگاه کنید و ببینید چطور جوانان ما رو به زوال می‌روند. دخترها شبیه پسرها لباس می‌پوشند و پسرها شبیه دخترها شده‌اند. طرف می‌گوید: آن دختر، پسر من است و در ضمن من هم مادرش هستم. همینطور که رشته مویی را دور گوشش گیر می‌داد لبخندی زد. نخندید. خنده‌اش را دیده بودم. احتیاجی نبود خیال کنم فهمیده.

گفت حرف‌های معمولی. دیروز چکار کردی؟ فکر کردم ماضی مرکب و استمراری می‌خواهد. گفتم کتاب می‌خواندم که برق رفت. گفت دیروز برق شما رفت؟ اینجا که خبری نبود. گفتم مثلا، ماضی مرکب. گفت نه. واقعا. گفتم هیچی. تمام روز زیر چیز بودم... کرسی فمینن است یا مسکولن؟ احتمالا «لا کُغسی». گفت یعنی چی لا کغسی؟ گفتم یک تخت که رویش پتو می اندازیم و زیرش آتش روشن می‌کنیم و دورش تشک پهن می‌کنیم. گفت مثل عهد مادربزرگ‌ها که همه‌ی فامیل دورش می‌نشینند قصه می‌گویند؟ گفتم اوکی. اما من تنها. بدون قصه. این چشم‌های گرد شده از تعجب، پیش از آنکه بگویم برای من حکم اوپیوم بعد از الکل و علف را دارد... و بپرسد «توأمان؟» حکیمی اگر بود هایکوی خنده‌اش از دست نمی‌رفت.


اگر يك راه براي متوقف كردن - و نه بهبود كامل كه ممكن نيست - بيماري عشق وجود داشته باشد، "نديدن" است. تلاش مي‌كنيد كسي كه دوستش داريد اما مي‌دانيد كه نبايد دوستش داشته باشيد را به هر بهانه‌اي ببينيد. اين «نبايد» ته مانده منطقي است كه از زمان بيمار نبودن‌تان باقي مانده و گاهي چراغ مي‌زند و هشدار مي‌دهد وگرنه واضح است كه اگر مي‌توانستيد موقع فكر كردن به معشوق آدم زماني شويد كه او را دوست نمي‌داشتيد و با همان منطق تصميم بگيريد و عمل كنيد كه ديگر بيمار نبوديد و از اساس عشق بيماري نبود. 
اين نديدن و خراب كردن تمام پل‌هاي ارتباطي هم كه اينقدر راحت تجويز مي‌كنم فقط خدا مي‌داند (تازه او هم بر فرض وجود) كه فقط حرفش راحت است و درد دارد ناجور. شبيه جراحي است براي متوقف كردن سرطان. مثل شيمي‌درماني است. ممكن است درد دوران درمان بيشتر از درد خود بيماري باشد، درد تك تك لحظاتي كه مي‌دانيد تماس مي‌گيرد و يا اميدواريد تماس بگيرد اما تلفن‌تان را خاموش مي‌كنيد يا بهتر، خط را به كل عوض مي‌كنيد، يا وقتي كه بايد به مكاني برويد كه مي‌دانيد يا حدس ميزنيد كه او هم آنجاست اما نمي‌رويد. درد باز نكردن در خانه، وقتي تمام آرزويتان ديدارش است و او در چند قدمي است.. اينها را مي‌فهمم و همچنان مي‌گويم اگر راهي براي توقف اين بيماري باشد، همين نديدن است. فقط نديدن باعث فراموشي مي‌شود. معجزه نديدن در طولاني مدت كمرنگ كردن عشق است هرچند كه از حالا گفته باشم: نابودش نمي‌كند. (مثالي كه درباره سرطان زدم فقط از جنبه شباهت درمان بود. خاطرتان جمع كه بر خلاف سرطان تا حالا كسي از عشق نمرده. اگر مرديد بياييد يقه من و رفیقمان شكسپير را بگيريد كه فرممود: آدم مي‌ميرد اما نه از عشق.)

[حدود دو سال از لق و تق شدن و سپس تعطيلي كدئين مي‌گذرد و من همچنان ماهي پنج-شش‌تا نامه جواب مي‌دهم. نامه‌هايي كه نمي‌شود جواب نداد چون كساني كه نامه‌ها را مي‌فرستند آدمهاي مستاصل و پيگيري بايد باشند كه توي اين فضاي پر از لئون سرچ مي‌كنند و اینجا را پيدا مي‌كنند تا شرح مشكل‌شان در روابط عشقي‌ را بنويسند و مشورت بگيرند.
اما چرا گفتم مشكل و نگفتم مشكلات‌. خب به خاطر اينكه همه يك مشكل دارند. به دلايل مختلف مي‌دانند كه بايد رابطه‌شان را با آن زن يا مرد قطع كنند اما نمي‌دانند چگونه و یا دلشان می خواهد از یک نفر دیگر بشنوند. از شما چه پنهان اكثر جواب‌ها را كپي پيست مي‌كنم. گفتم يكبار همان حرف‌ها را كلي‌تر و یکجا بنويسم شايد از زحمت نامه نوشتن خلاص‌شان كنم.]


ضمیمه متحرکات: آقا این موزیکی که چند وقت پیش در بخش متحرکات گذاشته بودم (elle est d'ailleurs) به طرز بدجوری کفم را بریده و فقط موقع خواب از صرافتش می افتم. اگر در متحرکات ندیده بودیدش حالا بشنوید که شاید شما را هم بگیرد. (هر چند تجربه ثابت کرده اکثر مخاطبان این وبلاگ برای استفاده از متحرکات و بخصوص ثابتات تشریف می آورند :) برای آنکه مثل داش علی منصوریان (به قول رفیقمان: بیا بیا) فیر پلی را هم رعایت کرده باشم باید اعلام کنم که از وبلاگ برای خاطر کتاب ها پیدایش کردم. فقط یک چیزی که در کامنتها گفتم و حالا هم این بالا تکرار میکنم: اینکه گاهی موزیک فرانسوی معرفی میکنم فقط برای استفاده کسانی که فرانسه میدانند نیست. خود این زبان یک جورایی موسیقی است. میشود حنجره خواننده را جزو سازهای بادی حساب کرد و از موسیقی لذت برد.


يكي (از رفقا): برو روي تابلو فيناليست‌ها رو بنويس. فقط بپا توي حذفي به هم نخورن.
يكي (كه نميشناسمش و با آن صداي جيغ جيغي ترجيح مي‌دهم هرگز نشناسمش): اينگيليسو هم بنويس. اينجا همه ايتاليايي‌ن. (خطاب به جمع) فاشيستا.
من (با لحن کسی که سعی میکند یک "آدم وارد" جلوه نکند): آخه اينگيليس كه مقدماتي حذف شد پدرجان.
يكي (با صورت وحشتزده و ناباور انگار الساعه خبر مرگ سگ نازش را - كه يحتمل دارد - آورده‌اند): ها...؟ بكام؟
من: بكام كه اصلا با اين مربي جديده به تيم ملي دعوت نمي‌شد.
يكي (حيرتش به لبخند رندانه‌اي تبديل شده): جدي؟ برم حساب اين ناكساي چاخانو برسم.
من (شرمنده از گند زدن به يك نمايش مفرح هر روزه): (هيچي)
ــ ــ ــ
يورو ۲۰۰۸ را با خيال راحت يكي در ميان دنبال مي‌كنم چون طرفدار هيچ تيمي نيستم و نتايج برايم كوچكترين اهميتي ندارند. اما اصولا بدم نمي‌آيد بعضي تيم‌ها ببازند.
فرانسه: اين تيم كه هفت نفر از يازده بازيكن اصلي‌اش سياه پوست هستند تيم فرانسه نيست. تيم مستعمره‌هاي فرانسه است و فوتبالش تابلوي تاريخ كثيف کشورش. جالب است كه هنوز هم مدرسه‌هاي فوتبال مارسي و ليون و پاريسن‌ژرمن در كشورهاي آفريقايي شعبه دارند و استعدادها را از همان بچگي به كشورشان صادر مي‌كنند. در اين شرايط اگر كسي اعتراضي بكند صدايشان بلند ميشود كه نژرادپرستي.
تركيه: يك لغت انگليسي مهجور و ترجمه ناپذيري وجود دارد كه پروست خيلي استفاده مي‌كند و دقيقا به كار توصيف تركيه (نه تنها در فوتبال كه در تمامي شئون) مي‌آيد: «اسنوب». يك بخش كوچكي از خاكشان در آن طرف مرزهاي اروپا قرار گرفته و حالا رسما خودشان را به دم اروپايي‌ها مي‌بندند و دل خنک کن اينكه مدام از اين بابت تحقير مي‌شوند كه البته حقشان است. فوتبال هم فرصت مناسبي است تا اگر اتحاديه اروپا آدم حسابشان نمي‌كند، لااقل اينجا اروپايي بودنشان را تبليغ كنند. كلا حالم را بد مي‌كنند.
آلمان: دقيقا مطمئن نيستم كه فوتبال بازي ‌كنند. شباهت دوري دارد اما فوتبال نيست. حالا فوتبال توي سرشان بخورد، طرفدار هم دارند. خودم يكي را به چشم ديده‌ام.

* آرزو به دل مانده بودم یک "تیتر اینگیلیش" بزنم (شوخی کردم. به کسی بر نخورد. تیتر انگلیسی زدن و فارسی نوشتن خیلی هم خوب است و ابدا نشانه کلاس زبان رونده بودن شما نیست.)


يك روزی رسید كه به خودم گفتم «داري پير مي‌شي». تازه به بيست و سه چهار سالگي رسيده‌ بودم و با روحيه‌اي كه از خودم سراغ داشتم مي‌دانستم هنوز اصلش مانده. اما فكر كردم چه حالا بگويم و چه بيست سال ديگر. پس گفتم. احتمالا از همان زمان دفترتلفن موبايلم به تك حرف‌هايي مزين شد كه (مي‌توانيد به واژه مزين بخنديد اما اگر بدانيد من يكجايي در مكالمه‌اي كاملا دوستانه درباره گياهان حاشيه رودخانه حتي از فعل رستن استفاده كرده‌ام بور خواهيد شد.) بله. مي‌گفتم. به حرف اول اسم يا حرفي كه تصويري از آن شخص را به ذهنم متبادر مي‌كرد اكتفا مي‌كردم. درباره «تصوير» فقط يك مورد سراغ دارم و بي‌خود جزو دسته بندي چپاندمش اما گفتم شايد اگر بدانيد من شماره كسي را كه حالا اسمش را به خاطر نمي‌آورم با حرف W سيو كرده‌ام كمكي به شناختتان از خودم مي‌كنم. اينطوري شد كه حالا كه چند سالي گذشته و حافظه‌ام دچار مشكلاتي شده وقتي دفتر تلفنم را به دنبال شماره‌اي مي‌گردم كلي حرف بي‌معني مي‌بينم كه مثل گروه سرودهاي مدرسه همصدا اما كمي ناهماهنگ يادآوري مي‌كنند «از پير شدن چه باك. ما فتوحات تو هستيم.» شايد هم من فتوحات آنها بودم چون قاعدتا اينجور كيس‌ها را از فشن تي وي يا آكادمي فرهنگ فرانسه انتخاب نمي‌كردم. آدم‌هاي معمولي بودند با مختصر علائق مشترك و البته اندام‌هايي متفاوت كه بنا به دلايلي كه خودم مي‌دانستم اما وانمود مي‌كردم نمي‌دانم به من جذب شده بودند. با اين حروف در زمان رابطه هم كمتر حرف مي‌زدم. اين عادتم بود اما بعدها تبديل به تكنيكم شد. زياد حرف نزن، اشاره كن، متلك بگو و مرموز باش. مرموز هم يعني «اون پسر چپه كه وينستون قرمز مي‌كشه و اوركت آمريكايي با چكمه مي‌‌پوشه. همونكه انگار همين الان از كوه اومده پايين تا انقلاب كنه؟ اوكي. مي‌گن اوين هم بوده. نه بابا؟» به اينها ادويه ادبيات و سينما و اينها را هم اضافه كنيد تا مرموز را براي‌تان «جيگر» ترجمه كنم. راست و حقيقتش زياد هم بابت اين تصوير شرمنده نيستم. بالاخره هركس يك طور عمل مي‌كند. يكي شلوار جين پاره مي‌پوشد. يكي موهايش را فوكل مي‌كند. يكي سيخ سيخي. يكي با دست و بال رنگ روغني. آن پرنده مادرمرده هم خودش را باد مي‌كند، در حد انفجار.‌ به قول رفيقمان «هر كي هر جور دوست داره.» چي مي‌خواستم بگويم كه به اينجا كشيد؟ هان. مي‌خواستم ماجراي عبرت آموزي را تعريف كنم. ماجراي بعدازظهر پيش از يك تعطيلات طولاني (كمابيش شبيه به حالا) كه تازه از مسافرت آمده بودم (چون مثل حالا و هميشه قبل از شروع تعطيلات و سرازير شدن خلق‌الله از سفر بر مي‌گردم) و بايد به طرز بي‌رحمانه‌اي وقت مي‌گذراندم. اين وقت گذراندن را همينجوري نگاه نكنيد. پدري در مي‌آورد از آدم. در اين مواقع فيلم و كتابي به هم نمي‌رسد. باشد هم حوصله‌اش نيست. رفقا در سفرند (چون عموما جزو همان خلق‌اللهي هستند كه تا دوروز تعطيل مي‌شود به سفر مي‌روند) و يا گرفتار زن و بچه. ساده ترين راهي كه در اينجور مواقع به ذهن مي‌رسد همان حروف موبايل هستند. اينكه با فعاليت يدي (من بهش ميگم كارگري) آنقدر خسته بشوي كه همانجا توی تخت بخوابي. خواب برادران. اگر مي‌شد به سادگي بيدار شدن خوابيد اصلا احتياج به ادبيات نبود، كي به سفر مي‌رفت، كي به سراغ مخدر مي‌رفت، زن‌ها به چه كاري مي‌آمدند اصلا.. صحبت خواب كه باشد به حرافي مي‌افتم و داستان از دست مي‌رود. مي‌گفتم كه موبايل را به دست گرفتم و به سراغ حروف رفتم. چندتايي را مي‌شناختم اما اكثرا فقط حرف بودند. S و J و H و دوتا D كه حدس مي‌زنم يكيش مخفف داف بود و الخ. اينها زناني بودند كه در چند سال گذشته حداقل يكبار و حداكثر شش سال توي رخت‌خوابم خوابيده بودند. آنهايي را هم كه نمي‌شناختم تصوير گنگ يا نشانه‌اي داشتم. مثلا هربار كه دنبال شماره‌اي مي‌گشتم و چشمم به حرف H مي‌افتاد از ذهنم می گذشت اون‌كه مي‌گفت با اوني دوسته كه دوست دختر اوني كه توي گروه فلان مي‌خونه. خلاصه كنم. كلهم به تمام‌شان اس ام اس دادم «ظرف سه روز آينده كي مي‌توني بياي پيش من؟»  عجيب بود كه بغير از چهار پنج نفري كه جواب ندادند باقي من را به خاطر داشتند و بعضي عذرخواهي كردند كه گرفتارند يا گفتند «چه روزي؟» يكي هم كه هرچه سعي كردم از طريق نشانه‌ها چهره‌اش را به ياد بياورم نتوانستم، جواب فرستاد «كثافت» كه البته لاسيبيلي رد كردم به مدد هشت نفري كه جواب مثبت داده بودند. روي كاغذ برنامه را نوشتم: شنبه ۱۰ تا ۱۳ ام/ ۱۵ تا ۱۷ دي يك/ ۱۸ تا ۲۱ اس همينطور روز بعد را هم پركردم و براي روز آخر تعطيلات هم دو مورد گذاشتم كه بتوانم شبش را به عياشي حسابي‌تري بگذرانم. وقت‌ها را اطلاع دادم و با كمي جا به جايي اوكي را گرفتم و منتظر ماندم.

به نظرم بهتر است داستان را همينجا تمام كنم. چه اهميتي دارد از دون‌ژوان بازي‌ام بگويم كه بعله. ترتيب  همه را دادم و غيره يا اينكه همگي در توطئه‌اي سازماندهي شده قالم گذاشتند و يا يك داستان دیگر كه يعني يكي از حروف مربوط به مردي از آشناهاي قديمي مي‌شد كه در وقت مقرر به همراه زن و بچه‌اش روي سرم خراب شد و... مي‌بينيد؟ هر داستانی ظرفیتی دارد. تا همينجا كفايت مي‌كند.



بسم الله الرحمن الرحيم

انالله و انا اليه راجعون

اينجانب ل فرزند ر در صحت عقل وصيت مي‌كنم:


ادامه مطلب

نگارنده يكي دو قرني هست هربار كه در وبلاگ ها مي‌خواند يكي يكجايي يك متني را از وبلاگي سرقت كرده و به نام خودش منتشر كرده، فكر مي‌كند: مگه من چيم از اينا كمتره که ازم سرقت نمیشه؟ در وصف تاثر و تالم نگارنده همين بس كه چندباري وسوسه شد به مطالبي كه اصلا به او ربطي نداشتند هم انگ سرقت بزند و بعد داد بيداد راه بياندازد كه اي آقا! تو از درد هنرمندي كه اثرش را به تاراج مي‌برند چه مي‌داني؟ چه مي‌داني من چقدر عرق ريختم، طي طريق كردم، چقدر كالري مصرف كردم تا به اينجا رسيدم... اما خب. دنيا كوچك است و بالاخره ملت مي فهميدند و رسوايي به بار مي آمد. از ديگر اقدامات نگارنده براي رسيدن به قله "سرقت شدگي" مي‌توان به سرقت از خود و سرقت از طريق تباني با رفقاي پايه اشاره كرد كه متاسفانه همگي ناكام ماندند. خلاصه ايام در افسردگي گذشت تا امروز از طريق لينك‌هاي وبلاگ مكابيز متوجه شدم شباهت‌ مختصري بين يكي از پست‌هاي قديمي‌ام با پستي از وبلاگ فالشيست وجود دارد. و اينچنين در ساعت هفت و خورده‌اي صبح دوشنبه نميدونم چندم فروردين ماه سال ۱۳۸۷ هجري شمسي، پيش از خوردن صبحانه رستگار شدم: ای هوار... مالمو بردن!

يك جايي خواندم "روشنفكري يعني فهميدن اينكه غير از عشق۱ چيزهاي ديگري هم براي فكر كردن وجود دارند."۲ اما مگر مي‌گذارند؟ بهترين‌ها -نه حواشي- بهترين رمان‌ها، شعرها، ترانه‌ها، موسيقي‌ها و فيلم‌ها و خلاصه تمامي محرك‌هاي انديشيدن در حال پروپاگانداي۳ عشق هستند. شيوه‌اي هم كه استفاده مي‌كنند يك شيوه تبليغاتي نخ نماست: نمي‌شود نديد، نخواند و نشنيد وقتي همه درباره يك چيز مي‌سازند و مي‌نويسند و مي‌نوازند. اين هنرمندان بزرگ با احساسات ناشي از عشق همان كاري را مي‌كنند كه خواننده‌هاي زن ترك با پروپاچه‌شان مي‌كنند. يعني از زاويه‌اي نمايش مي‌دهند - بعضا - با پوششي نمايش مي‌دهند و در نهايت آنقدر نمايش مي‌دهند كه بيننده باورش مي‌شود چيز خارق‌العاده‌اي مي‌بيند، در صورتي كه شاهد طبيعي‌ترين ماهيچه‌هاي بشري است. احساسات ناشي از عشق، اين غم‌ها و شادي‌ها - اگر تبليغات را كنار بزنيم - از سطحي‌ترين و گذرا ترين احساسات انساني هستند. شادي از يك تماس نامنتظره با غم از يك نگاه شك برانگيز هنوز آغاز نشده تمام مي‌شود، انگار اصلا وجود نداشته‌. در صورتي كه شادي‌ها و غم‌هاي واقعي تا سالها و شايد براي هميشه ماندگارند.

من حتي يك روز را هم به ياد ندارم كه بدون يادآوري خاطره آن خوشي واقعي و بي‌نظير بيدار شده باشم. ماجرا مربوط به سه سال قبل است. يك روز مثل هميشه ساعت دوازده بيدار شدم و مثل هميشه تا بازگشت هشياري كه چند دقيقه‌اي طول مي‌كشد چشم‌هايم را باز نكردم. اما آن روز هيچ انگيزه‌اي براي پيروز شدن بر كرختي و باز كردن چشم‌هايم - جنگي كه نمي‌دانم چرا هر روز در آن شركت مي‌كنم - نداشتم. صداي زنگ تلفن و كوبيده شدن در مثل نسيم خنكي كه (از پنجره‌ي اتفاقي باز مانده) مي‌وزيد و پلك‌هاي من را هدف گرفته بود، طبيعي بودند. در تمام مدتي كه به پهلو دراز كشيده بودم، بيدار بودم و مطلقا به هيچ‌چيزي فكر نمي‌كردم. نمي‌دانم چقدر طول كشيد اما به هر حال وقتي چشم‌هايم را باز كردم كه هوا كاملا تاريك شده بود.
اما غم واقعي، بر خلاف شادي‌هاي واقعي كه با شدت و ضعف متفاوت چندتايي سراغ دارم، برايش فقط يك مورد هميشه در خاطرم هست. پنج-شش سال پيش يك همكار تازه‌كار را بي‌هيچ دليلي تحقير كردم. او بي‌دفاع بودم و من هم بچه، پس آنقدر زياده‌روي كردم كه بعد از تمام شدن ماجرا از نگاه متعجب همكارانم تازه متوجه كاري كه كرده بودم شدم. دو روز بعد او را اخراج كردند كه دلايل اداري داشت. من مي‌دانستم كه به اين كار احتياج دارد (تازه ازدواج كرده بود) و هنوز هم فكر مي‌كنم او من را عامل اخراجش مي‌داند. اين قضيه دست نخورده باقي ماند. حالا هم كه بعضي رفقاي قديمي كه آن روز شاهد ماجرا بودند را مي‌بينم، خودم را از نگاه آنها تماشا مي‌كنم. اما درد اصلي‌اش وقتي است كه خودم را از نگاه او مي‌بينم. تا به حال در مورد اين ماجرا با هيچ كس حرف نزده‌ام. دليل اينكه نگفتم اين است كه اگر بگويم، حتي اگر پيش خودم هم بگويم، مي‌فهمم كه حقيقت دارد.

خب. اين شادي و غم را بگذاريد در كنار شادي‌ها و غم‌هاي عشق. شوخي‌اند. شوخي هم نيستند. اصلا هيچي نيستند. كي يادش مانده در دومين ديدار با يك بنده خدايي كه قيافه‌اش را به ياد نمي‌آورد، مثلا موقع رد شدن از خيابان دستي كه بازويش را گرفت چه بلايي سر ضربان قلبش آورد. انصافا اضطراب و ناراحتي پاسخ ندادن تلفن همان بنده خداي مذكور حالا چه كسي را آزار مي‌دهد. اصلا چه كسي دل‌پيچه‌هاي يك بيماري قديمي به يادش مي‌آيد، جز كسي كه حالا اسهال دارد؟
عشق هم نهايتا يك بيماري مثل اسهال است. همه در طول عمر يكي دوبار دچارش شده‌اند (البته بعضي‌ها خيلي بيشتر) و كم و زياد با دل‌پيچه‌هايش آشنا هستند. اگر تمامي آثار هنري مهم دنيا درباره حالات و عوارض اسهال بودند، اين بيماري هم مثل عشق چيز مهمي مي‌شد.



۱ـ نظر من را بخواهيد اگر دسر نسكافه كاله درست مصرف شود اساسا عشقي به وجود نمي‌آيد.
۲ـ اين‌جور گزين گويه‌ها ممكن است خيلي هم حقيقت نداشته باشند اما تلنگري به حقيقت‌اند. بيشتر به كار حواس جمعي مي‌آيند تا برپا كردن حقيقت. (مثل اكثر گزين گويه‌هاي والتر بنيامين يا  آن جمله سيمور در پيشگفتار: آدمي كه زبان مادري‌اش را درست و عميق ياد گرفته باشد نمي‌تواند زبان بيگانه‌اي را ياد بگيرد) 
۳ـ ار استفاده كردن واژه تبليغات اكراه دارم چون معتقدم شيوه‌اي كه عزيزان ما براي تبليغ عشق به كار مي‌گيرند بيشتر از آنكه به تبليغ در آن شكلي كه بين برنامه‌هاي تلويزيوني مي‌بينيم شبيه باشد، شبيه شاموتي بازي وحشي‌ها مثلا در جريان فلسطين و جنگ عراق است. يعني همان چيزي كه به اسم پروپاگاندا مي‌شناسیم.


شگفتا که سردار در همه این سالها، روزی پنج نوبت، فرادا یا جماعت، به وقت رکوع و سجود و قنوت و علي‌الخصوص سجود..

زنانی که به همراه سردار زارعی بازداشت شده اند و در جریان بازجوئی و تحقیقات گفته اند وی از آن ها خواسته به صورت دسته جمعی به صف شده و در حالت عریان نماز جماعت بخوانند.

 بعد از خواندن اين خبر نام دو نفر و يك شيئ به ذهنم آمد. دوساد و پازوليني (+) و پرده ضخيم مسجد كه قسمت مردانه و زنانه را از هم جدا مي‌كند.


دوست واقعي هميشه به ندرت يافت مي‌شود. نمي‌توان او را بين همشاگردي‌ها يا همكاران يافت. اين دوستي‌ها گذرا هستند، پيش از آنكه شروع شوند تمام شده‌اند در صورتي كه دوستي واقعي به آرامي ظاهر مي‌شود، كم كم، با گذر زمان. اما وقتي پديدار شد ديگر نمي‌توان تمامش كرد چون اصلا كسي آن را شروع نكرده بوده كه حالا تصميم بگيرد تمامش كند. دوستي واقعي مثل گیاهی خودرو است. برای روییدن از ما اجازه نمی گیرد.
دوستي با زنان؟ نمي‌شود با آنها دوست بود اما شايد بتوان عاشقشان بود.

*يكي يك‌جايي گفته بود من مي‌توانم با خواندن يك كتاب سطوري كه در مستي نوشته شده‌اند را پيدا كنم، حتي اگر لاف هم نزده باشد هنر نكرده. من نه تنها مي‌توانم با خواندن يك انشاي مبتديانه بفهمم نويسنده به معلمش نظر دارد كه حتي با نوشتنش.


 من در عجبم ز مي فروشان كايشان / به زانكه فروشند چه خواهند خريد
الف- حافظ
ب- خيام
ج- تل
د- مولوي

از آنجا كه اين حقير از طريق رسانه آدم‌آگاه‌كن ويس اف آمريكا به تازگي متوجه شده كه يوم‌الولنتاين نه تنها كه غربي نيست كه بلكم بسيار هم ايراني-باستاني مي‌باشد و اصلندش را بخواهيد آن خرس جينگولكي‌هايي كه يك ماه بعد از فرخنده‌روز به مامان‌هاي‌تان هديه مي‌دهيد -از ترس آبرو و شرم از انبوهي ريش و پشم- نماد كورش كبير مي‌باشد و دل‌قلنبه‌ي سرخش هم كنايه به چو ايران نباشد و اين صوبتا، پس به مناسبت این کشف بزرگ، در فراق كدئين رحمه‌الله همينجا براي عزيزان دلم پيامي دارم.

اما اي جوان. اخلاق فقط آن موضوع بي‌خطر براي حرافي نيست كه آدامس نيست كه با كله پر يا خالي نشخوارش كني محض هم‌زباني. از آن بدتر تيريپ پسيميستي هم لااقل جلوي من برندار «كپي رايتش متعلق به صنف شريف جـ.اكش‌هاست» كه دلخور مي‌شوم خداي ناكرده. سنگ بزرگ هم نيست كه همچين با حفظ فاصله مطمئنه از دوردورها نشانش بدهيم: اوناهاش.
 مي‌شود خيلي كوچكش كرد و گذاشت توي جيب و همراه داشت. ببين: اينكه تو وقتي زورت برسد آدمي را له نكني و آزاري نرساني و لااقل آسيبت را كم كني، خود ِ ارژينال اخلاق است. حالا اگر بپرسي كجاي من ِ زپرتي مي‌تواند كسي را له كند با تو هم‌عقيده‌ام كه هيچ كجات، توي روابط عادي كه آدم‌ها كم و بيش از پس هم برمي‌آيند. اما در روابط عاطفي همين توده گوشتي ظاهرا بي‌مصرف بسيار خطرناك مي‌شود و مثل يك بولدوزر ويرانگر اگر خودخواه باشي و يا حتي نباشي و فقط بي‌احتياط باشي. يك حركت كوچك، يك رفتار ساده و براي خودت بي‌اهميت مي‌تواند يك آدم كامل را درازكش كند.
مثل اينكه: مدتي با او خوابيدم به جفتمان خوش گذشت حالا حوصله‌اش را ندارم، دهنش بعد از ماجرا بو مي‌دهد، سايزش به من نمي‌خورد و اصلا از جوجه روشنفكر (فمنيست-كمونيست-سورئاليست:) بازيش به جاي خنده شرم مي‌كنم، پس خداحافظ. نه. اين خداحافظ تو را پرت مي‌كند به سمت آن برادر آلماني ما كه از جهودها خوشش نمي‌آمد و يا جهودهايي كه حالا از عرب‌ها خوششان نمي‌آيد. بنابراين خداحافظ: بنگ.
 اينجاست كه اخلاق به كار مي‌آيد. راساً به تو مي‌گويد وقتي وارد رابطه شدي و آدمي را درگير خودت كردي پس در مقابل او مسئولي. اگر مي‌خواهي بروي برو اما سعي كن حداقل آسيب را به طرفت بزني، هم به خاطر او و بيشتر به خاطر خودت تا درنده نباشي حالا اگر زياد هم آدم نيستي. به نظر من راه اخلاقي دراينجور مواقع صميمانه و درست دروغ گفتن است. اين دروغ‌ها شايد كمي مبتذل و موبه‌تن‌سيخ‌كن باشند اما بحقند.
(نکنه دروغ‌هاشم من برات بگم؟ عجب بابا)
ــ ببين تو خيلي زيبايي، خيلي مهربوني، خيلي باهوشي. مي‌ترسم ازت. دارم عاشقت مي‌شم. طاقت دردسرهاشو ندارم. (اينجا هم ظاهرا ناراحت ميشه، چندتا قطره اشك هم ممكنه اما چنان حالي بكنه كه له شدن يادش بره)
يا:
ــ من نمي‌تونم با دختري (یا پسری) باشم كه هزار نفر توي صفش وايستادن.
از اين قشنگ‌تر مخصوصا براي موقعيتي كه قرار نهار رو با يكي ديگه گذاشتي:
ــ من نميتونم با تو نهار بخورم وقتي نميدونم بعد از نهار كجا مي‌ري، با كي مي‌ري. (تيريپ آدم حسود مستاصل خوش جواب مي‌ده)
يا يك دغدغه واقعي كه اگر دروغ باشه بايد به آدم بودنت شك كني:
ــ حواست نيست. داري فرصت ازدواجو از دست مي‌دي.
و مثل اينها يا نه اصلا يك راه بهتر كه خودت ميشناسي، به من چه.

نظريه علمي زیست شناسی: آدم‌ها در اصل جوجه تيغي هستن. تيغاشون فقط وقتي ظاهر مي‌شه كه به يك نفر نزديك مي‌شن. پس اصل رابطه، خودش خطرناكه. همين نزديك شدن دو تا آدم به هم.. نكن بابا جان اين كارو. (كسي هم كه توي رابطه فعليش جوجه تيغي نيست نره توي مايه‌هاي زينب ستم كش و همچين خاطرش از تيغ‌هاي خودش جمع نباشه كه فرمود "شگفت‌آورترينم من چنينم جمع اضدادم".) اينجوریاست.


ـ از این تازه شكفته‌هاي لاغر، مقنعه سورمه‌اي، از سرما يا هرچي رنگش پريده. که بوی صابون گلنارش از سر ابوریحان تا فخررازي زیر دماغته..
ــ اوهوم.

رياست محترم فرهنگستان زبان فارسي
با سلام و احترام

اخيرا مطلع شدم كه يك كارگر شهرداري اهل يك جاي پرتي به اسم «گيوی» بين زباله‌ها نيم كيلوگرم طلا پيدا كرده است. از آنجا كه درخواست من از شما به عمل اين كارگر ربط دارد لازم است ابتدا براي‌تان شرح بدهم نيم‌كيلو طلا براي او چه معني دارد: یابنده کارگر شهرداری است، پس نیروی کار او با قراردادی شش ماهه در اجاره پیمانکار قرار دارد. معني‌اش مي‌شود اينكه او با روزانه هشت ساعت کار که از نیمه شب شروع می‌شود و تا صبح ادامه دارد - سرد ترین ساعات شبانه روز - ماهانه ۱۸۳ هزار تومان حقوق مي‌گيرد. قيمت هر گرم طلا (گرد شده) بيست هزار تومان است، نيم كيلوش مي‌شود ده ميليون تومان پس او با اين پول مي‌توانست نزديك به پنج سال و به عبارت دیگر ۱۸۲۵ روز خود را از زحمت انجام چنین کار سخت و بی‌آتیه ای خلاص کند. حتی می‌توانست با چنين سرمایه‌اي سبك زندگی و شاید آینده فرزندانش را تغییر بدهد. اما خب. اگر اينطور حساب مي‌كرد كه من ديگر از پيدا شدن طلا مطلع نمي‌شدم و طبيعتا مزاحم شما هم نمي‌شدم، چون پيدا نمي‌شد. پس پايان اين فيلم فارسي بازگرداندن طلا و نپذيرفتن مژدگاني است.
اما درخواست من از شما: با عنايت به جــ.نده شدن واژه «شرافت» به واسطه استعمال بي‌رويه، از جناب‌عالي درخواست مي‌كنم واژه جديدي براي عمل اين بابا اختراع كنيد كه معني لازم را برساند اما برخلاف شرافت قابل اتصال به هيچ جــ.اكشي نباشد. مي‌دانم كه كاري بس دشوار است، اما جان من يك كاريش بنمایید.

پس از تحرير: اگر به شما گير دادند كه جــ.نده شدن و اتصال به جــ.اكش‌ها ملاك تغيير يك واژه نيست، بفرماييد چون عربي بود عوضش كرديم (كي مي‌فهمه؟ بين خودمون مي‌مونه). در عوض من هم قول مي‌دهم از اين به بعد به همه اتوبوس‌ها بگويم «بزرگ خودرو مسافربر» شايد چند نفر ديگر را هم كت و كول نمودم كه همين را بگويند.


حمید شبخیز گفت فردا قیصر در تلاویو کنسرت دارد و به این مناسبت قسمتی از آهنگ او را پخش کرد که می خواند:

تــو شهــر بـي حـسـاب ما
از هــمـه لاتـا مــن ســرم
...
لات لات لاتم من

فکر کردم حالا که اسرائیل وقاحت و وحشیگری را تا به قطع برق غزه و جلوگیری از ورود سوخت و مواد اولیه غذایی و دارویی رسانده، از عهده حمید شبخیز یا هر روشنفکر بزرگ دیگری با ابزار "تلویزیون لس آنجلسی" چه کاری برمی آید جز این؟


همین خمیدگی باشکوهی که روی دماغت حفظ کردی.

نوع کمیابی از زیبایی را در زني سراغ دارم كه دامن بلند سياه‌اش، بي‌چاك پس و پيش و از طرفين يا تاكيد روي باسن و حقه‌اي براي وقت پا روي پا انداختن، با هر قدم مي‌لرزد. اين زيبايي خواب از سر پران، شايسته زني است كه جواني را با رضايت و اطمينان پشت سر گذاشته، آنقدر كه ديگر نمي‌شود از خطوط چهره‌اش، جواني‌اش را ترجمه كرد: چيزي كه حالا هست. اين. همين پيراهن سفيد كه بي‌اعتنا به برجستگي سينه‌ها، قلندرانه گشاد است. به وقت بالا آمدن دست لاغري كه آستينش شلخته و بي‌قيد تا زده شده‌ است و از روي عادت، سرسري رشته موي قهوه‌اي را پشت گوش گير مي‌دهد تا چهار رگ متورم سبز از زير پوست شفاف شقيقه ظاهر شوند.

 

حيف است كه با اين زن ملاقات کنیم، حتی در داستان و فيلم يا عكس. شايد نقاشي آبرنگ: كم‌رنگ، محو، گنگ و خیلی دور.



ـ اگه دروغ نمي‌گي بگو به قرآن.
ــ ... به قوريان.
ـ هه.
ــ اصن به تو چه؟

 

 آقا اينكه «كاشكي داوري داوري داوري كاشكي قضاوتي» توي شعر خوب است. يعني حرفش اشكالي ندارد اما اگر جدي جدي داوري قضاوتي چيزي در ميان بود كه اوضاع من يكي از همه نظر خيلي خراب مي‌شد. يك نفر ديگر را هم سراغ دارم كه بايد اساسا بساطش را جمع مي‌كرد و مي‌زد به بيابان اگر داوري داوري قضاوتي... البته مي‌شود وقت خواندن رفت توي هپروت كه «واقعنا. كاشكي» جواب من البته خطاب به آنكه توي كله‌ام از اين حرف‌ها بزند خيلي كوتاه است: برو بابا. به هر حال شنيدنش مثل حرفش بي‌ضرر است. (درباره تیتر: در شعر "حرص بهشت" آمده. اما "حس" به نظرم همچین رندانه و اساسی تر رسید.)

 

اي كاش / محسن نامجو

 


عادتي كه دارم اين است كه از روزنامه های كاغذي فقط صفحات حوادث شان را مي‌خوانم. به جان خودم اخبار فله ای قتل‌هاي زنجيره‌اي، فرزند كشي و مثله كردن در كمال خونسردي منتشر مي‌شود و آب از آب تكان نمي‌خورد. زندگي توي اين جنگل ما را عادت داده زياد سخت نگيريم. اما حالا به ناگهان با فوران غيرت ايراني ـ اسلامي در مورد اين خبر (که واضح است با نژادپرستی نوجوانانه ای تنظیم شده) مواجه شده‌ايم. يك ‌سري به بالاترین بزنيد ببينيد جماعت چطور پيراهن جر مي‌دهند. انگار توی باغ نیستند که این خبر فقط یکی از ده ها خبر تجاوز (همین قدر کثیف و مهوع) است که هر روز منتشر می شود. اما چی رگ غیرت جماعت را یکهو قلنبانده؟ اینکه چرا متجاوزان به جای آنکه در این طرف مرز متولد شده باشند و هم‌وطن تلقی شوند، افغانی بوده اند؟ نه، جدا نبايد خجالت كشيد؟


توی بيگانه كامو يك پيرمردي هست به اسم سالامانو كه مثل سگش كچل است و خال‌هايي روي پوست دارد. راوي (مرسو) نمي‌داند كه اين بيماري از سگ به سالامانو سرايت كرده يا از سالامانو به سگ. به هر حال اين بابا سالها با سگش زندگي كرده و دائما كتكش زده و فحشش داده و با خفت روي زمين خركشش كرده. اما يك روز بيدار مي‌شود و مي‌بيند سگش نيست. اين در و آن در مي‌زند، سراغ پليس مي‌رود اما اثري از سگ پيدا نمي‌كند. در اين گير و دار و حال خراب، يك شب وقت خداحافظي به مرسو چيزي مي‌گويد كه به نظرم بهترين وصف حال عشاق معشوق از كف داده است. اين سخن ساده، دقيق و ويرانگر را عمرن به عشاق معشوق از كف داده تقديم نمي‌كنم چون خودشان حالشان را بهتر مي‌دانند، بلكه تقديم مي‌شود به تمام کسانی كه بعد از خواندنش تازه مي‌فهمند كيلومترها با حال سالامانو فاصله دارند و هيچ اميدي هم نيست، پس می گویند "خب. که چی؟" بیچاره های روی زمین اینها هستند.
 «كاش امشب سگ‌ها پارس نكنند، خيال مي‌كنم سگ من است.»

در ادامه‌ي ماجرا، ساربان* را با صداي نامجو بشنويد و بعد از آنكه يك آه عميق از آن ته مه ها (حوالي جگر اونطرفا) كشيديد، بكوبيدش توي سر رفقاي موزيسين سنتي باز و آنتي نامجوي‌تان.

* باید چند دقیقه ای برای شروع دانلود صبر کرد. در ضمن. چندوقتی در خواندن کامنت ها تاخیر میشود. پیشاپیش حلال کنید.


هر بار "جبر جغرافيايي" نامجو را مي‌شنوم با خودم عهد مي‌كنم از اين به بعد آدمهاي دنيا را به دو دسته تقسيم كنم. آنهايي كه وقتي مي‌شنوند «صبحونه‌ت شده سيگار و چايي» مي‌فهمند طرف درباره چي حرف مي‌زند و آنهايي كه نمي‌فهمند.

پ.ن: بدم نمي‌آمد اين تقسيم بندي را درباره‌ي «مثل تجديد ناب شهريور» هم اعمال كنم. اما ديدم بين رفقا تك مي‌افتم، منصرف شدم. ولي حالا خداييش به آدمي كه حتي يكبار توی عمرش مزه تجديدی را نچشيده باشد چي مي‌شود گفت؟


فرض کن روی یک کاغذ سفید خم شدی که یک تار موی رنگ شده می افتد روی کاغذ. برای یک لحظه (حالا دو لحظه هم شد اشکالی نداره) از خودت می پرسی: مال کیه؟

بعد از تحریر: کاشف به عمل آمد که مال اصغرآقا بود. نه خیال کنید اونطوری ها. نه بابا. از شونه ش استفاده کردم. ولی اینطوری نمیشه. هرچیزی که مینویسم که وصف حال نیست که آخه بابا جان.


- خجالت بكش.
- آخه چرا شما بايد پول بنزين منو بدي؟
- بذار پاي بنزيني كه چند وقت پيشا برام زدي.
- هه... اينجوري كه خب نميشه حساب كرد که. باك ماشين شما پنجاه‌تا مي‌گيره. مال من سي‌تا. الکی الکی دو تومن بدهكار شدي.
- من براي چي ماشینتو گرفته بودم كه برگشتنی بنزين زدم؟
- بردیش تعميرگاه برقشو درست كني.
- نوزده تومن شد.
- هان؟ آها. OK

و حكيم ـ مست بود يا هشيار، دروغ يا راست ـ فرمود: عشق مثل چايي، مثل جاده چالوس، مثل هم‌آغوشي، مثل غذا، مثل شب، مثل پائيز، مثل خواب، مثل حكم چهار نفره، مثل رانندگي شبانه در اتوبان خلوت است. بدون دود سيگار هيچي تهش نيست.

ازموسیس: اي شب زنده‌دار، بدان كه در شب‌زنده‌داري از رگ گردن به تو نزديك‌ترم، بدون چايي و سيگار


پند لئون ازموسيس را كه به انكار سيگار برخاست

اي برادر اين نصيحت گوش كن
ار نخواهي پنبه‌اي در گوش كن

آدمي بندباز بند عالم است
لاخ ِ اُشنو چوب‌ــ‌وزن آدم است

چوب ِ عادل گر نباشد كله‌پا
بند‌باز ِ شوخ و شنگ ِ پر ادا

بي‌ توتون نعشيم بر سطح زمين
بند نازك نيست مأواي امين

ما به انفاس توتون اسكندريم
داغ ننگ زندگي از سر بريم
- - -
اين سخن گنجي به اظراف گِلين
ليك باشد مال ِ فردينان سلين *


* سيگار چوب بندبازي ماست و دنيا بند ما (نقل به مضمون) // الان یادم افتاد که این سخن «مال سلین» نیست. یحتمل از اسووو است. اما خب. من عمرا دست توی قافیه شعر نمی برم. حالا هرچی.


و سخن مکابیز که در مقام تبصره آمد

فردینان در سخن را سفته است
هر چه باید گفت او خود گفته است

لیک من هم در مقام تبصره
مطلبی دارم که گویم بهتره

زندگی چون جمله ای آشفته است
هر سقاری بهر آن چون نقطه است

دان تو ای صاحب سخن کی بی سقار
سخت معنی می شود این روزگار



پاييز رسيده
 
بي‌شك

هچّه
*

حكيم بوسن / مجموعه L'été tout prés
*صداي عطسه

- - -

شمردم اين اواخر به چهار نفر سرما داده‌ام. هر كدام از آن چهار نفر به چهار نفر داده باشند و هر كدام از آنها... اينطوري مي‌شود كه آدم يوهو هوس خدايي به سرش مي‌زند يا مقام عظمايی، چيزي. جهنم. حداقل همين رياست محترم جمهوري.


به خودم گفتم: «نكند كه من تنها آدم بزدل روي زمين باشم؟» حتي فكرش هم خوف‌انگيز بود!... وسط دو ميليون ديوانه‌ي قهرمان و زنجيري تا نوك مو مسلح گير افتاده بودم! با كلاه، بي‌كلاه، بي‌اسب، روي موتور، عربده كشان، سوار ماشين، سوت زنان، تيراندازها و توطئه‌گرها، پرواز كنان، به زانو، حفر‌كنان، در حال رژه، ورجه ورجه‌كنان توي جاده‌ها، ترق ترق‌كنان و همگي زنداني خاك، عين زنداني‌هاي دربند ديوانه‌هاي زنجيري، و هدف‌شان خراب‌كردن همه ‌چيز و همه جا، فرانسه، آلمان، اروپا و هر چه كه نفس مي‌كشيد، خراب كردن، هار تر از سگ‌هاي هار، كشته مرده‌ي هاري خودشان (نكته‌اي كه در مورد سگ‌ها مصداق ندارد)، صدها و هزارها بار هار تر از هزارها سگ و همان‌قدر خبيث‌تر! عجب كثافتي راه‌انداخته بوديم.

سفر به انتهاي شب / سلين


ـ ببين. با يه جبپ كوراندو حل نميشه. با يه خونه هزار متري توي دروس هم حل نميشه. با صد تا زن جورواجور هم وضع همينه. توي ذهن من كه حل نشه یعنی هيچ رقمه حل نمي‌شه. ضميمه آگهي‌هاي همشهري رو بي‌خود ورق نزن انقدر.
ـ بالاخره بايد ببينيم تهش چي مي‌شه آخه.
ـ من بهت میگم. هیچی قرار نیست بشه.
ـ جمعه بریم استادیوم پس؟
ـ باشه.

نصف شبی یک تک پا آمدم کتابی را دانلود کنم و بروم بخوابم. در فاصله ده دقیقه ای که دانلود وقت می برد چند صفحه را باز کردم، نفهمیدم چطور شد که به وبلاگ شاعرک رسیدم. دیدم نوشته نه سال دارد و شعر می گوید و این حرفها. خب. از خودم توقع نداشتم بنشینم و جدی جدی شعر این پسر جوان را بخوانم. آن هم در این فصلی که آدم را از هرچه بچه و پشه در عالم است بیزار می کند. اما یکیش را خواندم. به جان خودم خیلی خوب بود:

مورچه‌اي در آب داشت مي‌مرد

 

پرنده‌اي آمد و او را برد

 

در راه پرنده خورده شد

 

قسم مي‌خورم نمي‌دانم بعدش چه شد

البته من از نگاه یک مخاطب آماتور به این شعر نگاه میکنم و آن را با اشعار معدود شعرایی که می شناسم (مثل شاملو و اخوان و سپهری و فروغ) مقایسه میکنم و میگویم خوب بود. حالا این به کنار. من یکی دو شب است درست نخوابیدم. میگویم شاید در تشخیص خوب بودن این شعر دچار اشتباه شده باشم اما به همین شب های عزیز قسم که در خرفت بودن این کامنت گذار تردیدی ندارم. ببین یارو (خاله سپینود) به جای آنکه تحت تاثیر این شعر قرار بگیرد و لااقل چند دقیقه ای سکوت کند آمده چه نوشته: «بعدش ...من بگم؟ من بگم؟ مورچه تو شکم پرنده، بال ‌دار شد...» فحش بدم؟ فحش بدم؟

 ب.ت: خدای نکرده سوءتفاهم پیش نیاید که من معتقدم این بچه نابغه است و مثل صدا و سیما که هرازگاهی یک بچه نابغه رو میکند دارم تبلیغاتش را میکنم و این حرفها. من کاری ندارم این شعر حاصل نبوغ بوده یا اتفاق یا حاصل یاری فک و فامیل و اصلا خود بچه معنی اش را فهمیده یا نه و این سئوالات عجیب و غریب. اتفاقی که باعث خلق این شعر شده بی اهمیت است. ما اینجا یک شعر خوب داریم. چی باعث میشود این زیبایی را نبینیم؟


دارم فكر مي‌كنم كسي كه از صداي نامجو لذت نبرد با چي ممكن است حال كند؟ من اصلا نمي‌توانم اين آدم را در حال كيف كردن از داستانهاي چسترتن تصور كنم، نميتوانم بپذيرم كه با بهرام صادقي و چخوف حال كرده. اصلا در مخيله‌ام نميگنجد كه بتواند با اشتياق پاي فيلم‌هاي تيم برتون بنشيند. حدس ميزنم فرهاد را به هواي «آهنگ غمگين» (توي مايه هاي داريوش) شنيده. يك جورايي مطمئنم اين آدم  كيل بيل را مثل جكي چان ديده. حالا همه‌ي اينها به درك. به من چه. وقتي موضوع به من ربط پيدا مي‌كند كه اين آدم سليقه‌‌ي آشغالش را نمايش مي‌دهد و در کمال بی شرمی توقع دارد با جمله احمقانه «به سليقه هم احترام بگذاريم» به او فحشي داده نشود.
 اينهايي كه مي‌خواهند به سليقه‌شان احترام گذاشته شود به آن گداي میدان ونك شباهت دارند كه با نمايش زخم مهوعش كاسبي مي‌كند. يارو گدائه زخم شكم يا دست و پايش را نمايش مي‌دهد و توقع پول دارد، اينها زخم سليقه‌شان را و توقع احترام دارند. حالا احترام يعني چي؟ يعني اينكه من در مواجهه با حرف پرتي مثل «موسيقي نامجو تاريخ مصرف دارد» و... فحش ندهم.

درباره "عقاید نوکانتی" که توکا نیستانی معنی اش را نفهمیده باید عرض کنم که اصلا این شعر برای این گفته شده که کسی معنی اش را نفهمد چون معنی ندارد. مثل غلط املایی های وغ وغ ساهاب، حالا یکی بیاید و بگوید: ببینید من هم میتوانم مثل هدایت عمدا غلط بنویسم پس چیزی از او کمتر ندارم. البته به نظر من هم بهتر بود نامجو پایان ترانه که انگار به اوضاع سیاسی ایران اشاره دارد را حذف کند چون در چنین کار بزرگی (هجو معنی در شعر) باید مواظب برداشت های معنی دار مخاطبان هم بود. نهایتش اگر همه شعر را هم مرتبط با اوضاع سیاسی ایران بدانیم، در کمال بدبینی میشود قبول کرد نامجو در یکی از ترانه هایش تا حد آرش سبحانی (کیوسک) تنزل کرده. که آن هم البته خیالی نیست.


بالاخره آلبوم "عدد" حضرت نامجو (ع) را پیدا کردم و دیدم انصافا حیف است که این چهار ـ پنج نفری که توی سرما و گرما به این وبلاگ سر می زنند را از شنیدنش محروم کنم. حالا یک لنگ پا اگر ایستاده اید که "ای وای! به فــاک فنا رفت حق کپی رایت" و این قبیل، حرفی ندارم جز اینکه به چیز چپ اسب حضرت عباس (ع). این آهنگ هایی که من شنیدم تا هزار سال دیگر مجوز نخواهند گرفت. به هر حال.

دریای خزر گردم

همراه شو عزیز

هستی

هو هو

دیازپام ده

اجرای زنده عشق در مراجعه است را هم داشته باشید.

(اگر برای دانلود آهنگ ها مشکلی بود به اینجا مراجعه کنید.)


 

                                        

توضیح عکس: یک عدد رئیس جمهور و یک عدد وزیر خارجه ( با نیش های باز)
مشغول مهرورزی و اماله رافت  به یک عدد ملوان متجاوز هستند. حرف هایی که
 میان این سه نفر رد و بدل شده را حدس بزنید و از جوایز ارزنده ما بهره مند شوید.

سئوال: اگر پیامبر اسلام هفت ـ هشت ماه بعد زاییده می شد، یا ملوان ها هفت - هشت ماه پیش دستگیر می شدند اینها را به مناسبت روز درختکاری آزاد می کردند یا سیزده به در؟


پاریس یک تانگو

mireille_mathieu

Paris un Tango / 2.71MB/ wma

Mireille Mathieu

بشنوید كه خوش مي‌چسبد در اين سرمای سگ‌لرز تهران. مخصوصا «ر» هاي پاريسي‌ اش.

(لینک را عوض کردم.  این و این هم برای دوستانی که هنوز با لینک بالا مشکل دارند.)


از آن روزهايي است كه بايد يك كاري كرد. هر كاري جز توي خانه ماندن و موسيقي خوب گوش دادن و مزخرفات كثيرالانتشار نوشتن. عینک شنا را کنار جلد دوم چخوف استپانیان می بینم و هوس میکنم با صورت بپرم توی آب. عینک را که توی کوله میگذارم، میبینم هنوز برچسب قیمت دارد. سیزده تومان. مي‌گويم «هوي حساب نكن». حواسم را میدهم به مه‌ای که تا جلوی پنجره آمده اما یک چیزی توی مغزم اراده‌ام را به تخمش هم حساب نمی کند. میگذرد که سیزده تقسیم بر سه حوالی چهار روز. چهار تا ده تا چهل و از آن طرف هم دو تا چهار که هشت تا. بله... به عبارتی چهل و هشت ساعت گره زدن و فرو دادن پرز قالی.

 

 میان دامن 
و تي‌ ـ شرت
نافش مرا نگاه مي‌كند

 

 

Haïkus de Provence : Yves Gerbal


همین اواخر، سرشبش داشتم در وبلاگ های فمنیستی گشت و گذار می کردم و ته شبش هم کتاب «عجایب نامه» را باز کردم که «در خواص زنان» آمد. گفتم حیف که مرحوم «محمد ابن محمود همدانی» نیست که عجبی دیگر بر عجایبش بیافزاید از این پیشرفت عظیم در مقوله فمنیسم، از قرن ششم تا امروز! ناگفته نماند که آن مرحوم اساسا در نواحی مخ احساس خلاء می کرده* و مزخرفات دیگری را هم مکتوب فرموده که اینها پیشش چیزی نیست. اما به هر حال جالب است:

در خواص زنان



بدان كه آفريدگار زن را بيافريد از بهر ِ راحتِ مردان و از بهر بلاي مردان... . و عقل عزيزترين چيزهاست و از زن دريغ داشت. و زنان عورتند و چاره‌ي ايشان جز در خانه نگاه داشتن هيچ نيست.
عقيل ابن عُلَفه را گفتند «دختر را به شوهر ده ــ كه زن گوشت است و سگان قصد آن كنند.»
گفت «من دختران گرسنه دارم تا بطر نكنند و برهنه دارم تا بيرون نيايند.» ... سعيد ابن مسلم گفت كه «اگر هزار مرد زن مرا برهنه بينند، چنان زيان ندارد كه زن من مردي را بيند.» ... مثل زنان به استخوان پهلو زد (پيامبر) ــ كه در آن استخوان هيچ منفعت نبود و كج بود، راست نشود، و اگر راست كنند، شكسته شود.
و چون آفريدگار حوا را آفريد از پهلوي چپ آدم به نشتر، جبرئيل آمد و استخواني كج به وي نمود.
گفت «آن چيست؟»
گفت «كج است. از وي چشم‌ ِ راستي مدار!»
و پرسيدند حكيمي را كه «بهترين زنان كيست؟
گفت «انكه از مادر نزاد.»
گفت «چون بزاد، بهترين ايشان؟»
گفت «انكه بزاد و جان بداد.»
يعني كه در هيچ زن خيري نيست.

ديگر: محمد ابن سيرين را گفت «زني بخواستم و در خوابش ديدم كه سياه بود و كوتاه.»
گفت «نگه دار اين زن را ــ كه نيك است: سياهي مال بود و كوتاهي، زود بميرد. و بهترين زنان آن است كه زود ميرد.» ...

و از حيوانات، شومتر از موش نيست. و سگ مردارها را بخورد و موش را بنخورد. و موش در خواب زن باشد.
...

نکته: معنی سه نقطه ها این است جای خالی حکایتی است که حال تایپش را نداشته ام.
* گفتم تا شبهه ای از بابت ورود به بحث های احمقانه زنانه و مردانه پیش نیاید. که پسرها شیرند / مثل شمشیرند __ درخترها موش اند / مثل خرگوشند و الخ که البته گویا همچنان بازارش میان کودکان هزارساله گرم است.

در ضمن آدرس نشر مرکز ـ جهت نمایش حسن نیت و اعلام آمادگی برای هر نوع به آتش کشیدن ـ هست: تهران، خیابان دکتر فاطمی، خیابان رهی معیری، شماره ۳۴