تبليغاتX
همه میدانند

اين هم از كشف يك مرض جديد. هربار آهنگ خوبي مي‌شنوم و يا حتي از همين آهنگ هاي ماشين مسافركش‌ها، فكر مي‌كنم اگر اين را ژولين دور ِ (دوره) مي‌خواند چي از آب در مي‌آمد. دوره يك خواننده جوان فرانسوي است كه از ويدئوي كنسرت‌هايش پيداست مشهور است و از فرياد جماعت و ابراز احساسات آنها هم مي‌شود فهميد محبوب است. اما جالب است كه نشنيدم تابحال ترانه‌اي جديد به عنوان اثر خودش خوانده باشد. بسته به سليقه‌اش ترانه‌هايي از خواننده‌هاي ديگر را بازخواني مي‌كند. هزارماشالله سليقه‌اش هم از حضرت اديت پياف و ژاك برل تا آن دختر شنگوله كه لوليتا (موآ ژُ مَپل لو-لي-تا) را خوانده كش مي‌آيد. نكته جالب‌تر اينكه لزوما بهتر از خواننده اصلي هم نمي‌خواند (به سليقه من جز يك مورد: كُم دَبيتود از ميشل ساردو) و ملودي را تغيير نمي‌دهد و حتي شعر را هم كامل با همان مكث‌ها و تكرارها و حتي ادا و اصول خواننده اصلي (گويا بهش مي‌گويند تحرير) مي‌خواند* اما با اين وجود چطور همچين آدمي كه قاعدتا بايد به عنوان جاعل دستگيرش كنند مي‌تواند مشهور و محبوب و هنرمند بشود؟ جوابش يك كلمه است اما همان يك كلمه را مي‌شود تا هزار سال ديگر تفسير كرد: شخصيت. صداي اين بابا شخصيت دارد. ترانه و ملودي و آهنگ را توي خودش هضم مي‌كند و يك محصول هنري جديد مي‌آفريند. در واقع اين ترانه‌ها تحت تاثير شخصيت صداي او معناي جديدي پيدا مي‌كنند. مثلا همان ترانه لوليتا. اگر نشنيديد تصور كنيد يك دختر گوگولي كه سعي مي‌كند ورپريده جلوه كند (توي مايه‌هاي بريتني اسپيرز) مي‌گويد «اسمم لوليتاست، لو يا بهتره (بگيم) لولا... لو-لي-تا». خب با وجود ترانه نسبتا خوبش دقيقا همان مفهمي را مي‌رساند كه در كليپ اين آهنگ مي‌بيم كه به دليل برجستگي‌هاي خواننده‌اش در شبكه‌هاي لس‌آنجلسي خودمان هم مرتب پخش مي‌كنند. اما همين ترانه را با صداي بم و مردانه‌ بشنويد. حتي همان مقطع كردن اسم لو-لي-تا  به طنزي تلخ شبيه مي‌شود تحت تاثير صدايي كه انگار خسته و مستاصل است.
اينها را گفتم تا برسم به اينجا كه فرض كنيد ترانه‌هايي را كه دوستشان داريم و يا مبتذل مي‌دانيم با يك بازخواني ژولين دوره‌اي كلا متحول شوند و معنايي جديد پيدا كنند. «اومدم در خونه‌تون سر كوچكوتون خونه نبودي. بگو بگو راستشو بگو با كي كجا رفته بودي» را فرض كنيد. خودم توي ماشين كه تنهام زياد از اين فرض‌ها مي‌كنم و بعضي اوقات هم پشت چراغ قرمز از نگاه ملت متوجه مي‌شوم كه با صداي بلند فرض كرده‌ام.

* یکی از رفقا مي‌گفت در آهنگ مورير سور سِن ــ مردن روي سن ــ آنجا كه داليدا مي‌خواند: «مي‌خواهم روي سن بميرم، مقابل پروژكتورها» انگار ژولين دوره مي‌خواند پرودكتورها (تهيه كننده‌ها) كه البته این تغییر کلمه به جنس طنز او می خورد اما من فقط یک اجرا از این آهنگ شنیدم و در آن هم به گوشم همان پروژكتورها رسید.

بعد از تحریر: یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود (چون پیغام خصوصی گذاشته بود) آدرس فارومی را داد که در آن ملت درباره تغییر متن ترانه ها توسط دوره بحث می کنند. اینجا. از پست دوم این صفحه متوجه میشویم کسان دیگری هم معتقدند او پروژکتور دالیدا را پرودکتور می خواند و البته چند تغییر واضح دیگر در متن ترانه که یادم رفته بود.


توصیه می شود که به سلیقه موسیقی اینجانب اعتماد نکنید. موسیقی که من گوش می دهم باید حواسم را زیاد پرت نکند و در عین حال بشود باهاش زمزمه کرد. چون فقط توی ماشین موسیقی میشنوم. تازه وقتی تنها باشم. اگر صدای او را نشنیده اید خودتان اینجا Julien Doré  را سرچ کنید. از من بپرسید احتیاج به دانستن زبانش هم نیست.  


ما چند نفر بوديم كه در محل كار به پست هم خورده بوديم و جفت شده بوديم. كلا خوش مي‌گذشت. كسي از ما توقع نوشتن نداشت. اتفاقا حواس‌شان بود چيزي ننويسيم كه يك وقت كار به دادگاه و احيانا توقيف بكشد. بعد از جریان توقیف های کیلویی بود و حضرات حسابی ماست ها را کیسه کرده بودند. خلاصه كاري نداشتيم جز اينكه از ظهر تا سرشب چرند بگوييم و بخنديم و سيگار بكشيم و آخر وقت يك مشت تلكس ايرنا را وجب كنيم و بچپانيم لاي صفحات كه جوهر بپاشند روي كاغذ و فردا صبح روزنامه بفرستند روي دكه، كه يعني ما هم رسانه داريم: ايناهاش. اين هم مدير مسئولش! گاهي مي‌شد محض خنده يكي از ما تمام صفحات را يكجا ببندد. ركورد من ۴۵ دقيقه بود براي ۱۲ صفحه. من كه اصولا وسواسي‌ام. رفقا تا ۲۰ دقيقه هم زده بودند.

بعد از ظهر‌ها محفل ما در كنار آبدارخانه برپا مي‌شد. ميزي گوشه حياط بود و مرد بزرگي به اسم عاصي و املت‌هاي شاهكاري كه بهش مي‌گفتيم املت عاصي. يكجور آدم رشتي در جهان وجود دارد كه كلا كسي را به مويرگش هم حساب نمي‌كند. وقتي مي‌خواهد جواب سلام بدهد انگار با جفت پا مي‌آيد توي صورتت. اين نوع رشتي اگر مجبور باشد چايي جلويت بگذارد كار را به جايي مي‌رساند كه محترمانه بروي و سماور بخري. در گروهمان چند تا مازندراني داشتيم كه آن اوائل كه تازه آمده بودند خواستند با بوشوبوشو و تي ‌بلا قربان گفتن و هم ولايتي بازي توجهش را جلب كنند اما با نگاهي مواجه شدند كه اگر طپانچه بود يحتمل حالا گوشه قبرستان خوابيده بودند. اين‌طور آدمي بود عاصي. اما املت‌هايش - كه قرعه مي‌انداختيم ببينيم چه كسي بايد به او زنگ بزند و سفارش بدهد، بسكه مثل سگ ازش مي‌ترسيديم -  اثر هنري بودند. نه «مثل» اثر هنري ‌ها... نه! خود هنر بود. در واقع من املت عاصي را هنرتر از خيلي چيزهايي كه به اسم هنر به خوردمان مي‌دهند مي‌دانم. تازه آن آشغال‌ها را نمي‌توان خورد اما املت عاصي را هم مي‌توان خورد و هم پرستيد.

 

 

نمی دانم چند سال گذشته. دو نفر از ما گروه را ترك كرديم و رفتيم پي زندگي‌مان. اگر دري به تخته بخورد و با رفقاي پايه قديمي كه هنوز همكارند هم‌كلام شوم چیزی جز گلایه های کارمندی که ناشی از متلاشی شدن "گروه" است نمی شنوم. گاهی که دور هم جمع  می شویم – اگر با هم قهر نباشند – ادای صمیمیت آن روزها را در می آوریم. چرند می گوییم و می خندیم. اما بی خودی. که بگوییم چیزی تغییر نکرده. حوصله همدیگر را نداریم. همه چیز نابود شده. با این حال وقتی خیلی حالم خوش باشد یا خیلی بد، پنج تا گوجه فرنگی متوسط را پوست می کنم، بعد ریز ریز میکنم و میریزم توی تابه تا بپزد و آبش تبخیر شود. کاملا له که شد روغن را اضافه می کنم و بعد دو تا تخم مرغ. پیاز سفید اگر توی خانه باشد و نان گرم هم اگر برسد ناگهان همه چیز روشن می شود. مثل ته داستان های چخوف. مزه چرب و شور و ترش شبه املت عاصی انگار در تمام این سالها یک جایی بی صدا منتظر ایستاده بوده تا بالاخره از کنارش بگذرم و تمام خاطرات را برایم زنده کند. از من می شنوید مزه ها پایدار تر از رفاقت اند.


چند شب پيش مهمان دوستي بودم و چون مي‌دانستم جايي غير از رخت‌خواب خودم خوابم نمي‌برد، آنقدر كه مزه کاغذ سيگار را بگیرد سرم را گرم كردم. موقع برگشت زن و مردي را ديدم كه زير پل سعادت‌آباد ايستاده‌اند و خب حوالي سه صبح بود و حتي اگر نوروز هم نبود اتوبان نيايش به همان خلوتي بود و من هم كه - عرض كردم - هشيار بودم و اگر از تقاطع وليعصر تا آنجا محض نمونه يك ماشين ديگر ديده بودم فردين ذهنم را مي‌خواباندم و با خيال راحت مي‌گذشتم. به هر حال ايستادم. مرد (كه تازه متوجه شدم نوجوان است) در عقب را باز كرد و زن (كه اين‌يكي هم ۱۷-۱۶ سال داشت) را با زحمت نشاند. پيدا بود كنترلي روي حركاتش ندارد. زن را كه جا داد در را بست و مثل دزدها توي بيابان كنار پل گم شد. به زن گفتم من مستقيم تا انتهاي اتوبان مي‌روم و هر جا خواست پياده شود خبرم كند. گفت من هم فلكه پياده مي‌شوم. احتياجي به لحنش نبود تا بفهمم پاتيل است (اصلا از روي لحن زن‌ها كه نمي‌شود فهميد مستند، مثل اينكه از روي اداي شين بگوييم فلاني نوش‌آفرين است) همين‌كه دهن باز كرد بوي شيرين و گس عرق سگي خورد زير دماغم. اين بو از زمان داغ‌خوري‌هاي توالت دبيرستان جايي جدي‌تر از مشامم ضبط شده. (دماغ‌مان را مي‌گرفتيم و مي‌ريختيم ته حلقمان. در آن دو - سه ثانيه‌اي كه پايين برود جانمان بالا مي‌آمد، تازه اگر برنمي‌گشت كه غالبا برمي‌گشت اما خوشبختانه توالت نزدیک بود و اگر نبود هم خیالی نبود، همگي دل پري از فراش مدرسه داشتيم.) همین‌که راه افتادم از توی آینه دیدم که چشم‌هایش رفت، توي شيب تقاطع يادگار هم رسما افتاد و دراز كشيد. ديگر نمي‌ديدمش اما از صداي هن هني كه مثل ناله بود خيالم راحت شد كه زنده است وگرنه با فرار پسره شك برم مي‌داشت كه يارو بلايي سرش آورده. اما خب، نگران بالاآوردنش بودم و اينكه اگر بالا بزند چطور بايد تميزش كنم، من كه يك عمر گندكاري‌هايم را دیگران جمع كرده‌اند. به هر حال چنان آمدم كه در عرض سه-چهار دقيقه رسيديم. كنار ميدان ايستادم و گفتم پياده شود. جواب نداد. برگشتم ديدم كاملا خواب است. تكانش دادم. گفتم «هوي مشتي رسيديم.» چشمهايش را باز كرد و مدتي خيره نگاهم كرد و بعد گفت «ولمون كن بابا.» دوباره چشمهايش رفت. بازويش را گرفتم و بلندش كردم. نشست اما هنوز خواب بود. چند دقيقه‌اي توي خواب نگاهش كردم. نور ميدان و سرش كه به پشتي تكيه داده بود اين امكان را مي‌داد كه دقيق نگاهش كنم. بايد بگويم كه تا به حال چهره هيچ كس را اينقدر دقيق تماشا نكرده بودم، یا بهتر است بگویم به آن فکر نکرده بودم. چهره‌ آدم‌ها محصول يك كار فكري است. ما تصوراتمان را توي قالبي مي‌ريزيم و تماشا مي‌كنيم. اينطور است كه هر آدمي اختراع آدمي است كه او را تماشا مي‌كند. باز هم اينطور است كه خم دماغ يك آدم براي من لزوما همان تصويري را ندارد كه براي شما دارد. حتي زيبايي هم قراردادي [یک طرفه] است كه زشتي بعضي بند‌هاي آن را مخدوش مي‌كند. به همين خاطر است كه حالا دارم فكر مي‌كنم اگر آن شب دختر را به سختي بيدار و روانه نكرده بودم آيا چهره‌اش هنوز به نظرم وحشی (و به همین دلیل زیبا) مي‌آمد؟


چند روز پيش، از مجموعه نويسندگان قرن بيستم فرانسه‌ي نشر ماهي، کتاب پروست را مي‌خواندم كه همينگز۱ نوشته و حضرت سحابي هم ترجمه‌اش كرده. توصيف پروست از لحظه‌ي پيدايش عشق۲ در اين كتاب بصورت نقل قول آمده بود و همين من را مصمم كرد تا بازخواني «درجستجو» را بالاخره در تعطيلات نوروز شروع كنم۳. اين همان لذتي است كه سه-چهار سال به تاخيرش انداختم و در تمام اين مدت انگار كلهم توي كاسه يخ خوابيده بودم. اهل تاخير لذت اين رهایی را خوب مي‌فهمند كه فرمود به سخن نيايد.


۱- ارزش كتاب همينگز در نگاهش به اثر پروست است. چون در مقام منتقد ادبي از پروست ستايش نمي‌كند بلكه در مقام يك شيفته پروست درباره اثر او مي‌نويسد. با اين نگاه طبيعتا كتاب چيزي جز آنچه خود پروست نوشته ندارد چون شيفته پروست مي‌داند كه نمي‌تواند چيزي بهتر و دقيق‌تر از آنچه پروست نوشته درباره‌ي نوشته‌هاي او بنويسد، بنابراين نقل قول مي‌كند و در حاشيه‌ هم حاشيه‌هاي مردافكن پروست براي رسيدن به نقل‌قول‌ها را خلاصه مي‌كند. همين «نمي‌توانم» و بهتر «نمي‌شود» براي يك شيفته پروست ديگر كه كتاب همينگز را مي‌خواند لذتبخش است. (واضح است كه پروست خوانده‌هايي كه از پروست ستايش نمي‌كنند و مخصوصا با نگاه غير ستايشي درباره ‌او كتاب مي‌نويسند را اصولا جزو آدم حساب نمي‌كنم كه بخواهم براي‌شان دسته و گروه بسازم.)

۲- از همه‌ي شيوه‌هاي پرورش عشق، از همه‌ي ابزارهاي پراكنش اين بلاي مقدس، يكي، از جمله‌ي كاراترين‌ها، همين تندباد آشفتگي است كه گاهي ما را فرا مي‌گيرد. آنگاه كار از كار گذشته است؛ به كسي كه در آن هنگام با او خوشيم، دل مي‌بازيم. حتي نيازي نيست كه تا آن زمان از او بيشتر از ديگران، يا حتا به همان اندازه خوشمان آمده باشد. تنها لازم است كه گرايش‌مان به او منحصر شود و اين شرط زماني تحقق مي‌يابد كه ــ هنگامي كه از او محروميم ــ به جاي جستجوي خوشي‌هايي كه لطف او به ما ارزاني مي‌داشت، يك‌باره نيازي بي‌تابانه به خود آن كس حس ‌كنيم؛ نيازي شگرف كه قوانين اين جهان، برآوردنش را محال و شفايش را دشوار مي‌كند؛ نياز بي معني و دردناك تصاحب او.

۳- بهترین وقت خواندن درجستجو ایام فراغت است، از کار و عشق. اما بدون داشتن تجربه نوع حاد دومی (و سپس فارغ شدن از آن) خواندنش شبیه خواندن یک داستان علمی-تخیلی است.


 

جاده چالوس بعد از هزارچم

 كله سحر آفتاب نزده از طرف هراز، سلكشن جاده‌اي عربده خور تا چايي اول با اولين دم شرجي. چهار روز زندگي افقي به مناسبت ارتحال ملكوتي حضرت نميدونم كي، كه هركي بوده خدا پدرشو بيامرزه که امسال شنبه مرده تا بخوره به جمعه و پنجشنبه كه تعطيل علي‌الله و چهارشنبه هم كه پشم. اوكي. حالا كه چي؟ كه مثل فيلم و داستان و صكث و غذا و سيگار و چايي و مخ‌زني و درس و كار و پرت و پلا گفتن، چرخ باشه زير ساعت. كه زودبگذره، حالا خوش هم بگذره كه بهتر. سر جمع همینه: هل دادن بیداری به سمت خواب. تهران به سختی، سفر به سادگی. اما هل دادن هل دادنه به هر حال. زیادم بد نیست.


جمعه پشت چراغ توحيد داشتم فكر مي‌كردم چه كسي اين موش پلاستيكي‌هاي لرزان را مي‌خرد؟ به انقلاب كه رسيدم تقريبا مطمئن بودم: حسن نامي محض درآوردن جيغ دختر خاله‌اش در مهماني جمعه شب.

پدربزرگم را ديدم. دست داديم و چايي خورديم و درباره احمدي‌نژاد حرف زديم. بعد كه رفت مادرم پرسيد بهش تسليت گفتي؟ گفتم چرا؟ گفت عمم كه مرد قاعدتا خواهرش مي‌شد. گفتم شنيدم كه يكي مرده اما نميدونستم عمته، حالا ديديش توضيح بده كه نمي‌دونستم و از طرف من تسليت بگو. گفت: اونطوري بدتره، حالا زياد هم مهم نيست.

داشتم اين پست ماني را مي‌خواندم كه خبر رسيد مجلس مصوبه بيمه‌هاي اجباري كارگران ساختماني را بي‌اعتبار كرده. همكارم تيتر زده بود: مجلس به كارگران خيانت كرد. دنبال تیتر دیگری گشتم.

قديم يك رفيق افغاني داشتم كه مي‌گفت «اين حافظ و سعدي و مولوي كه شماها جونتون بالا میاد موقع خوندنش زبونيه كه ما باهاش توي خونه حرف مي‌زنيم.» بادبادك باز (همين كارتن ژاپنيه) را كه مي‌خواندم ديدم يك بنده‌ي خداي ديگر هم اين حرف را زده. پريروز آشناي مشتركي را ديدم و سراغش را گرفتم. گفت توي كابل بوتيك زده. اين روزها خيلي يادش مي‌كنم.

حدود ده سال پيش از دبيرستان برمي‌گشتم خانه، سر خيابان يك دختر بچه كلاس اولي با روپوش آبي روشن و مقنعه سفيد صدام زد. گفت من شما رو ميشناسم. همسايه م و اشتباهي از سرويس مدرسه پياده شدم ميترسم گم بشم. با هم آمديم و توي راه درباره‌ خانم معلمش كلي حرافي كرد. در آن سن هم براحتي مي‌شد فهميد در آينده چه شهرهايي را كه ویران نمي‌كند. به هر حال. ديروز داشتم از در پاركينگ بيرون مي‌رفتم كه دقيقا نفهميدم چطور شد اما يك نسيم خنكي به صورتم خورد. اواسط اتوبان چمران يادم آمد كه نه در پاركينگ را بسته‌ام و نه جواب سلامش را داده‌ام.


از اول زمستان برق خانه مشكل داشت و فيوز مرتب مي‌پريد. صبحي يك برق‌كار آمده بود، بعد از معاينه گفت: وسيله برقي پرمصرف استفاده مي‌كنيد؟ مثل بخاري برقي يا چيزي كه المنت داشته باشه؟ وقتي جواب منفي شنيد گفت نمي‌دونم علتش چيه و قرار شد يك نفر ديگر را بفرستند. همه‌ي اينها را از توي اتاق و در حالت نيمه‌ هشيار شنيدم. ظهر كه داشتم از خانه خارج مي‌شدم كرسي‌ام را جمع كردم و گذاشتم توي انباري.. پس فكر كرديد من با سرماخوردگي كهنه و مجموع چهارساعت خواب طي دوروز گذشته چرا اينجا نشسته‌ام و اينها را مي‌نويسم؟ از ترس خوابيدن توي تخت.


دو سال از اینجا گذشت، بد نگذشت.

همين چند ساعت پيش شاهد يكي از عجيب‌ترين اتفاقاتي كه ممكن است در اين روزهاي زپرتي اتفاق بيافتد بودم. همكاري دارم كه پريروز پدر شد. امروز ظهر كه به محل كار رسيدم گفتند از صبح نيامده. نيم ساعت بعد آمد. با حال خراب. نشست پشت ميزش تا به كاري كه ديروز تعهد كرده بود انجام بدهد برسد. تلفن مي‌زد، چهار خط مي‌نوشت و بعد سيگار مي‌كشيد و چايي مي‌خورد و دوباره از سر. دو ساعتي كلنجار رفت و بالاخره طاقت نياورد. آمد بالاي سرم، كنار گوشم گفت: من برم. بچه مريضه.
گفتم: چي شده؟ گفت: داره مي‌ميره. وا رفتم. گفتم با بيمارستان تماس بگير يك وقت به خاطر پولي چيزي علاف نشي، اگر لازمه همراهت ببري. تماس گرفت و با زنش حرف زد. گوشي را كه گذاشت دوباره برگشت پشت ميزش. گفت: مي‌گه احتیاجی نيست بياي. آزمايش داده. تا جوابش بياد ببنيم چه خاكي بايد به سرمون بريزيم. همه از مريضي بچه خبردار شدند و نچ و نوچ‌شان بلند شد. سرش را گذاشت روي ميز و من هم روبرگرداندم كه راحت باشد. اول زمزمه بود و بعد بلند تر شد. صداي خوبي دارد و از قبل مي‌دانستم كه موزيسين است و از معدود سنتي‌كارهايي كه بزرگي نامجو را مي‌فهمند (همین خوش سلیقگی به کار استخدامش آمد). از شعري كه نمي‌دانم در چه دستگاه سوز و گدازي مي‌خواند فقط مضمونش يادم مانده كه «كجا هنوز نيامده؟» حال خرابش به همه ما سرايت كرد و صدايش مته شد. رسما كسي ديگر كار نمي‌كرد. فقط به مونيتورها خيره شده بوديم. چند بيتي خواند و بعد دوباره سرش را روي ميز گذاشت و چند ساعت بعد مي‌گفتند در آن لحظه قطره اشكي هم ريخته. بالاخره سكوت كه بالا گرفت و فضا سنگين شد، يكي از منشي‌ها با حالت مادر جگرسوخته‌اي گفت: چشه؟ مثل فيلم‌ها سرش را بالا آورد. چند ثانيه به نقطه‌اي در دور دست خيره شد (ابدا غلو نمي‌كنم) و بعد با بغض فروخورده‌اي گفت: زردي.
از اينجا به بعد ماجرا شبيه طنز‌هاي نود شبي بود. فضا چنان سريع تغيير كرد و هر كس با خنده خاطره زردي دوران نوزادي بچه‌اش يا خواهر و برادرش را تعريف مي‌كرد كه ديگر حال توصيفش را ندارم. خلاصه آخر اين ماجرا با تلفني از بيمارستان و شنيدن جواب آزمايش و صداي اين بنده خدا كه انگار در دستگاه محترمانه بشكن مي‌خواند ختم بخير شد.

نقل اين ماجرا به جهت هموار كردن يك شب برفي، بيشتر براي خودم و كمي هم براي شما.


 همانطور كه فكر وقتي بيان شود شكننده مي‌شود، همانطور كه عشق اگر فاش شود مبتذل می‌شود فاجعه عمومي هم نهایتا به کارناوال تبدیل می شود. فاجعه واقعي هميشه شخصي است. اين تمام چیزي بود كه قصد داشتم در فيلم مستند كوتاهي درباره زلزله بم بگويم. مي‌خواستم فيلم خنده‌داري بسازم از چند جوان بمي كه تمام خانواده‌شان را از دست داده بودند اما اين مانع نمي‌شد تا به دنبال يك زن امدادگر سوئيسي راه نيافتند، فكر مي‌كردند سگ‌ زنده یاب يك ميليون دلاري اين زن به جهت حفظ ناموسش از شهرت جهاني مردانگي آنهاست. دكتر جواني كه در توصيف بم پيش از حادثه فقط زن‌هاي بيشماري كه به او راه داده بودند يادش مي‌آمد و راست و دروغ پسرخاله وار خاطراتي تعريف كرد تا به صورت عملي برايم ثابت كند كه اين محروميت جنسي كه حرفش را مي‌زنند واقعا يعني چي. پسر امدادگري كه به محض ديدن جنازه‌اي كه با سقوط تيرآهن سقف مثله شده بود از هوش رفت و من روي حساب اداي لوطي مسلكي از لاي دست و پا جمعش كردم و همان شب در فرودگاه شاهد بودم كه چطور از حماسه‌اي كه در كار نجات خلق‌الله و بيرون كشيدن تكه پاره‌ها برپا كرده بود براي چند تا دختر امدادگر حرف مي‌زد. بانمك‌تر از همه دهاتي‌هاي اطراف بم بودند كه هيچ آسيبي نديده بودند اما در تمام پايگاه‌هاي پخش مواد غذايي و لباس و دارو حضور پرشكوهي به هم مي‌رساندند و عميقا خوشحال. یا مردانی که شناسنامه ای کارت شناسایی چیزی را در زیر آوار خانه ای بی صاحب دفن میکردند تا زمین و وسایل به جا مانده را مال خود کنند. اصلا خودم كه به اتفاق يك مرد و دو زن آشنا سوار پيكاني شديم تا به فرودگاه برويم، سرجمع پنج-شش ميليون تومان دوربين و موبايل همراهمان بود و شايعه شده بود در بم به خاطر صد هزارتومان آدم مي‌كشند و زماني كه راننده به همراه مرد گردن كلفت ديگري ما را به بيابان تاريكي بردند (بعد فهميديم كه راه ميان‌بر را انتخاب كرده بودند) يكي از خانم‌ها چاقويي بيرون آورد كه مثل سوهان ناخن بود و به طرز مضحكي كوچك، و ما در آن حال كه واقعا ترسيده بوديم با نگاهي به آن چاقوي رقت‌انگيز و گردن‌هاي كلفت آن دو مرد خنده‌مان گرفت. قبل‌تر از آن تلاش تلفنی من براي متقاعد كردن رفيقي كه «آقا پاشو بيا بم كه براي فربه كردن تجربه و انعكاس درد و رنج مردم حضورت لازم است» اما تهش اين بود كه سر راهت چند تا پاكت سيگار هم بگير.
هوس ساختن اين فيلم وقتي از هواپيماي c130 كه بهش مي‌گفتند تراكتور هوايي پياده شدم و چشم‌هايم از چرت يك ساعته‌اي كه به مدد نرمي مادرانه‌ي پاي زنی كه اصلا نمي‌شناختمش ميسر شده بود، هنوز گرم بود و همانجا كنار هواپيما ــ چون اتوبوسي نبود كه ما را به سالن برساند ــ برايمان توی لیوان های پلاستیکی چايي آوردند و اين چايي بعد از سه روز دوري از خواب و چاي و در مضيقه سيگار به اندازه همه چايي‌هايي كه تا آن روز خورده‌ بودم چسبيد و سيگار حين نوشيدن كه نفهميدم از كجا رسيد و دودش كه توي هواي تميز بعد از باران مهرآباد با بخار بازدم مي‌آميخت، از سرم پريد. چنان حال خوشی از نزديكي به خانه و دوش آب گرم و خواب بي‌ته توي رختخواب خودم داشتم كه گفتم حالا چه كاريه؟

پ.ن: مثل نوشتن اين پست براي وبلاگم كه قرار بود در سالگرد زلزله بم باشد اما آنوقت باز هم اين سئوال كه حالا چه كاريه؟


[نحوه ارسال این پست هم شاهدی بر حال خوش من]

بیرون از اتاق

در عكس بالا نور زردي توي مه پخش شده كه اگر برداشت‌هاي احمدي‌نژادي را كنار بگذاريم، منبعش يك پرژكتور است. ترجيح مي‌دادم خيال كنيد من براي آفرينش اين عكس وهم‌انگيز يكاره رفته‌ام ساختمان روبرويي و پرژكتور نصب كرده‌ام. اما بالاخره آدم يك وقتايي يكمي بايد صادق باشد. اين پرژكتور را حدود شش سال پيش وقتي رئيس جمهور لپ‌گلي-عباشكلاتي‌مان مي‌خواست ساختمان را افتتاح كند، جهت محافظت از جانش كنار تيرباري نصب كردند و بعد كه روبان را بريد و رفت، تيربار را جمع كردند اما يادشان رفت پرژكتور را بردارند. شايد هم خيال كردند نور، روشنايي است هرچه باشد و بودش به از نبودش به هر حال. از كجا معلوم، بالاخره شايد من يك روزي تصميم بگیرم از اين بالا يك نفر را ترور كنم، پس پسنديده است در تاريكي قايم نشوم و اتاقم هميشه روشن باشد كه فرمود: احتياط شرط عقل است.

عکس کرسی حذف شد

پارسال همين وقت‌ها هر شب با دوستي مي‌رفتيم ولگردي و الواطي. قرار بود براي نشريه‌اش گزارش شهري بنويسم یعنی، اما نميدانم چرا هميشه از آرياشهر سردرمي‌آورديم و بعد مي‌گفتم حالا دو تا آبجو ـ جهت مزه‌دار كردن سيگارها ـ كسي را نكشته. توي ماشين داغ داغ سرمي‌كشيدم و نمي‌فهميدم دو تا كي مي‌شود چهار تا و بعد گرسنه مي‌شديم و از فرحزاد سردرمي‌آورديم و بعدش هم آدم عاقل كه از آدم پاتيل توقع نوشتن ندارد. دوباره فردا شبش و باز پس فردا شبش و همیشه فرحزاد. خلاصه توي يكي از همين فرحزادها پيرمردي را ديدم كه تا گلو زير كرسي فرو رفته بود. خب راستش خيلي سرد بود و سوز بعد از برف هم بود و كله من هم گرم بود و خلاصه هفته بعدش من هم زير كرسي بودم و تقريبا تا نزديكاي بهار درنيامدم.  از همتي كه در كار کرسی كردم بگويم كه نه تنها تمام کسانی که یک بار از کنارم گذشته بودند بلکه خودم را هم به تعجب انداخت: متناسب با فضاي آزاد اتاقم به نجاري سفارش ساخت كرسي دادم. بعد به مغازه الكتريكي رفتم و بيعانه منقل برقي را دادم تا از بازار بياورند (تا بيعانه ندادم يارو باورش نشد كه واقعا منقل برقي مخصوص كرسي مي‌خواهم) و بعد به كمك مادربزرگ پدري‌ام رفتم تا از آن زير-ميراي رخت‌خواب‌هايش لحاف كرسي‌اش را دربياوريم و اينطور در عرض يك هفته كرسي را علم كردم. در آن يك هفته که به دلیل وجودش آگاه شده بودم و نبود، بر من چه گذشت سري است كه گفت: به سخن نيايد. اما اگر بپرسيد در آن چند لحظه‌اي كه پيرمرد را از پشت شيشه ديدم بين ما چه گذشت، توضيح قابل عرضي ندارم جز اينكه به قول پروست اهل هر صنفي هم را مي‌شناسند. اين را وقتي گفت كه بارون دوشارلوس و آن كفش‌دوز از كنار هم گذشتند. من هم توی فرحزاد پيرمرد را شناختم و چون شناختمش توقع نداشتم او هم از زير كرسي به خودش زحمت بدهد و چشمش را ـ تنها عضو قابل حركت بدنش را ـ به سمتم حركت بدهد تا من را بشناسد و بفهمد از يك صنفيم. او با موقعيتي كه خلق كرده بود (و به طرز سمبليكي  پشت ويترين گذاشته بود) به تمام هم‌صنفي‌هايي كه از فرحزاد مي‌گذشتند پيام مي‌داد: جاي تو اون بيرون نيست.



اوائل كه مجبور بودم هر روز از خيابان انقلاب بگذرم چيزي جز دود و كثافت نمي‌ديدم. عربده كش‌هاي بنجل‌فروشي‌ها، گداهاي توي راه‌مانده يا تازه از زندان آزاد شده، جيب‌برها، حشـري‌هاي كاپشن‌ خلباني‌پوش كف‌كرده از عكس نيكي كريمي بر سردر سينماها، كتاب درسي‌خرها و فروشنده‌هاي‌شان، پليس‌ها، خانم‌رئيس‌هاي دخترشهرستاني‌-فراري-دانشجو تور كن و... اين جنگل را چي كامل مي‌كرد؟ موتوري‌ها. از كناركيوسك‌ روزنامه فروشي توي پياده‌رو مي‌پيچيدند يا از در مغازه‌ بيرون مي‌آمدند و از پشت‌بام سرازير مي‌شدند و حضورشان براي همه كاملا عادي بود. اما من غريبه بودم. خيابان انقلاب پر از چهره‌هاي ناآشنا بود. كمي كه گذشت (مثلا يك سال) حس كردم بعضي از اين آدم‌ها را قبلا ديده‌ام. به مرور آدم‌هاي آشنا زيادتر شدند. گاهي اوقات حتي فكر مي‌كردم بعضي‌ها برايم سر تكان مي‌دهند. آن اواخر، يكبار ناگهان مچ خودم را هم در حال سرتكان دادن گرفتم. اين‌ آدم‌هاي آشنا كجاي جنگل قايم شده بودند؟ نمي‌دانم. فقط مي‌دانم آنها را هيچ كجا غير از خيابان انقلاب نديده بودم. موقع رد شدن از كنارشان. دو بار در روز. هفتصد و سي ‌بار در سال. به مدت چهار سال.
عابران هم آشنا شده بودند. قيافه‌‌هايشان نه اما مي‌فهميدم هر كس مال كدام ژانر است. مي‌شناختمشان. مي‌دانستم كسي كه پياده‌رو كتاب‌فروشي‌ها (جنوبي) را انتخاب مي‌كند با كسي كه از پياده‌رو دانشگاه (شمالي) مي‌گذرد فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي هم كسي كه جلوي هر كتاب‌فروشي مي‌ايستد و در بحر تفكر فرومي‌رود با كسي كه بي‌توجه از ميان جمعيت مي‌گذرد فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي بين همان آدم‌هايي كه بي‌توجه مي‌روند، كسي كه زيگ‌زاگ مي‌رود با كسي كه مثل تراكتور مستقيم مي‌رود فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي بين همان آدم‌هايي كه بي‌توجه مي‌روند، حتي بين همان آدم‌هايي كه مثل تراكتور مستقيم مي‌روند، كسي كه چشم توي چشم آدمي كه از روبرو مي‌آيد، توي شكمش مي‌رود با كسي كه سرش پايين است و ناخواسته به مردم تنه مي‌زند فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي بين همان آدم‌هايي كه بي‌توجه مي‌روند، حتي بين همان آدم‌هايي كه مثل تراكتور مستقيم مي‌روند، نه، اصلا تو بگو بين همان آدم‌هايي كه سرشان پايين است، كسي كه از روي حواس‌پرتي سرش پايين است با كسي كه مشتاقانه كفش ملت را تماشا مي‌كند فرق دارد... خلاصه كنم. مي‌شد در مقابل هركدام از عابران دونقطه گذاشت و تعريفش كرد. كي باورش مي‌شود. خيابان انقلاب را كشف كردم و برايم زيبا شد.

زن‌هاي زيبا....... البته كه زيبا هستند. اما به زيبايي لباسي كه محكوم است برچسب قيمتش را براي هميشه حمل كند. آنكس كه از كنارش رد مي‌شود و كسي كه آن را به تن دارد، هر دو قيمتش را مي‌دانند. دوست و غريبه و دشمن نمي‌شناسد زيبايي. چيزي كه تو مي‌بيني را همه مي‌بينند. با زن‌هاي زيبا كشفي ممكن نيست. آنكه زيباست تا شعاع هزارمتري براي هر كه مجهز به دو عدد ـ حتي يك عدد ـ چشم است، زيباست. تو نقشی در زیبایی او نداری. هيچ‌كاره‌اي. در تخيل گل گرفته است و عشقي اگر پيدا شود پفكي است. لاف است، تحت تاثير تبليغات. اينجا اشتباه است «ديگي كه براي تو نجوشد» درستش مي‌شود «ديگي كه براي همه بجوشد». خسته‌تان نكنم برادران، به فرموده بزرگ ما: زن‌هاي زيبا را براي مردان بدون تخيل بگذاريد، به ثواب نزديك‌تر است.


برو بابا


قبل از تحرير: اين آخري را پيش از نوشتن محض احتياط براي عزيزان دلم، نوگلان بشكفته در باغ ايران زمين، با نژاد خالص آريايي-اسلامي گذاشتم تا يك‌وقت خداي نكرده هوس قر ريختن به سبك «واخ. پس يعني شما فقط زيبايي رو تو ظاهر مي‌بينيد؟» به سرشان نزند زبانم لال. خب. دلگير نشويد كه دل شكستن هنر نمي‌باشد. پس ببين عسلم. كشف ظرایف و درونیات و معنویاتي كه به جذابيت و ثكثي شدن و زيبايي جسمانی طرفت منجر نشود، به درد جرز ديوار مي‌خورد.


[حضور نامعمارانه در ضیافت معمارانه کورش]

ــ مجيد جوبچي مي‌گفت «شنبه شنبه آقام، جمعه جمعه آقام» خانه هم براي من هميشه خانه بابام بوده. چه آنوقت كه ايواني بود و باغچه‌اي و در بزرگ شيشه‌اي كه از وسط حياط دمپايي‌ام را شوت مي‌كردم تا بخورد به شيشه و دنگي صدا كند و پشت بندش واکنش کلیشه ای مادرم كه ذليل مرده فلان، چه حالا كه «همه چپيدند توي قوطي كبريت». خانه‌ برای من جایی است كه در آن نگراني تميزي، چكه سقف، گرفتگي لوله يا تعمير شوفاژ را نداشته باشم. حالا اینکه در و دیوار و سقف و کف و آشپزخانه و کاشی توالتش چه کوفتی باشد دیگر کشک است. فقط یک سئوالی گوشه ذهنم گیر کرده: این چیزی که مردم بهش می گویند "نیاز به استقلال" چقدرش شایعه است چقدرش واقعیت؟
ــ در محله بچگي من خانواده‌هايي بودند كه از عهده سيركردن شكم‌شان برنمي‌آمدند؛ خانه‌هايشان محقر و كوچك‌تر بود. خانواده‌هايي هم بودند كه نمي‌دانستند پولشان را چطور خرج كنند؛ توي خانه استخر و چندتا ماشين داشتند. زندگي خانواده من به هيچ كدام از اينها شبيه نبود. ما از سه طبقه مالي متفاوت، ديوار به ديوار زندگي مي‌كرديم و اگر احترامي بود به صرف همسايگي بود نه مقدار پولي كه در جيب يا توي بانك داشتیم.
ــ آدم‌هايي را مي‌شناسم كه حاضرند خانه‌اي كه در محله‌اي آرام و بي‌آزار و خلوت دارند را بفروشند، ماشين‌شان را هم بگذارند روش، تا گردن هم زيربار قرض و قسط وام فرو بروند تا در انتهای اسم محل سكونت شلوغ و كثيف و كج و كوله‌شان يك «يه» باشد، اگر زورشان نرسيد هم لااقل خانه جديد در محله‌اي اسم و رسم دار باشد. اينها چي مي‌خرند؟ خانه بهتر؟ نه. اتمسفر. اينها زندگي دركنار آدم‌هاي مرفه‌تر از خود را مي‌خرند. هوای اطراف آنها را مي‌خرند. زياد دنبال اسم براي اين بيچاره‌ها نگرديد. تازه به دوران رسیده هم جواب نمی دهد. واژه دقیق را فرانسوی ها قدیم اختراع کردند: اسنوب.
ــ اسنوب‌ها چه وقت خيال مي‌كنند در اين معامله سرشان كلاه رفته؟ وقتي آدمي نامتناسب با آن اتمسفر را در اطراف محل زندگي‌شان مي‌بينند. پس به طرق مختلف واكنش نشان مي‌دهند. اينطور وقاحت توليد مي‌شود و در اكثر مواقع به صورت ارثي منتقل مي‌شود.
ــ خاله‌اي دارم كه توي فاميل به بي‌خيالي و خجستگي ‌دل معروف است. او خانه سه طبقه‌اي دارد كه قديم هر سال با تغيير مستاجر خودش هم اسباب‌كشي مي‌كرد و به يكي ديگر از طبقاتش مي‌رفت. بعد از چند سال هر سه طبقه را اجاره داد و رفت چند كوچه دورتر خانه‌اي اجاره كرد. البته آنجا هم ماندگار نشد و حالا هر سال با اتمام موعد اجاره‌اش خانه عوض مي‌كند. این شایعات منطقی نیست. آدم بي‌خيال که اينقدر جا و مكان خود را تغيير نمي‌دهد. اصلا آدم خوشبخت خانه عوض مي‌كند؟ نه به گمانم.


ليستي كه به دعوت اميد از فيلم‌هاي محبوبم مي‌نويسم براي سينمابازها كفر است. ليستي كه اسمي از لينچ و تروفو و برگمان و كيشلوفسكي و... نداشته باشد به راحتي مي‌تواند حكم مرگ آدم را در دادگاه همين اميد خودمان صادر كند. به هر حال واقعيتي است. من علاقمند جدي سينما نيستم. فيلم برايم مثل پفك است. حتي دنبالش نمي‌روم. اگر روي ميز باشد و تعارفم كنند چندتا برمي‌دارم. باور بفرماييد هنوز هم درست و حسابي فرق بين چي‌توز حلقه‌اي و مانچي و كرانچي را نمي‌دانم. حدس‌هايي البته مي‌زنم كه در ادامه مي‌آيد:

۱ـ تمام ساخته‌ها و نساخته‌هاي تيم برتن. (نساخته‌ها:حتي اگر در حد فكری گذرا بوده باشد.)
۲ـ همه فيلم‌هاي ديده و نديده‌ام از تارانتينو به اضافه فيلم‌هايي كه او در ساختن شان يك دستي رسانده. مثل شهر گناه.
۳ـ جيم جارموش / از دم به خصوص: مرد مرده و قهوه و سیگار. مسلم است که گوست داگ یک بند جداگانه می طلبد.
۴ـ پي / آرنوفسكي
۵ ـ عشاق روي پل / اگر اشتباه نكنم اسكورسيزي ساخته و بينوش هم بازي مي‌كند. زبان فيلم هم فرانسه است.
۶ـ ترك لاس وگاس / مايك فيگيس. تنها فيلمي كه سه چهار بار ديدم و هنوز هم آماده‌ام ببينم و از بازي نيكولاس كيج كف كنم.
۷ـ صورت زخمي / برایان دی پالما. به ياد آن كوكائين‌هايي كه به دماغ آل ‌پاچينو متبرك شدند.
۸ـ بازگشت / كارگردانش را نميدانم. روسي يا شايد هم لهستاني است. يك پدري بعد از مدتها مي‌آيد و دو پسر نوجوانش را به جزيره‌اي خالي مي‌برد. بعد پدر کشته میشود و کلا من از فیلم دیدن صرف نظر کنم به ثواب نزدیک تر است.
۹ـ يك اپيزد از سه گانه‌ي نميدانم چي و يك فيلم كامل از يك كارگردان هنگ گنگي ديدم كه طبيعتا نه اسم خودش را ميدانم نه فيلم‌هايش را. اما وحشتناك اساسي بودند. (به همت بایا نام این بزرگمرد ونگ کارـوای گزارش شد)
۱۰ـ بهار، تابستان، پائيز، زمستان و دوباره بهار / کیم کی داک (اگر از سينما۴ ديديد اصلا نديديد.)
۱۱ـ خداحافظ لنين / ولفگانگ بكر. شرمنده رفقا
۱۲ـ لوليتا / كوبريك نه فيلم آدريان لين حـ.شري
۱۳ـ قلم‌پرها/ (فیلپ کافمن؟) هماني كه درباره ماركي دوساد است.
۱۴ـ گوست‌داگ / جیم جارموش. همچنان شگفت زده از سلوك كفتربازانه‌ي آن سامورايي سياه
۱۵ـ كندو / فريدون گله
۱۶ـ چهارشنبه‌سوري/ اصغر فرهادي ـ وحشتناك است كه اين فيلم كف خيلي‌ها را نبريده.
۱۷ـ راننده تاكسي / اسكورسيزي
۱۸ـ سينما پاراديزو / تورناتوره
۱۹ـ پرتقال كوكي / كوبريك
۲۰ـ آپارتمان / ژیل میمونی (با آپارتمان بیلی وایلدر اشتباه نشود).  زياد مطمئن نيستم. نميدانم به خاطر خود فيلم بود يا حال خودم از بي نيازي به ديكشنري همچين خوش بود.
۲۱ـ روزی روزگاری آمریکا / سرجیو لئونه
۲۲ـ پدرخوانده ـ دو / كاپولا
۲۳ـ آخرين زن / ماركو فرري ـ با حضور قابل ملاحظه‌ي معامله‌ي ژرار دپارديو و آن دختر ملوس كه الان اسمش يادم نيست اما اگر دم دست بود حاضر بودم زير پنجره خانه‌اش رسما آواز بخوانم.

(به احترام حافظه من سکوت میکنیم.)

.
.
.

۵۰ـ وحي / يك فيلم ۶۰ ثانيه‌اي كه كارگردان ناشناسش در نوجواني ساخته و بعد از گذشت سالها هنوز صدا و تصوير را ميكس نكرده. با احتساب كارگردان فروتن و ناشناس كلا اين فيلم را در جهان دو ـ سه نفر ديده‌اند. خود فيلم كه البته ارزشي ندارد اما به دليل نبوغ كارگردانش در خريد يك عدد دوربين بي‌مصرف به جاي پرايت (كپي‌رايت: ازموسيس) شايسته تقدير شناخته شده.

خارج از بازي: بدترين فيلم‌ها
۱ ـ همه‌ي فيلم‌هاي آن كارگرداناني كه با چس‌مثقال هوش میخواستند نابغه باشند، پس با برداشت احمقانه از داستان‌هايي كه دوستشان دارم، به اعصابم گند زدند. نمونه:
 ـ سئوال: واو. اين «رگتايم» هموني نيست كه فورمن فيلمشو ساخته؟
 ـ جواب: برو گم شو بابا.
۲ ـ بيلاخ بلورين براي «پازوليني» كه بهتر بود به جاي فيلم ‌ساختن درست و حسابي جـ.لق مي‌زد.


در اين هوايي كه ذرات كثافت را مي‌شود توش ديد، ديگر خاله‌بازي هجوآميز* نمايندگان قلابي كارگران و دولت من را نمي‌خنداند. مثل فيلم‌هاي جري لوئيس. مثل كمدي‌هاي پرتاب كيك، مثل دكتر سيد محمد خاتمي.
 حتي وقتي ـ با صداي ويران كننده‌ي كارگري كه تازه از زندان بیرون آمده ـ مي‌شنوم پنج سال زندان منصور اسانلو و دو سال براي ابراهيم مددي (نمايندگان واقعي كارگران) قطعي شده  و من كاري از دستم ساخته نيست، آنقدر كه پيش خودم شرمنده نباشم ناراحت نمي‌شوم. از خودم وحشت مي‌كنم وقتي مي‌گويم به تـخم چپ اسب حضرت عباس كه جنگ در دوقدمي است و امروز فرداست كه يكي از آن دو تني‌هاش روي سقف خانه‌مان بيافتد، كه فرداي جنگ ترك و كرد و بلوچ و فارس و عرب همديگر را مي‌درند. فكر مي‌كنم اين گند و کثافتی را که نفس مي‌كشم بالاخره توي تنم ته‌نشين شده... اما نمی دانم چرا سرم ناجور درد می کند.

*
ـ تشكيل كنفدراسيون عالي كارگران/منبع: دولت
ـ نظرسنجي دولت درباره حداقل دستمزد/منبع: نماينده رسمي كارگران



صید صنعتی

چهار ـ پنج سال پيش شاهد صيد صنعتي ميگو بودم. كشتي‌هاي مخصوصي با روش خاصي تورهاي مخصوصي را به آب مي‌انداختند اما ماهي‌هاي مخصوصي را صيد نمي‌كردند. آنها چندصدمتري كف دريا را شخم مي‌زدند و هر جنبنده و غير جنبنده‌اي را بالا مي‌كشيدند. هر چيزي كه آن پائين بود. از بچه كوسه گرفته تا هشت‌پا و مارماهی و كريستال‌هايي كه چتربازها به هنگام ديدن ماموران توي آب انداخته بودند. کسی تعريف مي‌كرد هربار كه تور مي‌اندازيم سه تن موجود دريايي صيد مي‌كنيم كه فقط پنجاه كيلويش ميگو است. عمليات جداسازي ميگوها از ميان موجودات غير قابل خوردن حدود سه ـ چهار ساعتي طول مي‌كشيد كه در اين بين موجودات غير قابل خوردن مي‌مردند و سپس ملوان‌ها لاشه‌ها را به دريا بازمي‌گرداندند.
ما تماشاچي‌ها هم دست‌ها توي جيب با اشتياق و هيجان داشتيم منظره قتل‌عام بي‌دليل صدها موجود زنده را تماشا مي‌كرديم و كك‌مان نمي‌گزيد. شك ندارم بسياري از زنان و مردان آن گروه طاقت حضور در كشتارگاه صنعتي را ندارند. حتي موقع سربريدن گوسفند جلوي پاي عروس با اشمئزاز سر برمي‌گردانند. اما چطور مي‌شود كه همين آدم‌ها با لبخند ماجراجويي يا بي‌تفاوت مي‌توانند مرگ صدها ماهي را تماشا كنند؟ زندگی ماهی ها زیر فلس های شان پنهان شده. فلس ماهي ها امكان همذات پنداري را از ما مي‌گيرد. درد ماهي‌ها را نمي‌بينيم چون جان كندن‌شان هيچ شباهتي با مرگ انسان ندارد (چيزي كه در مورد احشام صدق نمي‌كند). ماهي‌ها به دنياي زير آب تعلق دارند و نه دنياي ما، پس رقت و رحم ما را برنمي‌انگيزند. همين چندوقت پيش توي تلويزيون خودمان مي‌ديدم كه يك آشپز روشي براي پختن ماهي در حالت زنده كشف كرده بود. يك خانم ملوسي هم داشت با اشتها ماهي پخته‌اي كه سرش را تكان مي‌داد، مي‌خورد. از جمع ما كسي نخواست تلويزيون را خاموش كند يا اه و اوه نكرد. ما فقط يك چيز بانمك تماشا كرديم: خوردن ماهي پخته شده‌ي زنده.

ــ  ــ  ــ

دنياي ما براي غربي‌ها مثل دنياي زير آب است. براي‌شان ماهي هستيم. چندتايي از ما (شش‌پر، كوچولوي قرمز يا سگ‌ماهي) را توي آكواريوم ديده‌اند اما تخيلي از زندگي و مرگ ما ندارند. ممكن است جنگ كه آغاز شد چند پيرزن شنگول پلاكارد دست بگيرند و توي خيابان جيغ و ويغ راه بياندازند. همین حالا هم براي ماهي‌هاي واقعي و عليه صيد صنعتي تظاهرات مي‌كنند. اما صاحبان كشتي‌هاي صنعتي تور‌هاي مخصوصشان را روي خاك ايران مي‌اندازند و شخم مي‌زنند. از ميان لاشه ماهي‌ها‌ چندتا ميگو سوا مي‌كنند و مثل صدام براي اكثريت مردم‌شان علم مي‌كنند كه ببيند چي گرفتيم! مردم غرب هم اگر با اشتياق و هيجان تماشا نكنند حداكثر كانال تلويزيون را عوض مي‌كنند.

ــ  ــ  ــ

چند وقت پيش سفير انگلستان قدم ‌رنجه كرده بود و به روزنامه‌اي كه ـ بدبختانه به جهت سرگرمي و اتلاف وقت ـ درآن كار مي‌كنم آمده بود. من توي بالكن داشتم سيگار مي‌كشيدم كه جناب سفير وارد تحريريه شد و سخنراني‌اش را شروع كرد. وقتي آمدم ديدم تمام اعضاي تحريريه ايستاده‌اند و دست‌به‌سينه دارند حرف‌هاي يارو را گوش مي‌دهند. موقع رفتنش هم يك بابايي محض خودشيريني گفت: تنكيو وري ماچ، سر. انگار نه انگار كه آن عوضي نماينده رسمي كشوري است كه همين حالا توي عراق و افغانستان مردم را به جان هم انداخته‌اند و دارند لت و پارشان مي‌كنند و چندوقت ديگر نوبت ماست. يك مشت بيچاره‌ي دست به سينه‌ي تنكيو وري ماچ، سر گو. احتمالا شما محيط روزنامه‌نگاري اين مملكت را نمي‌شناسيد وگرنه از من تعجب نمي‌كرديد و خوب مي‌دانستيد كه آدم رحم‌اش مي‌آيد كه واكنشي نشان دهد در مقابل اين آدم‌هاي كارمندمسلك و رقت‌انگيز... غير از نشستن روي صندلي و تماشاي جماعت ايستاده.


قديم كه مي‌شد تا صبح بيدار ماند و بعد تا بوق سگ خوابيد، شب‌ها راحت‌تر مي‌گذشتند. كتابي بود فيلمي بود لاس خشكه‌اي بود و البته در حاشيه‌اش نوشتن چيزكي كه بيشتر از جيبم، وجدانم را مخاطب قرار مي‌داد: ايناهاش. ببين. دارم كار مي‌كنم.
حالا شب که می شود من و ساعت ـ همان كه پايين صفحه دارد نگاهم مي‌كند ـ مثل هوو‌هاي هم‌خانه از سر ناچاري همديگر را تحمل مي‌كنيم. دهن هم را مي‌گا... اما بالاخره هرجور كه هست تحمل مي‌كنيم. زور او در اكثر مواقع مي‌چربد. اما بالاخره من هم دست و پابسته نيستم. ساعت يازده شب به سراغ اينترنت مي‌آيم. دوستي دارم كه مي‌شود با او چند دقيقه‌اي را به پشتوانه رفاقت چند ساله گذراند. پس چت مي‌كنم. اما اين كار نمي‌تواند هميشگي باشد. اختلاف زمان و دما و حس و حال مانع مي‌شود تا هروقت او هست من باشم و هروقت من هستم او باشد. چاره ديگر وبگردي است. اما برادران. بياييد محض تفنن واقع‌بين باشيم. نهايتا پنج ـ شش وبلاگ قابل خواندن در وبلاگستان فارسي وجود دارد كه البته نويسندگانش سوراخ لايه اوزون را از رو برده‌اند از فراخي. بعد از عمري هم كه يك وبلاگ پدر و مادر دار پيدا مي‌كني ـ مثل خرمگس خاتون ـ تا به خودت مي‌آيي مي‌بيني تمام آرشيوش را خوانده‌اي و كار تمام است. چجوري؟ نكند خيال كرديد كه مثلا من در محل كارم واقعا كار مي‌كنم؟ كار! همان چيزكي كه قديم در نشئه كتاب و فيلم و لاس‌خشكه و مخلفاتش مي‌نوشتم حالا خيلي كشش بدهم در طول دو ساعت مي‌نويسم و باقي به علافي طي مي‌شود. البته به خاطر همين علافي و آن دو ساعت «كار بدنام كن» روزي دو بار به خواهر و مادر ترافيك اتوبان همت فحش مي‌دهم. (حرف از اتوبان همت شد ياد محسن نامجو افتادم كه صدايش يار هميشگي من براي تحمل مادر جـ... هايي‌است كه در آن ترافيك سنگين محض كنجكاوي مي‌خواهند لاين عوض كنند و از بخت خجسته هميشه به تور من مي‌خورند. مخاطب زبل و نكته سنج ـ از آنهايي كه توي كلاس انگشت‌شان هميشه هوا بود ـ در همين لحظه مي‌پرسد: چرا كنجكاوي؟ ببين. آن كـ... كه مي‌خواهد امتحان كند كه آيا ماشين چهار متري‌اش در فاصله‌ي بيست سانتي من و ماشين جلويي جا مي‌شود يا نه قطعا كنجكاو است اگر جاكـ... نباشد.) خلاصه وبگردي هم وقت زيادي نمي‌گيرد و در نهايت من مي‌مانم با وبلاگ‌هايي كه در محل‌كار خوانده‌ام. يك راه خوب ديگر هم براي وقت كشي هست. اگر با ويندوز XP كار مي‌كنيد آن پايين Start را بزنيد. بياييد روي All Programs از آنجا Games و سپس بازي محبوب من: Spider Solitaire. زماني فقط با يك خال بازي مي‌كردم. به نظرم آسان بود و خوش مي‌گذشت. بعد يكبار گفتم حالا با دوخال امتحان كنم. اوائلش برد من امكان عقلي نداشت اما به جهت وقت آزاد و خيال راحت و دل گنده كار به جايي رسيد كه اين يكي هم دلم را زد و رفتم به سراغ بازي چهار خالش. اين يكي به حق روانم را صاف كرد. يادم است همان ايام به واسطه اين بازي عطاي يك رابطه نسبتا عاشقانه را به لقايش بخشيدم. عشق مگر چيست جز تخيل؟ اين بازي تخيل مي‌گذارد براي آدم؟ البته اعتراف مي‌كنم بازي چهار خال هيچوقت برايم آسان نشد اما حالا ديگر بردش هم توفيقي نيست و مانع تخيل نمي‌شود. هر جا كه در تخيل باز باشد عشق وارد مي‌شود؟ عمرن. و عمرن اگر از اين بروبچه‌هاي جوش بلوغي باشم كه پس از شنيدن جواب رد از دختر همسايه به كل منكر عشق مي‌شوند. عميقا آرزو مي‌كنم در اين حال و روز جفنگ بتوانم عاشق بشوم. آخ كه اين نم باران پاييزي و سربالايي پياده‌رو خيابان وليعصر درد دارد اگر عاشق نباشی. اما زور بي‌خود مي‌زنم. تازه فهميدم كه اصلا راه ندارد. اين اواخر چند بار امتحان كردم. نشد. جايي كه همه درباره عشق حرف مي‌زنند حس سخنراني در اين مورد نيست پس سريع مي‌گويم و مي‌گذرم. عشق نيازمند ناآگاهي است. به قول حضرات «انفعال خودآگاه». مثل داستان خواندن. تو براي لذت از داستان بايد آن قسمت از مخ‌ات را كه مي‌گويد «اينها هيچي نيستند جز تخيل نويسنده» را بكني بياندازي دور. اگر از نگاه تو سوان و اودت فقط از توي ذهن آن نويسنده مريض احوال بيرون آمده باشند كه سوان و اودت نمي‌شوند كه. پس اگر آن انفعال ارادي نباشد عشقي هم نيست. يعني اسمش هست اما تهش هيچي نيست. عاشق مي‌شوي كه پناهگاهي بسازي و از شر اين حال و روز هرتكي خلاص بشوي. اگر بداني كه ديوارهاي اين پناهگاه از قوطي كبريت درست شده كه ديگر عاشق نمي‌شوي. توي اين پناه‌گاه فقط مي‌توان در هواي صاف يكي دو هفته ابتدايي رابطه عاشق ماند. بعد كه يك نسيمي وزيد و قوطي كبريت‌هاي چيده شده روي هم تلق تلق افتادند روي سرت و حال و هواي جفنگ بيرون را نشانت دادند عشق مي‌شود چيزي توي مايه‌هاي كشك. قبول دارم. بايد نداني كه جنس ديوار اين پناهگاه از چيست. اما وقتي كاملا فهميدي حقت است كه درد اين روزهاي پاييزي را هم بكشي.
به هر حال. شمال هم مي‌تواند يك چاره‌اي باشد. و واقعا هست. مخصوصا با يك پايه‌ي همراه. از شما چه پنهان همين چند وقت پيش رفتم. چند وقت ديگر هم مي‌روم. توي جاده چالوس هم از عربده زدن و چاي خوردن كنار رودخانه مضايقه ندارم. آنجا هم آب و هوا خوب است و دريا به راه و هپروت نشئگي توي جنگل هم بس دلچسب و گوارا. اما چند روز؟ دو روز. سه روز. يك هفته. بعد بايد كله كنيم سمت تهران و روز از نو. البته من سعي مي‌كنم در آن چند روز به اينجاي قضيه فكر نكنم اما موقع برگشت وقتي از جاده چالوس مي‌افتي توي جاده مخصوص ديگر نميشود كاريش كرد. به اين نتيجه رسيده‌ام كه هر نوع تلاشي براي تسكين موقت دشواري اين حال و هوا نتيجه عكس مي‌دهد. اثرش كه تمام شد واقعيت را با تمام قوا، سخت‌تر از پيش مي‌كوبد توي سرت. فيلم و داستان هم از همين مسكن‌ها هستند. از روي عادت و اعتياد، البته اگر حالش باشد، موقع خواب..... چند صفحه‌اي.. فيلم هم كه چند وقتي است به هم نمي‌رسد.... الحمدلله مثل اينكه خوابم گرفت. اما خواب. خواب بهترين درمان است. به قول پدر براون «بخوابيم. بخوابيم كه به آخر راه رسيده‌ايم.» بي‌خود نبود كه حضرتش فرمود خواب هم عبادت مومن است. پس آن انگشت باوقار و محترم را براي ساعت كامپوتر كه دارد خودش را جر مي‌دهد كه «نگاه كن. ساعت از سه هم گذشت. فردا چطور بيدار مي‌شوي؟» نشان مي‌دهم و مي‌گويم: بيا. امشب را هم با نوشتن این چیزها از سر گذراندم. فردا شب را كي ديده.

رفيقي دارم (زیاد مطمئن نیستم، به گمانم هنوز هم دارم) كه هرازگاهي زنگ مي‌زند و بعد از كلي احوال پرسي و دلتنگي و درددل و گپ زدن از خاطرات قديم (با ذكر جزئيات هيجان‌انگيز) و اين قبيل حرفها آن ته مه هاي كار كه آماده‌اي تلفن را قطع كني و به خودت بيايي كه «دهنشو... دو ساعت فك زديم» با لحن مطمئني مي‌گويد: راستي. براي اين هفته چي نوشتي؟ و بعد تا زماني كه من حرف زشتي نزنم همين لحن مطمئن را حفظ مي‌كند. ماجرا از اين قرار است كه بنده خدا يك هفته‌نامه‌اي دارد مربوط به اين سازمان مازمانا كه نان‌داني خوبي است. حق‌التحريري هم كه مي‌دهند اگرچه زياد نيست اما به موقع است و اين خودش خيلي مي‌شود. اما مشكل اينجاست كه معلوم نيست اين نشريه در مورد چي است و اصلا براي چي منتشر مي‌شود. مهم اين است كه يك بودجه‌اي براي كار مطبوعاتي تعريف شده و بايد خرج بشود. اما دقيقا چه نوشته‌اي مي‌خواهند؟ خدا گواه است كه هنوز هم نمي‌دانم. خودش كه مسئولش هست هم نمي‌داند. نوشته تو بايد خيلي سبك باشد و در عين حال جلف به نظر نرسد. نبايد از كلمات قلمبه سلمبه و «ايسم» دار استفاده كني. مبادا سطح انتقادت بيشتر از چاله چوله خيابان باشد، تازه آن هم با ادب و احتياط. بايد با خواننده خودماني باشي اما زياد هم نه. تازه فكر نكن درباره هرچي بخواهي مي‌تواني بنويسي. از اين خبرا نيست. هر هفته يك موضوعي دارد كه بايد نوشته درباره آن باشد. اما با نمك ترين قسمت ماجرا اينجاست: اين نشريه‌ي دوزاري ويراستاري دارد كه كلمه «ماشين» را توي نوشته به «خودرو» تغيير مي‌دهد. حالا ديگر تهش را ببينيد. در واقع اين طوري است كه آدمي مثل من كه عمرن از پول بدش نمي‌آيد ـ بلكن از آن استقبال شاياني هم به عمل مي‌آورد ـ صرفا توي رودربايستي و رفيق‌بازي ممكن است ماهي ـ سالي چيزي براي اين بنده خدا بنويسد. آن هم نهايتا با التماس. موضوع فقط تنبلي نيست. كه واقعيتي است اما همه موضوع نيست. موضوع سر چرند نوشتن است. كاري كه من جدي مي‌گيرمش و برايم سخت است. اين رفيق ما هيچ رقمه قبول نمي‌كند كه چرند نوشتن مخصوصا درباره يك موضوع خاص كار سختي است... اصلا چي شد كه به اينجا رسيديم؟ حالا قرار بود كجا برسيم مثلا؟ به اينجا كه امشب داشتم توي فايل‌هاي قديمي دنبال نوشته‌اي مي‌گشتم كه چندتايي از آن چرندها را پيدا كردم. اولي درباره «موبايل» است و دومي درباره «فال‌گيرها» (سوژه‌ها را نگا تو رو خدا. پول نفت را تو رو به ابوالفضل. درخت‌هاي مازندران را...). خدمت شما:

حرفه : گوشي‌باز
يك وقتي تلفن وسيله‌ي ارتباطي بود. ملت به هم زنگ ميزدند، حال و احوال مي‌كردند، خاله‌زنك بازي مي‌كردند، توي گوشي فوت مي‌كردند و از اين كارهاي بانمك. حالا تلفن به يك حرفه تبديل شده. براي بعضي‌ها هم جنبه‌ي ناموسي پيدا كرده. يارو وقتي از گوشي موبايلش حرف مي‌زند رگ گردنش باد مي‌كند و خون جلوي چشمش را مي‌گيرد. طرف سر زنگ موبايلش تعصب دارد. خداوكيلي گوشي باز‌ها حتي بيشتر از اين پشت مو جارويي ها روي سطح ابتذال دنيا تاثير گذار بوده‌اند. اگر عمر ياري كند براي انتقام كشيدن (به عنوان آرزوي پيش از مرگ) دلم ميخواهد از يك گوشي‌باز معروف بپرسم: آقا راسته مي‌گن تلفن‌هايي توي خارج هست كه حتي عكس ميندازه؟!!!

اختراعتو ، مخترع!
به يكسري از آدم‌ها بايد فحش داد. قبول داريد كه؟ مخالفي نيست؟ اوليش آن آدمي بود كه تصميم گرفت روي گوشي موبايل دوربين عكاسي نصب كند. به نظر من كار او از اختراع بمب اتم هم زشت‌تر بود. آنكه بمب اتم را اختراع كرد زرتي ملت را فرستاد توي هوا اما كسي كه گوشي موبايل دوربين‌دار را اختراع كرد مردم را زجركش شده مي‌فرستد توي هوا. اصلا حريم خصوصي آدم‌ها و اين مسائل خيلي مهم توي سرش بخورد. كار به جايي رسيده كه حتي نميتواني پشت چراغ قرمز دستت را طرف صورتت ببري. يارو تيليكي عكس مي‌گيرد. اگر مبادي آداب هستيد هم ميتوانيد به مخترع اين وسيله منحوس توي دلتان يك "نامرد" بگوييد. لااقل دلتان خنك مي‌شود كه؟


ما که خجالت کشیدیم
ببينيد كار به كجا كشيده كه ما روزنامه‌نويس‌هاي دوزاري هم ديگر خجالت مي‌كشيم درباره وضعيت آنتن‌دهي موبايل چيزي بنويسيم. ما كه يك زمان انتقاد تند و صريح و خانمان براندازمان خط ندادن موبايل بود! توي اين برنامه‌هاي طنز ـ انتقادي تلويزيون كه آدم را خنده كش مي‌كند هم ديگر خبري از «اي آقا اين گوشيه موبايله يا گوشت‌كوب» نيست. ظاهرا همه جا امن و امان است. اما اگر از من می شنوید اين موبايل‌ها هنوز هم جدي جدي خط نمي‌دهند. حالا خود دانید.

---

ــ  فالگير خوب مثل نويسنده خوب قواعد جهان را منكر مي‌شود و از اساس دنيايي تازه خلق مي‌كند. دنياي تازه‌اي كه فالگيرها مي‌سازند بر خلاف دنياي واقعي آنچنان بخيل و تنگ‌نظر نيست كه در آن براي يك دخترخانم چهل ساله‌ي دماغ عمل كرده‌ي صد و بيست كيلويي، شوهري در حد و اندازه‌هاي «دي‌كاپريو» پيدا نشود.


ــ  فالگير‌ها بسيار باهوش‌تر از مشاوران خانواده با مدرك دكتري هستند. فالگيرها مي‌دانند شوهري كه هيچ زاويه پنهاني در زندگي‌اش ندارد، دروغ نمي‌گويد و همه‌ي تفريحاتش در چارچوب خانواده است هيچ جذابيتي براي زنان ندارد. آنها براي زنان متقاضي، شوهري كارسازي مي‌كنند كه بشود با او زندگي هيجان‌انگيزتري داشت.

ــ  يك در ميليون، اگر خوشبختي در گرو چند عدد تخم مار و بال مگس و تيزآب بچه نابالغ و آخرين موي كله‌ي كچل و... باشد، چطور مي‌توان در به كار بستنش ترديد كرد؟


طرفاي پنج و شش صبح، بعد از يك شب زنده‌داري و شايد در آستانه تمام كردن يك داستان خوب، نشانه را ميگذاري لاي كتاب و بعد يك چايي كمرنگ داغ كنار بالكن. و البته سيگار. و صد البته سيگار. ابرها هم آن بالا مالاها براي خودشان جنغولك بازي دربياورند كه چه بهتر. هر كام سيگار وسوسه‌اي است تا چاي را هورت بكشي و كتاب را تمام كني و تخت بخوابي تا پنج و شش عصر. با تلفن خاموش و خانه‌ي ساكت. سعادتي كه چند ماهي است نصيبم نمي‌شود.
(یک عکس دیگر از همان روزها +)


در راستاي لوس‌بازي اخير براي افشاي دومين بيماري‌ام شايسته ديدم اوليش را هم افشا كنم كه همينجوري يك كاري كرده باشم. اولين بيماري‌ام هميشه به "گم شدن" منتهي مي‌شود. معمولا وقتي عجله دارم اين بيماري ظاهر مي‌شود. مثلا مي‌بينم كه بر سر چهارراه روي تابلو نوشته شده "به طرف سيد خندان" اما نمي‌فهمم كدام طرف بايد بپيچم تا به سمت سيدخندان بروم. اين تابلوها هميشه تخمي‌ترين جاي ممكن نصب مي‌شوند و همانقدر كه احتمال دارد سمت چپ را نشان بدهند، سمت راست را هم نشان ميدهند و با وسواس من حتي ممكن است مسير مستقيم را نشان بدهند. در واقع تنها كسي مي‌تواند تصميم درست را بگيرد كه بداند حالا كجا ايستاده. شرق يا غرب. شمال يا جنوب. بيماري من دقيقا همين است. جهت‌هاي جغرافيايي را نمي‌فهمم. اما چيزي كه به اين بيماري كمك مي‌كند تا گم بشوم قطعا بدشانسي است. حتي محض نمونه يكبار هم نشده راهي كه شانسي انتخاب كرده‌ام درست باشد. اما حالت وخيمش شب‌ها در اتوبان‌هايي كه نمي‌شناسم به سراغم مي‌آيد. تابلوهاي بزرگي كه روي پل‌هاي هوايي نصب مي‌كنند براي من فقط جنبه تزئيني دارند چون چشمم ضعيف است و عينك نمي‌زنم (البته اين جزء بيماري‌هايم نيست) حتما بايد توقف كنم و مدتي به آنها خيره بشوم تا كلمات برايم مفهوم بشوند (در اكثر مواقع مفهوم هم بشوند اتفاق خاصي نمي‌افتد چون فرق ملاصدرا و بزرگراه آزادگان را نمي‌دانم). با اين حال و روز نمي‌توانم از خروجي‌هاي اتوبان استفاده كنم پس تا ته اتوبان مي‌روم و از آنجا توي خيابان‌هاي فرعي با پرس و جو راه رفته را بازمي‌گردم و نشاني را پيدا مي‌كنم. علافي‌اش يكي دو ساعت است معمولا.

من اگر مجبور بودم به جاي هفته‌اي دوبار هر روز به رستوران بروم قطعا وبلاگ كدئين حالا حالاها به راه بود، بسكه سر ظهر اين رستوران‌ها پر از دختر و پسر جوان است كه از بوي‌عطرشان، شيوه منو دست گرفتن‌شان يا دستشويي رفتن‌شان، از مقدار برنجي كه توي قاشق مي‌ريزند يا وسعت گازي كه به پيتزا مي‌زنند و... مي‌شود چيزهاي بانمكي درباره رابطه‌شان فهميد. طبيعتا فهميدن اينجور چيزها نبوغ نمي‌خواهد. كافي است در جواني يكبار دست يك نفر را گرفته باشي و به يك رستوران رفته باشي. اينجور خاله‌زنك بازي‌ها لذتبخش‌ترين تفريح من توي زندگي است. و درمان دومين بيماري‌ام. اينكه در جاي شلوغ نمي‌توانم غذا بخورم. شكافتن اين بيماري در جايي كه ماني.ب هر لحظه ممكن است وارد شود كار دشواري است اما پهلواني مي‌كنم و مي‌گويم كه لنباندن دين و مذهب من است. به غذا ايمان دارم. چه شب‌ها كه به عشق املت چرب با گوجه فرنگي پوست‌كنده بي‌خوابي كشيده‌ام. چه ظهرها كه غذا خوردنم آنقدر طول كشيده كه ديگر از وقت به محل كار رفتن و دفاع از حقوق طبقات فرودست اجتماع گذشته، چه رابطه‌هاي عاشقانه‌ي آينده‌داري كه به دليل تداخل با وقت غذا خوردنم به ف.اك رفته... اما با همه‌ي عشقي كه به غذا خوردن دارم وقتي توي يك جاي شلوغ مي‌نشينم، به محض اينكه اولين لقمه را بر مي‌دارم فكر مي‌كنم شايد نتوانم فرو بدهم و آنوقت واقعا نمي‌توانم. قضيه اصلا خنده دار نيست، خيلي هم وحشتناك است.  لقمه تا ته حلق فرو رفته ولي آنجا، ماهيچه‌هاي حلقومم كار نمي‌كنند. از اراده من فرمان نمي‌برند. روح كريستيان بودنبروك شاد.
در اينجور مواقع تنها درمان ممكن برداشتن توجه از روي غذا و معطوف كردنش روي دور و بري‌هاست كه همانا دختر و پسرهاي جوان باشند. اين كار در مذهب من اسمش كاهل‌نمازي است. اما چاره چيست؟ دو روز در هفته مجبورم صبح از خانه خارج بشوم و اگر ظهر در رستوران غذا نخورم بايد تا بوق شب گرسنگي بكشم. هله هوله؟ عمرا. اين يكي اسمش كفر است.
داشت يادم مي‌رفت چي مي‌خواستم بگويم. اما يك كمي حاشيه بيشتر لازم است تا به اصل موضوع برسم. امروز ظهر داشتم دختر و پسر جواني را مي‌پاييدم كه حدود يك ماه از رابطه‌شان گذشته بود. اگر در جهان عدالتي وجود داشت دختره بايد اوسط صف منتظران شوهر مي‌ايستاد اما حالا به لطف صفاي دل پسره هر لحظه كه اراده مي‌كرد يك فروند داماد به انضمام گل و شيريني و والدين «عروس گل گو» دم در خانه‌شان حاضر بودند. شما به اينجور پسرها چه ميگوييد؟ من كه مي‌گويم آبروي انسانيت. زياد وارد جزئياتي مثل زمان اولين صكص كه پس از قرائت خطبه عقد است يا زمان اولين خيانت پسره كه در فاصله زماني يك سال و نيم تا دو سال پس از ازدواج است نمي‌شوم تا وقتي دليل رسيدن به اين نتايج را گفتم داد و بيداد راه نياندازيد كه بابا بي‌خيال و اين حرفها. حالا دليلش: دختره بدون تعارف به پسره بلند شد كه از روي پيشخان براي خودش ليوان پلاستيكي بياورد. پسره نيم خيز شد كه بنشين من مي‌روم. دختره واكنشي سرسري نشان داد و رفت. پسره با آن هيكل درشتش بيشتر از يك تكه از پيتزايش را نخورد در صورتي كه دختره سير خورد. پسره در تمام مدت به جاي برداشتن شيشه ماءالشعيرش خودش خم مي‌شد روي ميز و لبش را به ني مي‌چسباند و دائم درباره‌ي اينكه مادرش شديدا علاقمند است كه دختر را ببيند حرف مي‌زد و وقتي مي‌گفت مامانم انگار كه بگويد: جيگرم. قطعا پس از اولين ديدار با مادر دختره (كه چند ماه قبل از خواستگاري رسمي خواهد بود) به او هم خواهد گفت مامان. چي مي‌خواستم بگويم كه به مامان دختره رسيد؟ مي‌خواستم درباره زن و شوهر پنجاه ـ شصت ساله‌اي بنويسم كه امروز مانع لذتم شدند. من زوج‌هاي اين سن و سال را فقط وقتي مي‌توانم دقيق تحليل كنم كه از بچگي بشناسم‌شان. درباره اين زوج نسبتا مسن هم فقط مي‌توانم حدس‌هايي بزنم. از ابتداي ورودشان، حتي قبل از آن وقتي داشتند ماشين «ريو»‌شان را كنار جدول پارك مي‌كردند توي چشمم بودند. فاصله ماشين تا جدول خيابان آنقدر بود كه با قاطعيت بگويم اين ماشين جزو مقدسات‌شان است. ايراد الكي نگيريد. مردي كه توي شلوغي خيابان [...] درست جلوي رستوران جاي پارك پيدا كند و بعد با يك فرمان ماشين را پارك كند حالا مسافركش هم نبوده باشد عصرها بعد از اداره يك چرخي وسط شهر مي‌زده. اين نوع ماشين هم الان غالبا دست كساني است كه از حدود يكسال قبل ثبت‌نام كرده‌اند. با توجه به اين نيمچه اطلاعات وقتي وارد شدند حدس زدم رستوران آمدنشان به مناسبتي چيزي است. يكراست آمدند سر ميز كناري من نشستند. به محض استقرار هر دو تلفن‌زدن را شروع كردند.
.
.
.
دلم مي‌خواست همه‌ي چيزي كه از رابطه وحشتناك اين زن و مرد فهميدم را برايتان تعريف كنم. حيف. خوابم مي‌ايد. همين اندازه بدانيد كه هيچوقت اينقدر از نزديك كسالت و يكنواختي پيري را حس نكرده بودم. لعنت به داريوش (پسر بزرگ آنها) كه مجبورشان كرده بود به مناسبت تولد مامان به رستوران بيايند و روبروي هم بنشينند. جان خودم زندگی شان بعد از این مواجهه مستقیم با واقعیت گندتر از قبل خواهد شد.

«در اوين چه مي‌گذرد؟» اسم يك بازي وبلاگي است كه هدف‌هاي خيلي درست و حسابي دارد. نه خيال كنيد از اين خاطره نويسي‌ها و يلدا بازي ها اينهاستا. نه. توي مايه‌هاي يادمان آزادگان در بند و كشته شدگان اوين و اين صحبتهاست. اين آدمي هم كه اينجا نشسته و يك بار در جواني با اوين سوك سوك كرده و راستش از آنجا زياد هم بدش نيامده، با دعوتی از طرف علی حق پايش به اين بازي كشيده شده است. پس لطفا اين متن را به حساب مسخره كردن هدف‌هاي درست و حسابي بانيان اين بازي نگذاريد. فقط نامه‌اي است به يكی از رفقا.

ـ ـ ـ

ببين علي. اصلا از يك آدمي مثل من نبايد پرسيد در اوين چه مي‌گذرد. كسي مثل من يك پايه مثل خودت مي‌خواهد كه تا ابدالآباد همانجا لنگر بياندازد و اصلا خيال بيرون آمدن هم به سرش نزند. بيرون بيايد كه چه بشود؟ بيرون از زندان كه براي من خبري نيست. حالا فرض كن من و تو و بروبچه‌ها آنجا دور هم بنشينيم و ۲۱ بازي كنيم و يا حكم و اصلا هفت كثيف. به من كه خوش مي‌گذرد. اما خب. همش كه اينها نيست. مشكلاتي هم هست. مثلا اينكه آنجا سيگار خوب به هم نمي‌رسد مگر اينكه ازبيرون برايت بياورند كه آنهم البته باج و خراجي دارد. بر فرض هم كه تو به همسرت گفتي يا من رويم شد و از پدرم خواستم و آنها هم چندتا باكس دانهيل قرمز و مارلبورو برايمان آوردند. اولا جايي كه سيگار مگنا مثل برگ كوبايي است (از بس كه سيگارهاي فروشگاه زندان آشغال است و از بس كه كسي براي زنداني‌ها از بيرون سيگار نمي‌آورد) من و تو مارلبورو و دانهيل بكشيم كه چي؟ كه ما به اين آشغالها عادت نداريم. نمي‌شود كه. غير از اين لامصب‌ها ساعت ده شب خاموشي مي‌دهند. من كه عمرا توي اتاق بسته‌اي كه چندتا آدم غير سيگاري باشند سيگار نمي‌كشم. يكي ديگر از سختي هاي اوين هم اين است كه در وقت هواخوري براي هر بند فقط يك ميز پينگ‌پنگ وجود دارد. واقعا ظلم است. حالا آمديم و چند دست از زنداني‌هاي پراكنده حواسي كه نگران پانصدميليون چك و اجاره نشيني و فلاكت زن و بچه‌اند بردي. اين برد كه مزه ندارد آنهم وقتي صد تا چشم منتظر نوبتشان هستند. پس ناچاري الكي ببازي و راكت را به يك نفر ديگر بدهي. 
اما خيال نكن مشكلات اوين همين يكي دوتاست. نه بابا. يكي ديگرش اينكه تو اجازه نداري روي دروديوارهاي زندان چيزي بنويسي. فكرش را بكن؟ هلك و تلك تا اوين بروي بعد از در و ديوارهاي تميز خجالت بكشي كه رويشان يادگاري بنويسي، يا شعر و شعار و اينجور چيزهاي هيجان‌انگيز. پيش خودت بماند. جان خودم اكثر اينهايي كه مي‌گويند ما روي ديوار زندان فلان و بهمان نوشتيم چاخان مي‌كنند. توي خيالشان نوشته‌اند. اصلا آدم چه جور جانوري مي‌تواند باشد كه توي بند عمومي، جايي كه فرش و صندلي و پرده و بند و بساط دارد و يكسري آدم قرار است آنجا يك عمر زندگي كنند بردارد روي ديوار تميزش شعر بنويسد.
... اينها سختي‌هاي زندان براي آدمي مثل من است. منكه نه گنجي‌ام و نه گلسرخي و نه حتی از همین آدمهای معمولی که توی زندان هم عقیده و آرمان شان را حفظ میکنند. اگر آرماني چيزي هم آن پشت مشت‌ها مي‌بيني مال بیرون از زندان است چون اين بيرون حوصله ام سر می رود. مجبورم يكجوري سرخودم را گرم كنم.


حالا من را تصور كنيد با يك حال خراب كه دارم جنازه‌هايي كه توي بهشت‌زهراي "بم" رويشان آهك مي‌ريزند (همچين چيزي) و بعد هم خاك و بچه‌هاي نجات يافته‌اي كه لاي دست و پا مي‌لولند را مي‌بينم، و پقي مي‌زنم زير خنده و از خجالت دستم را جلوي چشمم مي‌گيرم كه يعني من هم يكي از همين‌هايي هستم كه كنار گورهاي دسته جمعي دارند گريه مي‌كنند. خنده هم از اين خنده‌هايي نبود كه بتوانم جمعش كنم.
عامل خنده عكاسي بود كه همان روز اول خيلي اتفاقي توي بم ديدمش. البته بيشتر او من را ديد چون حالا هم يادم نمي‌آيد قبلا كجا ديده بودمش. حالا کاری نداریم. يارو در حال عكس گرفتن گفت «بعد اينجا بريم اردبيل. اينجا به نسبت اردبيل خبري نيست كه.» گفتم «اردبيل هم مگه زلزله اومده؟» گفت «نه. اما مردم به حساب همدردي با مردم بم با كلنگ افتادند به جون خونه‌هاشون.» اين جمله آخر را وقتي به طرز عكاسانه‌اي روي خاك‌ها ولو شده بود و همان لحن بي‌تفاوت اين اراذل (دوستان عزيز عكاس) را گرفته بود، وقتي مي‌خواهند بگويند «ما از بس از اين چيزها ـ خاك كردن دويست نفر يكجا ـ ديديم كه برايمان عادي شده و اين صوبتا» گفت و من هم منگ شدم و يك كمي فكر كردم، بعد فهميدم جك است تا رسيدم به آنجا كه دستم را گرفتم جلوي چشمم كه ملت، من نمي‌خندم. دارم گريه مي‌كنم.
خلاصه فكر نكنيد اگر فردا پس فردا يك زلزله پدر مادر دار توي تهران آمد دنیا به آخر میرسد. نه بابا. يكسري جك مي‌سازند يكسري هم بالاي گورهاي دسته‌جمعي‌مان پقي ميزنند زير خنده. به همین هرتکی.

ب.ت ــ بعد از ماجراي بم تا همين چندوقت پيش، بعضي وقت‌ها حس مي‌كردم زمين دارد مي‌لرزد. اوائل از دور و بري‌ها مي‌پرسيدم: داره مي‌لرزه؟ يا زلزله‌ست؟ و آنها هم لابد پيش خودشان مي‌گفتند يكي ديگر به ك.س خل‌هاي زمين اضافه شد يا بالاخره رسمي شد. بعد يادگرفتم هروقت احساس مي‌كنم زمين مي‌لرزد به كسي نگويم و لوستر را نگاه كنم. اما اين چند روزه آي حال مي‌كنم با از جاپريدن ملت و وحشتشان و اين قبيل كه حد ندارد. مثل اينكه اين يكي مريضيم جدي تر است.


الان، نصف شبي تلويزيون داشت يك چيزهايي درباره‌ي دستگاه جي پي اس مي‌گفت. خب. هوس مسافرت كردم. نه از اين سفرهاي كشكي كه صبح مي‌روم و عصر برمي‌گردم و تمام مدت (حتي پيش از سفر) از فكر نوشتن محصول سفر عقم مي‌گيرد. نه. دلم يك سفر سه چهار ماهه‌ي بي‌برنامه و ولگردانه و جاده‌اي مي‌خواهد كه هيچ سرخري آن طرف منتظرم نباشد و هيچ بليطي هم ساعت برگشتم را توي سرم نكوبد. اينجور سفرها چي لازم دارد؟ پول؟ وقت آزاد؟ بي‌مسئوليتي و زندگي هرتكي؟ طبيعتا من كه تنها خرج زندگي‌‌ام پول سيگارم است يك كمي پس انداز دارم كه نگران خرج سفر نباشم. باقي مواد مورد نياز را هم به وفور در اختيار دارم. اما مهمتر از همه‌ي اينها پايه‌ي سفر است. توي سفرهاي كشكي‌ام خوب فهميده‌ام كه پايه‌ي سفر بايد چيزي بيشتر از رفيق "سلام و عليكي" و "به سلامتي" و "عجب چيزي بود فلان دختره" و اينها باشد. حتي خيلي بيشتر. و مهمتر از همه اينكه زن نباشد. مي‌گويم زن و نمي‌گويم زني كه دوستش دارم يا زني كه ميخواهم ترتيبش را بدهم يا زني كه سرگرم‌كننده و بانمك است يا زني كه آشپزي‌اش خوب است* و... به طور كلي مسافرت با زن (هر زني) منتفي است و توي برنامه‌ي هزار سال آينده‌ام قرار ندارد. اين زن‌ها هر خاصيتي كه داشته باشند توي سفر (آن هم سفر طولاني و بی برنامه) خاصیتشان نابود مي‌شود. پايه‌ي سفر بايد رفيق‌فابريك آدم باشد. يك كسي كه لازم نباشد برايش چيزي را توضيح بدهي. خوشبختانه من چنين آدمي را سراغ دارم اما رفيق فابريك من كيست؟ همانكه شعرا در وصف فراخي‌اش شعرها سروده‌اند. سالي يكي دوبار مي‌رويم شمال كل فعاليتش اين است كه موقع ورود شلوار كردي قهوه ای و زيرپيراهن سفيد آستين‌دارش را از توي ساك دربياورد و موقع بازگشت آنها را توي ساك بگذارد. از اين بشر كه آبي گرم نمي‌شود. سفر بدون پايه هم كه مفت گران است. پس فقط مي‌ماند يك هوس و يك لعنت به صدا و سيما. واقعا اين مسئولين محترم صدا و سيما فكر نمي‌كنند اينجور برنامه‌ها را نبايد نصف شب پخش كرد؟ اين موقع كي تلويزيون نگاه مي‌كند؟ يك مشت آدم خيال‌باف مثل من كه تلويزيون را مزه‌ي سيگارشان مي‌كنند.

* چند ماه پيش دعوت‌نامه‌اي براي تور كاري ـ تفريحي يك ماهه به پانزده شهر ايران به دستم رسيد كه  نرفتم و در عوض يكي از رفقا را معرفي كردم. از اين رفيقم بي‌خبر بودم تا عيد كه تماس گرفت و صحبت به آن سفر كشيد. گفت تو چرا نرفتي؟ گفتم پايه‌ي درست و حسابي نداشتم. گفت: هي بهت مي‌گم برو زن بگير. ببين. من با خانمم رفتم و خيلي خوش گذشت. فكرش را بكنيد: آدم با زنش يك ماه آزگار برود مسافرت!


 من از اين بازی سردرنياوردم. ديدم كه مكابيز متن پنج بندي جالبي در وبلاگش نوشته و در انتها از پنج نفر ديگر (كه نام من هم در بينشان بود) خواسته كه آنها هم بنويسند. به هرحال من از روي نوشته مكابيز حدس‌هايي درباره بازي زدم و طبق آن نوشتم.

۱ ــ من به تمام علائم راهنمايي و رانندگي احترام ميگذارم. حتي اگر ساعت دو صبح توي خياباني كه پرنده هم پرنميزند، چراغ قرمز بشود صبر ميكنم و با اطمينان از سبز شدن چراغ حركت ميكنم. هميشه (به غير از موارد استثنايي كه فراموش مي‌كنم) كمربند ايمني را پيش از به راه‌افتادن ميبندم. موقع دور زدن حتما دقت مي‌كنم كه خط ممتد نباشد. راهنماي چپ و راست كه اصلا به شوخي تبديل شده چون يك جاهايي راهنما زده‌ام كه مرده را توي گور ميخنداند. اينها شرح احوال آدمي است كه حدود هشت سال بدون گواهينامه رانندگي كرده است.

۲ ــ سال اول دبيرستان علاوه بر فيلم سوپر، حشيش هم ميفروختم. البته چيزهايي كه توي سيگار ميكردم واقعا حشيش نبود بلكه توتون سيگاري با طعم متفاوت و خنك به اسم مور بود كه جايگزين توتون بهمن مي‌كردم و نوكش را ميپيچيدم و در ساعت‌هاي بين كلاس توي حياط مدرسه به مشتري‌هايي كه وانمود ميكردند كه سعي ميكنند كه جلب توجه نكنند (اما با تمام وجود آرزو داشتند همه‌ي بچه‌ها آنها را حين خريدن حشيش ببينند) ميفروختم. البته براي بچه‌هاي سال اولي حتي زحمت پر و خالي كردن سيگارها را هم نميدادم و سيگار مور را از توي جعبه سبزرنگش در مي‌آوردم و مي‌دادم دستشان. عجيب‌ترين اتفاق زماني كه قاچاقچي بودم وقتي افتاد كه يكي از هم‌مدرسه‌اي‌ها با لحني كه هيچوقت يادم نمي‌رود گفت: فكر كنم معتاد شدم.

۳ ــ به گمانم اولين بار (خيلي دلم ميخواست بگويم آخرين بار) كه در زندگي‌ام جوانمردي كردم مربوط مي‌شود به اول دبستان. يك خانم معلم گند‌انخلاق و وحشي (به معناي واقعي كلمه در حد خفاش شب و بوش و اولمرت و...) داشتيم به اسم يوسفي. يكبار روي تخته سياه يك مسئله رياضي نوشت و از ليست بچه‌ها را صدا زد پاي تخته تا حل كنند. هر كس كه نمي‌توانست پاي تخته مي‌ماند تا بعد از حل شدن تمرين مجازات بشود. هيچ كس بلد نبود. تمام كساني كه صدا زده بود پاي تخته ايستاده بودند. كنار دستي من (اسمش عمادي بود و مخ كلاس ما) تند تند توي دفترش يك چيزهايي نوشت. هرچه سعي كردم نگاه كنم راه نداد. گفتم تو مال منو نگاه كن من مال تورو (!) و دفتر بسته را دادم دستش. تا آمد پيدا كند جوابش را حفظ كردم. از شانس من همان وقتي كه داشتم جواب را (كه عددي دو رقمي بود) حفظ ميكردم خانم يوسفي اسم من را صدا زد. رفتم پاي تخته و وانمود كردم كه دارم حساب ميكنم اما در واقعيت هر چه از دفتر عمادي ديده بودم را نقاشي كردم. خانم معلم به عنوان تشويق خط‌كش چوبي درازش را داد و گفت كف دست هر كدام از بچه‌هاي پاي تخته سه تا بزنم.
 حالا هم واقعا نمي‌فهمم روي چه حسابي به آن حيوان وحشي گفتم كه نميزنم. گفت خيلي خوب! حتی از حرکت جوانمردانه من تعجب هم نکرد! خط كش را گذاشت روي ميزش و گفت هر كسي كه ميخواهد بنشيند سه تا كف دست فلاني بزند. نامردها براي گرفتن خط كش توي سروكله هم ميزدند. تك تك شان ضربه‌ها را زدند و نشستند. خوب يادم هست كه يكي از هم‌كلاسي‌ها كه هيكل درشتي داشت (اسمش حسام بود) موقع زدن ضربه چنان تابي به بدنش ميداد كه صداي معلم‌مان را هم درآورد (گفت: هوي الاغ! فلجش نكني). عين پانزده ـ بيست نفر كه ضربه‌ها را زدند خانم يوسفي دقيقا همين جمله را گفت: حالا برو بشين.

۴ ــ هيچوقت به اندازه بيست سالگي بچه نبودم. يعني همه خصوصياتي كه يك روزنامه‌نگار حرفه‌اي بايد داشته باشد را داشتم. در آن زمان كاري را در يكي از شهرستانها قبول كردم كه درآمدش خيلي خوب بود. بايد روزنامه‌اي را راه‌اندازي ميكردم كه يك م