[پازل: دومین دلیل]
خب، داستان خيلي وقت است كه به پايان رسيده اما چه اشكالي دارد اگر در زماني نامعلوم دوباره به اين خانه بازگرديم و همان مرد را ببينيم كه روي سينه خوابيده و با صداي آواز نامفهومي چشمهايش را باز ميكند. آوازي آرام و بيهدف. شبيه زمزمهي كسي كه از سر بيحوصلگي فقط دلش ميخواهد چيزي بخواند تا صداي خودش را بشنود. ادبيات اگر نتواند اين كار ناقابل را براي ما انجام دهد به هیچ دردي نميخورد.
* سلین در مصاحبه ای همچین حرفی زده.
به زنِ سیمور
یه زنبور گاوي نشسته بود روي ديوار. آتی مثل بچههاي تخس لنگه كفششو پرت كرد اما خورد كنارش. زنبوره بلند شد اومد طرفمون. شيرجه زد روي كتفم. زيرپيرني تنم بود. پرزشو روي پوستم حس ميكردم. هر چي ميزدم دستم بهش نميرسيد. يهو ديدم روي تخت نشستم آتي داره تكونم ميده. گيج بودم. گفتم بزن اين كثافتو كه زد زير گريه.
ـ
تلفن زنگ ميزد و او به آرامي قاشقش را در فنجان ميچرخاند. وقتي مطمئن شد حبه قند دومي كه سماجت به خرج مي داد تا ذره آخر در چاي حل شده، دست دراز كرد و گوشي را برداشت:
الو؟ سلام. چطوريد؟ خوبيد؟ باباجون اينا خوبن؟ مهين جون چطوره؟ مام خوبيم. چه عجب. اونم خوبه. از سرشب خوابيده. والا چي بگم. همونجوريه. ديگه اصلا به روش نياوردم. نه چيزي كه نيست. همونجوري. آره. ايندفه سر شام شروع كرد. هي قاشقشو فوت ميكرد. دستشو ميآورد بالا تو هوا تكون تكون ميداد. يه بارم قاشقشو پر كرد آورد بالا تا دم دهنش بعد هي نگا نگا كرد آخرش برد خالي كرد تو ظرف شويي. نه. هيچي. ببخشيد توروخدا شمارم نگران كردم، تقصير مامانم شد. گفت بهتون بگم كه اگه خداي نكرده حالش بدتر شد. شمام حق داريد بدونيد بالاخره. واي چي ميگيد مامهري. من كه جرات نميكنم. اوندفه كه خودشو ميزد يادتون نيست؟ تمام تنشو سياه و كبود كرد. بعد كه حالش اومد سرجاش يكلام گفتم بيا بريم دكتر. نه توروخدا. به باباجون بگيد راضيش كنه. حرف شنوي داره هرچي باشه. نه ديگه.. خبري نيست. سلامتي. تشريف نميارين اين طرفا؟ والا ميبينيد حال و روزمونو كه. چشم. زحمت ميديم. بزرگي تونو ميرسونم. سلام برسونين باباجونو.
[پازل: برادری]
ـ
چشمام گرم شده بود. دستشو گذاشت روي شونم و تكونم داد. چشمامو باز كردم ديدم كنارم نشسته. گفت جون سميرا برو. اسم خواهرمون بود كه وقتي من پنج سالم بود و حميد هم نه سالش، مرده بود. تازه از شير گرفته بودنش. ما تا چند سال قسم راستمون جون سميرا بود. يكبار كه بابا شنيد يه جفت كشيده به من زد يه تشر هم به حميد. اونو جلوي من نميزد اما منو چرا. گفتم من ميرم توي اتاق ميخوابم. هر كاري ميخواي بكن. به هيچكي نميگم. گفت برو وقتي راه افتادن بهم زنگ بزن. گفتم بگو ميخواي چيكار كني تا برم. گفت سيگار. گفتم هزار دفه جلوي خودم كشيدي. داد زد ميري يا نه؟ گفتم پنج تومن و موبايلو بده. گفت پنج تومنو برگشتي ميدم. گفتم بگو جون سميرا. گفت پاشو برو.
ـ
داشتن راه ميافتادن. بابا گفت به كي زنگ ميزني نصفه شبي. مامان صديق گفت به دوس دخترش. نيشم باز شد. دست كشيد به كركاي روي چونم. گفت قربونش برم. جلوي در حياط هم زنگ زدم. مامان صديق به مامان گفت حميدو چرا نياوردي؟ گفت درس ميخونه.. دو ماه ديگه كنكور داره بچم. بكوب داره ميخونه. بابا باز گفت هيچ پخي نميشه. مامان بهش چش غره رفت. بابا ماشينو روشن كرد اما من دويدم توي اتاق و با تلفن ثابت شماره خونه رو گرفتم. فقط بوق آزاد ميخورد. بابا دستشو گذاشت روي زنگ و يه بند فشار داد. گوشي رو گذاشتم گفتم كـ.ون لقش اما توي راه هم چند بار ديگه زنگ زدم.
[قسمت دوم و سوم را چند ساعت بعد از پست قسمت اول فرستادم.
قسمت اول به سلیقه خودم یک داستان کامل است اما اضافه کردن
بخش دوم و سوم کار لئون وسواسی است.]
یکی از دیالوگ های لیزی که به تنهایی یک داستان خوب است:
(فرد: رو تختي رو بكش.)
ليزي: خب، خب، خب، الان ميكشم. ( همانطور كه روتختي را مرتب ميكند مي خندد) «بوي گناه ازش مياد». چه حرفا! ببين، اين گناه مال توئه خوشگله ( اعتراض فرد)؛ خب، مال منم هست. اما من اونقدر از اين گناه ها برام نوشتند كه ديگه حساب نداره... ( روي تخت مي نشيند و فرد را مجبور به نشستن كنار خود مي كند) بيا، بيا روي گناهمون بشينيم. گناه قشنگي بود، نه؟ خوشمزه بود ( ميخندد) چشمهاتو پائين ننداز. ازم مي ترسي؟ ( فرد او را محكم به سينه خود مي فشارد) اوخ! لهم كردي! استخونامو شكوندي! ( فرد رهايش ميكند) چه هفت تير عجيب و غريبي داري! مشكوك ميزني! اسم كوچيكت چيه؟ نميگي؟ برام لازمه. هيچكي اسم فاميلشو به من نميگه. اوه، از هر هزار تا شايد يكي. خب، حقم دارند. اما اسم كوچيكتون برام لازمه. آخه اگه اسم كوچيكتونو هم ندونم، چطوري ميخواي همه تونو بشناسم؟ بگو، بگو، عزيز دلم.
مهدي پسري است كه عاشق نيروانا است. ماهي يكي دوبار با هم به شمال ميروند. به روابط نيروانا شديدا حساس است و حسادت ميكند، براي او هداياي گراني ميخرد و هفتهاي سه چهار روز با هم به سينما و رستوران ميروند، به حدي كه گاهي فيلم جديد براي ديدن كم ميآورند. در محل كار مهدي با هم ميخوابند. اكثر شبها ميآيد جلوي خانه نيروانا تا با هم حرف بزنند. وقتي براي مدتي با نيروانا قهر ميكند با خواهش و تمنا بازميگردد. اما همين آدم عاشق يك موبايل مخفي براي ساير دوستدخترهايش دارد، چون نيروانا در هر فرصتي تماسهاي گرفته شده و وارده را به اضافه پيامهايش چك ميكند و واي به روزي كه شماره غريبه ببيند. كار به جايي ميرسد كه مهدي باز دست از پا درازتر بيايد سراغش. نيروانا هم عاشق مهدي است. فهميدن اينيكي كار دشواري نيست.
اما اين رابطه عجيب اصلا اهمیتی ندارد. فقط به ما كمك ميكند تا با دنياي جديدي آشنا بشويم، كه شايد تجربهاش نكرده باشيم و هرگز تجربهاش نكنيم. دنيايي كه وقتي به آن وارد ميشويم دنياي واقعي را با آدمهايش فراموش كنيم.
بله. يك راه برخورد با اين داستان خوب ميتواند اين باشد كه نيروانا را دختر سوسول و مضحكي بدانيم كه دلش ميخواهد جزئيترين مسائل زندگياش را توی وبلاگش براي خلقالله تعريف كند. اما من ترجيح ميدهم نه تنها خود نيروانا كه تمام دنيايي كه آفريده شده را محصول نويسنده چهلسالهي شوخي (زن يا مرد) بدانم كه مشغول تجربه بزرگي است. البته در اين راه كامنتهاي پستهايش فريبم نميدهند. چه اهميتي دارد كه عدهاي دلدارياش بدهند... براي مادام بواري هم ميشود دل سوزاند.
خب. همينجا داستان من تمام ميشود. بهتر است بيشتر از اين ننويسم چون درست در اين لحظه، وقتي حرف ميم را تايپ كردم براي اولينبار حساب كردم كه در روز چند نخ سيگار ميكشم. معمولا در پاسخ به رفقاي كنجكاوي كه اين را ميپرسند ميپرانم ده-دوازدهتا. حالا كه اينها را نوشتم متوجه شدم ميشود از تعداد دفعاتي كه سراغ دكه نزديك پارك ميروم فهميد. هفتهاي دوبار. چهارتا، يعني روزي يك بسته، كمي بيشتر. اما اين مهم نيست. مشكل از داستان است. داستاني كه بشود از آن به تعداد سيگارهاي دود شده توسط نويسندهاش پي برد كه داستان نيست. دنياي تحميل شده به نويسندهي داستان است. من اين وسط چي ساختهام؟ داستان خوب آفريدن يك دنياي جديد است. دنياي كافكا، دنياي چخوف، دنياي كامو و دنياي خداوند متعال كه ما در آن زندگي ميكنيم. داستان خوب را بگيريم ساختمان، مواد سازندهي خميري كه شيشه پنجره را در قابش نگه ميدارد را هم نبايد از مغازه خريد، بايد آفريد. آجر و سيمان كه ديگر جاي خود دارند. پس تا وقتي استعداد، حال و حوصله، وقت، تخيل، تجربه و يا هر چيز ديگري كه آفريدن اين دنيا لازم دارد، موجود نيست بهتر است سر خودم را باز چيزهاي ديگري گرم كنم.
تنها هستيم. من و آينه. من آينه را نگاه مي كنم و متوجه ميشوم كه انعكاس تصويرم باز هم پريده رنگ تر از چهره ي واقعي ام است و حاشيه هاي صورتم كم تر شفاف و تقريبا محو هستند. مثل سنگريزه هائي كه از پس بركه يا حوضي ديده مي شوند.
زمستان است، اما مثل تابستان نمي داني چرا زن ها هميشه پاهايشان لخت است با وريدهاي واريسي كلفت؛ طناب هاي متورمي كه مثل چوب خشك از ساق ها بالا مي دوند. حكايت دخترها هميشه مثل هم است و مادرها هم اين را مي دانند و هرگز خود را فريب نمي دهند.
*
تنها بودم. با پدرشوهرم و مادربزرگ كري كه با جملاتي سست و شكسته كه به زحمت ميان لثه هايش مي سريد حكم مي كرد كه چراغ ها را خاموش كنم. اطاعت مي كردم اما تا فتيله ي چراغ را پائين مي كشيدم شبح تاريكي و ترس قد مي افراشت و من براي اين كه در روشنائي باشم كنار پنجره كز مي كردم. از شوهرم خبري نداشتم. دو سال از خدمت نظامش گذشته بود و از آخرين باري كه براي ديدن مان آمده بود هشت ماهي مي گذشت. باران روي هره ي پنجره شر شر مي كرد و اتاق تاريكم پر شده بود از اشباحي كه بخار تند و سريعي كه از دهان شان برمي خاست وجودشان را اعلام مي كرد. پائين رفتم. پدرشوهرم داشت دكمه هاي پالتوي خيس اش را باز مي كرد. اين اولين تصوير آن شب است كه به خاطر دارم. جلوي در ايستاده بود و به بيرون، گاهي به زمين و گاهي به آسمان، خيره شده بود. نيمه پوشيده رفتم پشت سرش تا من هم به بيرون نگاه كنم و آب گل آلود را كه تا پله ي اول آمده بود ديدم. آب از لوله ي ناوادان بيرون مي خزيد، همچون ماري از سبدش. برگشت و نگاهش را به من دوخت. با دست هايم روي شانه، خودم را عقب كشيدم. مچ دستم را گرفت و مرا از پله ها پائين برد. آنقدر كه خودم را در آب گل آلودي كه تا مچ پايم مي رسيد يافتم و باران شديد مجبورم كرد تا سرم را پائين بياندازم. چشم هايم را بستم اما از آب فراواني كه از ميان پاهايم مي گذشت دچار سرگيجه شدم. موهاي پدرشوهرم روي پيشاني ريخته و پوستش سفت و محكم و تيره بود. چهره اش خيس باران، اما لب هايش خشك بود و عطش داشت. در آشفتگي پله ها حركاتش مثل تموج باد، ديوانه وار و خشمگين بود. دست هايش براي خشم او كفايت نمي كرد. چشم هايش بسته بود و سنگين تكيه داده بود به ديوار، انگار براي بيرون جهاندن ناگهاني حيات. باران شدت گرفته بود. اما ديگر نمي توانست به ما و لباس هاي مان كه پيش از اين خيس شده بود آسيبي برساند. با زمين يكي شدم و گل و لاي مدفون ام كرد.
ناگهان چشمان حيرت زده ي او را ديدم و دستهايش، كه كلاهي را مي چرخاند. مثل صاعقه اي آمده بود و هنوز صداي رعدش را نشنيده بودم. لحظه اي درخشيد و بعد آرام برگشت و خودش را جمع كرد، مثل حلزوني كه هنگام خطر شاخك هايش را به درون مي كشد. شالش را دور گردن و شانه ها محكم كرد تا با چيزي كه هميشه متعلق به او بود و برايش آشنا، احساس آرامش كند. در را كه پشت سرش بست فهميدم كه اسير نگاه ابدي آينه ام.
*
زمستان است، اما مثل تابستان نمي داني چرا زن ها هميشه پاهايشان لخت است با وريدهاي واريسي كلفت؛ طناب هاي متورمي كه مثل چوب خشك از ساق ها بالا مي دوند. حالا مدت ها گذشته است و آن دختر من بودم. يا شايد مادر من. يا شايد مادر مادر من. نمي دانم. زن هائي مرده كه نيمه عريان سرخاب به صورت دارند اما رنگ پريده اند. من و آينه دوستاني ديرينيم. چهره ام به تدريج محوتر مي شود. كاش باراني آن را مي شست.
اداي ديـن به تخـتي كه با رازهايم زبالـه شد
گفته بودم «حرفي نيست اما اين گره زدن موقتيه. كش نيست كه هرچي بكشيش كش بياد. نخه.» گفته بود «سحت ميگيري.» با لگد به در پيش كوبيدم و يله داده جلوي تلويزيون ديدمش. بنا كرد به لرزيدن «چي ميخواي اينجا؟» گفتم «صدات در بياد..» و تا بخواهد جيغ بكشد پريدم و دماسبياش را گرفتم به دست و صورتش را فشار دادم توی كاناپه. دست راستش از پشت به پهلويم چنگ زد. با دست آزادم گرفتم و پيچاندمش، آنقدر كه دادش را از توي كاناپه شنيدم يا جمع شدن گوشه چشمش را ديدم كه دلم به رحم آمد. سرش را آزاد كردم و گفتم «جيغ بكشي ميشكونمش» بيشتر پيچاندم و شل كردم تا حساب كار دستش بيايد. از قوسي كه با تقهاي به كمرش افتاد خونم جوشيد. حفظ كردم. صورتش به گوش روي كاناپه خوابيده بود و موهايش توي دست من و چشمش زیر فشار، نیمه باز روبرو را نگاه ميكرد. تلويزيون هنوز روشن بود. گفت «هرچي ميخواي بردار گورتو گم كن» لبش را به زحمت تكان ميداد. هميشه از نيمرخ، روي بالش زيبا بود. چشمش كامل نبود. لبش كامل نبود. فقط يكي از ابروها پيدا بود. وقاحت گونهها و چانهاش نصف كه نه، نابود ميشد اصلا. زن ميشد اينطور و زيبا. جاي جواب مچ دستش را دوباره پيچاندم و شل كردم. كمرش تكان نخورد. نميدانم از ذهنم گذشت «هر شوخي يكبار».. اما آخ را كه حتما شنيدم. گفت «ولم كن خودم ميارم. دو تا تيكه طلا دارم و هرچي اينجا ميبيني. به كاهدون زدي. مال تو. ولم كن.» گفتم «اونم به موقش» گفت «چيميخواي پس؟» ميخواست بشنود اما هرچه ميگفتم مو به تنم سيخ ميكرد و با همان قدرت، به نيروي ابتذال هر سنگي را ميپلاساند. مچش را آزادتر توي دستم تا زير كمرش كشيدم و به نرمي كوبيدم. با تهمانده بازدمش «بيناموس كثافت» را شنيدم و خواست دم بگيرد تا جيغ بكشد كه مجالش ندادم. سرش را دوباره چرخاندم رو به تشك كاناپه. مچ دستش را گذاشتم كنار بدنش و زانويم را به كف دستش بند كردم و فشار دادم. دست ديگر زير تنهاش مانده بود. آزاری نداشت. پيراهن مردانه گشادي تنش بود. فكر ميكردم گمش كردهام. يقه پيراهن را گرفتم و به پايين كشيدم. دو دكمه اول به راحتي كنده شدند اما باقي هنوز جا داشتند. دستم را بردم تا جادكمهها را بگيرم، دستش را از زير زانويم آزاد كرد و يا دست ديگرش را از زير بدنش -نمیدانم- كه به سمت دماسبياش چنگ انداخت. مچش را دوباره گرفتم اما رد خون را پشت دستم ديدم و رهايش كردم. هر دو دستم را هم. روی زمین كنار كاناپه نشستم و زخمم را وارسي كردم. داغ بود و هنوز به سوزش نيافتاده بود اما هواي خون گرفته بودم. گفت «چيزيت كه نشد؟» و ترسيده پايين آمد. خون بيشتر شده بود و حالا چکه می کرد. به ناخنهايش نگاه كردم و بعد مردد به زخمم. گفتم «توي يخچال چسب زخم بايد باشه.» گفت «دواگلی داري؟» گفتم «اگه باشه توي كابينته. اون پايين. همون چسبو بيار فعلا.» بعد يادم نيست چه شد اما شايد سيگار كشيديم و سریال ديديم.
[داستان]
تلفن كه زنگ زد با اينكه روي زمين وسط عكسها نشسته بود خواست خودش جواب بدهد. تكاني خورد و عكسهايي كه روي دامنش جدا شده بودند به هم ريختند. شوهرش روي مبل نشسته بود. خم شد و گوشي را برداشت. زن دستش را انگار پيچي را بچرخاند توي هوا چرخاند كه يعني «كيه؟» مرد شمارهانداز را نگاه كرد. گفت «با منه» بعد رو به من لبخند عذرخواهي زد و به گوشي اشاره کرد. به اتاق خواب كه رسيد تلفن را جواب داد. زن با صدايي كه نميشناختم گفت «درو ببند».
به من گفت: كجا بوديم؟
گفتم: اين بد نيست.
پسربچهي كچلي با لباس بلوچي جلوي دوربين خم شده بود و سعي ميكرد ميخ كپر را بكند.
گفت: حسشو ميگيري؟ داره ميخ فقر و فلاكتشو ميكنه. داره با اين دستاي كوچولوش تلاش ميكنه كه... حس اميدواري داره. در اومده؟
گفتم: به اين چيزاش توجه نكردم. اما لباسش با نمكه.
گلدوزيهاي ظريف كنار يقه و سر آستينها را نشان دادم.
گفتم: با اين وضع زندگي توي كپر، وسط خاك و كثافت عجيبه اين دقت. چهرهشم خاصه. از اون بچه تخسهاس. صورتشو جمع كرده تا به تو بگه داره خيلي زور ميزنه. اما اينجا رو نيگا.
با دست خط لبهاي پسربچه را نشانش دادم كه مثل لبخندی کنترل شده کج شده بود.
گفتم: اين عكس اگر بزرگ بشه معلوم ميشه مجبورش كردي جلوي دوربين ژست بگيره. ولي با نمكه.
گفت: بالاخره آره يا نه؟
گفتم: من چي بگم؟ گفتم كه از اين چيا چيزي نميفهمم. بهتره براي انتخاب نهايي با يه عكاس مشورت كني. نرگسی، حميدی کسی.
به زور لبش را به هم فشار داد كه يعني لبخند ميزند. براي آنكه چيزي هم ضميمهاش كرده باشد گفت: اين درويش مسلكيت...
گفتم: درويش مسلكي کجا بود بابا. مگه من عکاسم؟ نهایتا ميتونم بهت بگم بانمكه يا نيست.
گفت: شام كه ميموني؟ ولي اگه تو ميگي اينو بزرگ كنيم. همين فيگور پسره هم خوب دراومده. يه جلوهاي ميده به اینهمه عکس فقر و نکبت.
گفتم: شام بايد خونه باشم. يه وقت ديگه ميام.
بلند شد رفت توي آشپزخانه. دستش رفت در يخچال را باز كند كه پشيمان شد و برگشت سمت اتاق خواب. توي راه به من گفت «حالا يه چيزي بخوريم تا شام.» در اتاق را تا جايي كه سرش رد بشود باز كرد. فكر كردم بی حرف به شوهرش نگاه ميكند چون نشنيدم چيزي بگويد. به گمانم پنج دقيقهاي سرش لاي در بود. بعد آمد بيرون و در را بست. دوباره چرخي توي آشپزخانه زد و خيارشورها را از يخچال درآورد. با پلاستيك گرفت زير آب و همانطور گذاشت كف ظرفشويي و آمد طرف اتاق خواب. چند ضربه به در زد. شوهرش گفت «جانم؟» با لحني كه سعي داشت مسخره به نظر برسد گفت: «قربان. مهمون داريم. تشريف بياريد شام درخدمت باشيم.»
گفتم: چي ميگي؟ من بايد برم.
صورتش را كج كرد و لب زد «خفه». شير آب را بست و آمد دوباره نشست وسط عكسها. دستهايش را گرفت زير بغلش تا خشك كند. با احتياط عكسي را از گوشه گرفت و بلند كرد. گفت: بانمكه يا نه؟
گفتم: پرتره بچه؟ همين؟
گفت: فروشي بود. مادرش به دويست هزار تومن ميفروخت به هركي ميخواست. به حميد آصفي گفته بود دويست تومن بده هركاري ميخواي باهاش بكن.
گفتم: پس طرف مشتريشناس هم بوده. بالاخره چقدر معاملهشون شد؟
گفت: نخند. حالمو بد ميكني.
بلند شد رفت بی حوصله به در كوبيد. با مشت. شوهرش هنوز داشت با تلفن صحبت ميكرد. چند لحظه گوش به در چسباند و منتظر ماند. از توي اتاق صدايي نشنيدم. بعد آمد بالاي سر من و عكسهايش ايستاد. خيره نگاه ميكرد. معلوم نبود به من یا عکس ها. عكس دختربچه هنوز بين دو انگشتش تاب ميخورد. ده ـ دوازده ساله به نظر ميرسيد. با چشمهاي سورمه ماسيده و يقهي سرخ. گفتم «اين هم با نمكه. يه چيزي زير عكس بنويس.» جواب نداد. حتي هيچ واكنشي كه نشان بدهد شنيده. گفتم «هوي. چته؟» گفت «هيچي. دلم ميخواد گريه كنم، نمياد. پول يه دست لباسه دويست تومن. چی بگه آدم؟» گفتم «ناراحت نكن خودتو. از اين چيا زياده.» باز رفت توي آشپزخانه. در يخچال را باز كرد و گفت «كالباساينا داريم اگه نميخوري برات تخممرغ نيمرو كنم.» گفتم «من دارم ميرم. تعارف ندارم كه.» پشت در يخچال بود. نميديدمش. گفت «تا تكليف عكسها معلوم نشه هيچ جا نميري مرتیکه. بمون صبح با هم ميريم.» در يخچال را بست و چند تا گوجه انداخت روي خيارشورهاي كف ظرفشويي. از جلوي من كه رد ميشد گفت «برم برات شلوار راحت بيارم» سرم پائین بود. جواب ندادم. وارد اتاق خواب شد و در را هم بست. نيم ساعت بعد موقع رفتن ضربهاي به در زدم كه يعني خداحافظ.
[داستان احساسی با ریتم طبل هیاتی]
فكام بياختيار شده. كلمات را فقط بيرون ميريزم. صداي مادرم هم مثل قديم سر ظهرها وقتي بيدليل هره كره ميكرديم شده. جوان تر. بيست سالي جوانتر. می نشستیم به خنده و انگار که دو تا بچه. هم سن بودیم تقریبا. و بعد او یکهو با سکوتش مادر می شد: دیکته نوشتی؟! چشمهايم جمع شدهاند. مثل يك خط چروك خورده. بين حرف هم ميدويم و هربار كه اشارهاي ميكند صداي خنده بلندتر ميشود و فك من بياختيار تر.
ـ غبغب دختره رو... ديدي ميگفت غبغب دختره...
ـ حيا كن پسر... استغفرلله.
ـ ساق پاشو يادت نيست...چال زنخدون قد یه نخود. اينجوري نشون ميداد...
ـ زن مهدي رو چي ميگفت... بديم عكاسي عكسشو... شوتوكافيه... ميگفت كلاه ميره... به آسيه هم شب عروسي گفت الهي سر داداشت بياد.
ـ نذاشتي بفرستمش حموم عمومي واسه خودم... ميگفت غبغب دختره...
ـ ده بار به من گفت... هنوزم ميگه آخر سر دست يكيو از توي خيابون ميگيره... كلاه ميره سرت خواهر.
ـ ميرفتي خب. خدا رو چه ديدي؟ شايد قسمت ميشد. آدم از توي جوب كه عروس پيدا نميكنه.
ـ عروسي كه خاله صفورا از حمومعمومي برام پيدا كنه ميخوام... ببين به غيبت انداختي منو... خودت جوابشو ميديها.
ـ ما نفهميديم بالاخره چرا حسينآقا واسه اين پسر نساخت. آخريها هم كه ديدمش داشت نفرينش ميكرد.
ـ استغفرلله. حرف مردمو نزن. خودت خوبي؟
ـ چندبار ميپرسي. خوبم.
آب و هوا چطوره؟ چرا صدات گرفته؟
ـ بارون ديگه. صبح و شب. عين زمستوناي شمال.
ـ ميگم چرا صدات گرفته؟
ـ مال آب و هواست لابد. از تلفن نيست؟ چميدونم. گرفته واقعا؟ ولي حالم كه خوبه.
ـ ژاكت بردي؟ زيرپيرن تنگ بپوش. يقه اسكي داري اصلا؟ نميذاري بيام برات چمدون ببندم كه... يه لا پيرن رفتي كجا...
ـ اتاقه رو چيكار كردي؟
ـ هيچي به قرآن. ديشب دلم تنگ شده بود فقط رفتم رو تختت خوابيدم. به هيچي دست نزدم. كاغذا هنوز... همه چي سرجاشه. دست نزدم. خودت مياي ميبيني. خودتو ناراحت نكن باز از راه دور...
ـ ناراحت واسه چي؟ من دلم برات يه ذره شده... تو منو چه جور جونوري ميبيني؟
ـ براي من؟ يه چيزي شده نميخواي بگي. حالت خوبه؟
شوخي نميكرد. نگران شده بود. از اين حرفها نداشتيم ما هيچوقت. هميشه مكالمههاي ما توي سفر حال و احوال بود و تهش وقتي خيلي خوش خلق بودم مواظب خودت باش. تازه اگر توي خياباني بياباني جايي نبودم و كسي دوروبرم نبود و خوابم هم نميآمد و تلفن را جواب ميدادم. واقعا نگران شده بود.
ـ اي بابا. من سالمم. فقط دلم تنگ شده بود گفتم خبري بگيرم. چرا فكر ميكني من نبايد دلم برات تنگ بشه؟ ميشنوي؟ اين صداي چيه؟
ـ ميگي هيچيت نيست؟ باز اين كنترل تلويزيون... ميفهمي چي ميگم؟ ميگم تو اونجا چيكار ميكني؟ كي مياي؟
ـ از همين كاراي الكي. بيدارت نكردم كه؟
ـ سرظهره پسرجون.
خودم را ميزنم به نفهميدن. حال خنديدن ندارم. خودش شروع ميكند.
ـ خورشتمم گذاشتم. چي فكر كردي؟
جواب نميدهم كه سر هره كره نيافتد.
ـ مثل اينكه امروز حال هيچكدوممون خوب نيست. از نه صبح... دروغ نگم ده بود كه ديگه بيدار شدم. افتاده بود توي كلم كه زنگ بزنم از دفترتون شماره هتل رو بگيرم. گفتم مياي قشقرق به پا ميكني كه باز دو روز نبودم... چي شد زنگ زدي بالاخره؟ ميگي يا نه؟
ـ به چي قسم بخورم باور كني؟
ـ پول تلفنت زياد نشه.
ـ فداي سرت.
ـ بازم ميگي حالت خوبه؟ تو الان به من گفتي فداي سرت؟
ـ خب. من اكثر وقتا اينجوري حرف نميزنم چون فكر ميكنم خودت ميفهمي چقدر دوستت دارم.
حال خوشي دارد. پيداست. يادم نميآيد هيچوقت همچين چيزي، حتي شبيه به اين را از من شنيده باشد. اما كافي نيست.
ـ ميخوام وقتي برميگردم اتاقه رو به سليقه خودت درست كرده باشي. همون كاناپهاي كه ميگفتي پسنديدي بخر. هر جا رو كه خواستي تميز كن. هر كاغذي كه خواستي بنداز دور. هر كتاب و فيلمي كه ديدي توي دست و پاست ببر انباري... تخت رو جا به جا كن. ببرش همونجا كه فكر ميكني بهتره. كنار شوفاژ يا پنجره... كارگر بگير. خودتو خسته نكني.
ـ نميخواي به من بگي؟ بگو چيشده؟
ـ نه. هيچي به خدا. دلم تنگ شده فقط. نميدونم چرا بهت نميگفتم... سطل خاكستر سيگار رو هم نيست و نابود كن.
ـ پس يعني چي اين؟
ـ بعيد ميدونم بخوام ديگه سيگار بكشم.
ـ توروخدا راست ميگي؟ ميدوني چقدر نذر و نياز كردم؟
ـ كي گفته اين نذر و نيازا الكيه؟ بالاخره جواب داد ديگه.
ـ فقط يه چيز مونده. حالا خودت هروقت كه صلاح دونستي... ديدي وقتشه.
ـ منكه حرفي ندارم... خاله صفورا هم كه هست.
ـ پست فطرت.
ـ غبغب دختره رو... ديدي ميگفت غبغب دختره...
ـ حيا كن پسر... استغفرلله.
ـ ساق پاشو يادت نيست...چال زنخدون قد یه نخود. اينجوري نشون ميداد...
ـ زن مهدي رو چي ميگفت... بديم عكاسي عكسشو... شوتوكافيه... ميگفت كلاه ميره... به آسيه هم شب عروسي گفت الهي سر داداشت بياد.
ـ نذاشتي بفرستمش حموم عمومي واسه خودم... ميگفت غبغب دختره...
ـ ده بار به من گفت... هنوزم ميگه آخر سر دست يكيو از توي خيابون ميگيره... كلاه ميره سرت خواهر.
ـ ميرفتي خب. خدا رو چه ديدي؟ شايد قسمت ميشد. آدم از توي جوب كه عروس پيدا نميكنه.
ـ عروسي كه خاله صفورا از حمومعمومي برام پيدا كنه ميخوام... ببين به غيبت انداختي منو. خودت جوابشو ميديها.
فكام بياختيار شده. كلمات را فقط بيرون ميريزم. صداي مادرم هم مثل قديم سر ظهرها وقتي بيدليل هره كره ميكرديم شده. جوان تر. بيست سالي جوانتر. می نشستیم به خنده و انگار که دو تا بچه. هم سن بودیم تقریبا. و بعد او یکهو با سکوتش مادر می شد: دیکته نوشتی؟! چشمهايم جمع شدهاند. مثل يك خط چروك خورده. بين حرف هم ميدويم و هربار كه اشارهاي ميكند صداي خنده بلندتر ميشود و فك من بياختيار تر. از صداي خنده خودم نميفهمم كي سكوت ميكند «بر نمیگردی. هان؟» چيزي آن تو ميسوزد. به زحمت عضلات صورتم را به حالت عادي در ميآورم.
سنچ: با بچهمحلها فحش وسط گذاشتيم هر كس نتواند يك داستان احساسي با موضوع «سلطان غم مادر» و ريتم «ديم ديري ـ ريم ديري ـ ريم ديم ديم» (همان سه ضرب طبل هياتي) و البته صداي سنچ آحرش بنويسد، فلان. خب. قبول. اين روش معمولي براي داستان نويسي نيست. اما به هر حال تجربهاي است براي خودش.
این یک داستان است و شما می توانید با یک کلیک آن را بخوانید.البته شخصا توصیه می کنم برای جلوگیری از سرخورده شدن(که ثابت شده بعد از کار در معدن سخت ترین کار دنیا است)قبل از خواندن آن به هشدار های زیر توجه کنید.: 1)لطفا کسانی که خواندن یک داستان خوب برای شان اهمیت کمتری از آبگیری سد سیوند دارد وارد نشوند. 2) لطفا کسانی که قبل از تعریف کردن یک جوک،باید برای شان بگویی این جوک است تا متوجه نکته ی بامزه ی حکایت بشوند،وارد نشوند. 3)لطفا کسانی که به چیزهای خیلی مهم و چیزهای خیلی بزرگ علاقمند هستند وارد نشوند. 4)لطفا کسانی که معتقدند زبانی که حسن شهسواری با آن می نویسد فارسی است وارد نشوند. 5)لطفا کسانی که منتظرند بهرام بیضایی فیلم بسازد تا بروند سینما وارد نشوند. 6)لطفا کسانی که کتاب ها را فقط به زبان اصلی شان می خوانند وارد نشوند. 7)لطفا کسانی که جز برای مسخره بازی از واژه ی "استاد" استفاده می کنند وارد نشوند.
با صداقت و شفقت فراوان//مکابیز
ــ مهدي جون اون سيگارو ميندازي داداش؟
ـ چرا بندازم... گفتم يه سيگار كام سنگين بگيرم. حال ميده.
ــ فندك دارم. آخ. داداش شرمنده ميكنيا.
ـ شرمنده چيه. ما بيشتر از اينا بدهكاريم. از اين نبات زعفرونيا گرفتم. رديف كنم؟
ــ بشين من بريزم. كجا ميري. جون تو نميخورم...
....
ــ عجب رنگي. متاع حقي بودا.
ـ دمت گرم. ولي اينجوري نميشه. دفعه قبلم تو حساب كردي. ايندفعه ديگه نميشه.
ــ هفتهاي يه بار كه كرايهي دنگي دنگي رو نميكنه. پس منم پول نبات و سيگارو بدم؟ بيخيال جون داداش. بذا حال كنيم.
ـ نوارو بزنم بره جلو. بعديش گل گندمه... حال ميكني بزنم بره جلو؟
ــ بشين خودم ميزنم. وايسا.
...
ــ همهي بشين پا شو ها رو تو ميريا. فكر نكن حواسم نيست. پولم كه ميخواي بدي. بابا دمت گرم.
ـ اين داريوش ناكس... هلاك گل گندمشم. تو شركت كه بودم اون خانوم رمضاني رو برات كه گفته بودم؟
ــ آره.
ـ گفتم كه. برگشت گفت ميشه آهنگ گل گندمو برام بزنين. ناكس گفت ميخوام برم خونه چميدونم فك و فاميلامون راهشو يه جوري تنظيم كرد همهرو كه پياده كردم... تا همه رفتن گفتا. ميخواست خط بده ناكس. منم كه تو اين باغا نبودم. زرتي از ضبط ماشين كشيدم بيرون دادم دستش.
ــ گفتي... ميخواسته قرار بذاره حتمي.
ـ آره بابا تابلو بود. من كه تو اين باغا نبودم. همه دنبالش بودن خدايي. از تو نگهباني كه رد ميشد صد تا چشم ميچرخيد. يَك قدي داشت. مثل اين هنرپيشه خارجيا بود. مايه دارم بودا. خدايي. خونش طرفاي پونك بود. يعني خونه باباش. يه دو طبقه بود. فكر كنم همش مال خودشون بود.
ــ ميخواستي بگيريش؟
ـ خودشم ميخواست به من نميدادنش كه. ميگم خونشون پونك بود.
ــ همينه ديگه. خودتو دست كم ميگيري. قیافه و هیلکتو نمیبینی. تو محل هیشکی اندازه تو خوشگل نیست... اينهمه آدم... از برو بچههاي خودمون... اينايي كه مايه به هم زدن از كجا آوردن؟ پدر زنه مايه دار بوده ديگه. داوودو كه ميشناسي. بچهها ميگفتن شوهرخالهي دختره توي اين سازمان مازمانا يه پخي بوده. كارو واسش جور كرده و داوود الان سمند زير پاشه. انگشت کوچیکه تو هم نمیشد. بچه ها ميگفتن توي سمند ديده بودنش. زنش همون دختره بود كه همه محل... آدمش نيستم كه پشت سر ناموس مردم حرف بزنم. بيخيال.
ـ حالا من نميخواسم بگم. خوبه خودت ميدوني. من اگه ميخواستم از اين زنا بگيرم... بنزم زيرپام مينداختن خدايي... چي بود اون زنيكه دهني. داوود بايد شب تا صبح بپاد زنه رو. نه اينكه بخوام جلو روت بگم. هميشه گفتم. زني كه گير تو اومد فرشتهست خدايي. تو تهرون ديگه دختر پيدا نميشه. يه موي مهري خانوم ميارزه به صدتاي اين دختراي سرخاب سفيدابي كه توي دويست و شيش دوست پسراشون ميشينن هره كره ميكنن. ديدي پسرا رو. عين دخترن. يه وقتايي ميمونم. خدايي اين دخترا داداش ماداش ندارن جمعشون كنه... جــّـــ نده خانوما... والا به خدا.
ــ داداشاشونم يكي مثل خودشون. اين بچه سوسولا غيرت چه ميفهمن چيه داداش. پسراش زيرابرو برميدارن. ديگه ببين دخترا چه گهي ميخورن.
ـ خدايي دختراش هم حال نميكنن با اين پسرا. اصلا نگا كني معلومه هيچ كدومشون سير نميشن. نميبيني به ماها چه طوري نيگا ميكنن. معلومه دلشون مرد ميخواد. خدايي واسه مايهست با اين پسرا ميپرن.
ــ گرم شده ها نه؟ دود گرفته نفس نميشه كشيد. برم اون پنجره رو باز كنم... وايسا. بشين جون داداش خودم ميرم.
...
ــ فردا كارخونه رو چه كار كنم با اين حال. "شب كار" افتادم.
ـ خوبه باز كارت معلومه. يه حقوقي سرماه ميگيري. بيمهاي.
ــ آره از اين نظراش راه داره. خیلیا تو کف همین چیزایین که من و تو داریم و قدرشو نمیدونیم. لباس كارمو يه وقت اومدي نشونت ميدم. مثل اين لباس كار خارجياست كه تو فيلما نشون ميدن. دو ماه ديگه يه دست ميدن. ميارمش واسه تو.
ـ ما همينجوريشم شرمنده تيم.
ــ بيتعارف ميگم جون داداش.
ـ نه بابا. ميخوام بزنم بيرون. صاف كاري واسه يكي خوبه كه يه مغازه داشته باشه واسه خودش كار كنه. اينجوري خرحماليه. درآمدشم مشخص نيست. هيچ كاري نميشه كرد.
ــ تو تهرون صاف كار مثل تو پيدا نميشه. يه پول و پلهاي جور كن يه مغازه اجاره كن. دو ماهه بارتو بستي.
ـ تو فكرشم اتفاقا. يه فاميلي داشتيم... گفته بودم كه.
ــ آره. جور شد؟
ـ يارو گفته نود درصد جور ميشه. يه موتور ميدن با حقوق ثابتو دم و تشكيلات. كاريم نيستا. يارو ميگفت روزي هفت هشت تا ابلاغيه ست. ولي كارش دولتيه. يه مدت بمونم رسمي ميشم. تو فكرم يه ماشين بردارم. زن و بچه كه ندارم. رسمي شدم قسط ميدم.
ــ يه پرايد برداري تو آژانس وايستي قسطش دراومده.
ـ پرايدم خوبه... ولي دويست و شيش سالاره خدايي. منكه نميخوام جيرينگي بدم. قسطيه ديگه. هر جوري هست قسطه رو جور ميكنم ميدم. ميرم طرفاي ظفر اونطرفا. كار ادارهاي فوقش تا سه ـ چهار كه بيشتر نيست؟ بعدش ميرم آژانس. طرفاي ظفر. روزي چهار ـ پنج تا تيريپ كه برم قسطش دراومده... از خداشونه دويست و شيش. رو هوا قبول ميكنن. نه؟
ــ آره داداش. اوضاع اينجوري نميمونه.
ـ ميخوام يه روز با ماشین برم شركت كشيك بكشم. شايدم رفتم طرفاي خونشون. گفتم كه؟ مايه دارن. طرفاي پونك ميشينن... خدايي دلم روشنه. فردا بهش زنگ میزنم. يارو گفته نود درصد جوره. الان ديره زنگ بزنم به اين يارو فاميلمون؟
توي تحريريه استاد كه خرجش سوا بود، فقط من آدم غريبهي آن محيط نسبتا دوستانه بودم. پيرمردها ميخواستند صميمانه به هم فحش پايين تنه بدهند من را نگاه ميكردند و با اشارهاي ميفهماندند كه جلوي بچه صحييح نيست. ميانسالهاي زن و بچهدار ميخواستند با پيردخترها لاس كارمندي بزنند من را نشان ميدادند كه بچه دهنش لق نباشد؟ جوانها هم كه... اصلا جوان نداشتيم توي آن تحريريه. همينها بودند. يك مشت فسيل كه هر كدامشان مايهي غرور قبيلهاي بودند. به همان خدايي كه قسم راست لامذهبهاست قسم كه اينها تيپ مسلم و غالب «آدم فرهنگي» اين مملكت بودند (و البته هستند). آنوقت كارشان چه بود؟ سرهم كردم خبرهاي تلكسي و تيتر زدن براي فكسهايي كه از روابط عموميها ميرسيد و احيانا نوشتن خبر جلسات خبری جوجهكبابي كه پولش را از پيش گرفته بودند. حالا حساب كنيد وقتي اين موجودات فرهنگي بعد از چندين سال افتخار خود و خانواده و فک و فاملشان به چنين فرهيختگيي، ميديدند هر بچه هفده ـ هجده ساله ای ميتواند همين كارها را انجام بدهد چه حالي بهشان دست ميداد. نسبت به من بيتفاوت نبودند، دشمن بودند. كسي با من حرف نميزد، جوابم را نميداد و من مجبور بودم روزي هشت ـ نه ساعت به سر گلابي شكل استاد خيره بمانم چون درست جلوي چشمم مينشست و هميشه سرش پايين بود و راستش من هم جرات سر چرخاندن یا تعویض جایم را نداشتم.
خب... هوس كرده بودم چهار پنج خط ديگر درباره آن وضع بنويسم اما همين حالا يك سوسك به قاعده يك بند انگشت پرواز كنان از بالاي سرم گذشت و مجبور شدم روي ديوار لهش كنم. اين است كه از آن حال و هوا بيرون آمدم و ديگر حوصلهي ادامه دادنش را ندارم. اين را هم بگذاريد به حساب تكنيك مكنيك.
خلاصه همينجوري گذشت تا سر جريان مرگ شاملو. آن روز كه خبر منتشر شد هيجان زده شدم. در شرايط معمولي اصلا امكان نداشت كه چنين كاري بكنم ولي آن روز خاص كه يك جورهايي خودم را شريك غم ميدانستم سوگنامهاي نسبتا كوتاه نوشتم و با خجالت تقديم دبير سرويس ادب و هنر كردم. او هم همينطور كه با كنار دستياش حرف ميزد كاغذ را گرفت و انداخت گوشهي ميز. فرصت نداد توضيح بدهم. آخر وقت بود و من هم كمي زودتر رفتم خانه تا فردا صبحش كه از لحظهي ورودم به ساختمان و سلام و عليك گرم نگهبان فهميدم يك اتفاقي افتاده. توي حياط مدير مسئول روزنامه را ديدم. به در و ديوار نگاه كردم و خواستم از زير باز سلام كردن فرار كنم كه آمد طرفم و گفت: اين يادداشت شاملو را شما نوشتي؟ گفتم ديروز يك چيزهايي نوشتم. چاپ شده؟ گفت: آفرين پسرم. نگران شدم كه شايد نوشتهي كس ديگري را با خبرهاي دوزاري من اشتباه گرفته و بعدا از بابت آفرين پسرمش پشيمان بشود. اما توي تحريريه هم اوضاع دقيقا به همان کشککی توی فيلمها تغيير كرده بود. سلام و عليك و احوالپرسي و حتي تبريك. باورم نميشد. روزنامه را باز كردم و براي اولين بار اسم چاپ شدهام را ديدم. جمله به جمله كه هيچ كلمه به كلمه هم نه، حرف به حرف نوشتهام را بلعيدم. اين تعبير مو به تن سيخ كني است اما متاسفانه اصل جنس است: بلعیدن!
سي ـ چهل بار آن نوشته را از سر تا ته خواندم و هر بار به اندازهي دفعهي اول كيف كردم. به شكل چاپ شدهي اسمم بالاي نوشته نگاه ميكردم و دوباره تمام مطلب را ميخواندم و حتي به چشمم اجازه بياعتنايي به ويرگولها را هم نميدادم. بعد نوبت رسيد به بررسي موقعيت جغرافيايي نوشتهام. اينكه كنار ستون چي چاپ شده و پايينش چه و اينها. از آن روز به بعد تحريريه برايم گلستان شد. پر از آدمهاي مهربان كه تحويلم ميگرفتند، نهار تعارفم ميكردند، برايم جك ميگفتند، من را شريك غيبتهايشان ميكردند و حتي به لاس كارمندي دعوتم ميكردند. دنيا به كامم بود و به همين خوش بودم تا چند هفته بعدش كه كتابي منتشر شد و يك نسخهاش را به نام سرويس ادب و هنر فرستادند روزنامهي ما. دبير سرويس نوشته ام را به همه نشان داد و دقيقا همچين حرفي زد: اين كتاب را به عنوان يادگاري از نابغهاي كه خودم كشفش كردم نگه ميدارم. همان وقتها هم ميفهميدم كه كتاب همچين كتابي هم نيست. در رديف همين كتابسازيهاي ناشران شارلاتان به حساب ميآمد. تعدادي نوشته درباره شاملو را جمع كرده بودند و با يك جلد و اسم گول زنك و قيمت ده هزارتومان، چند هفته بعد از مرگ شاملو منتشر كرده بودند تا عاشقانش كه كتابهاي مزين به نام شاعر از دست رفته را فلهاي ميخريدند اين را هم بخرند. از آن روز به بعد من كه هنوز پرش از جايگاه حشره به يك همكار صميمي را درست و درمان هضم نكرده بودم ناگهان به يك نابغه تبديل شدم. حضرات آدم فرهنگي دربارهي نوشتههايشان نظرم را ميپرسيدند و گاهي با شرمندگي خواهش ميكردند براي گزارشهايشان مقدمه (بهش ميگفتيم "ليد" آن وقتها) بنويسم. هر چيزي كه مينوشتم چاپ ميشد و بعدش تعريف و تمجيد. حتي كارم به جايي رسيده بود كه توي روزنامهي خبري داستان چاپ ميكردم! همان وقتها پيشنهاد كار در يك روزنامهي ديگر هم شد كه چون حقوق ثابت ميدادند وسوسه شدم و به مدير مسئول گفتم نميتوانم حقالتحريري كار كنم و ميخواهم بروم. گفت همان حقوق ثابت را اينجا هم ميدهيم و اينطوري ماندگار شدم. حسابي هوا برم داشته بود. فكر ميكردم كه ماشين شاهكار توليد كنيام. يك روز هم خبر دادند كه مجلهي «راه زندگي» يكي از داستانهاي چاپ شدهام را دوباره چاپ كرده. اين مجله كه احتمالا حالا هم منتشر ميشود پر تيراژترين نشريه كشور بود. از اين مجلههاي اصطلاحا سبز كه براي خانوادهها منتشر ميشوند. با دفتر مجله تماس گرفتم و خودم را معرفي كردم و خواسم با يكي از مسئولانش حرف بزنم. تلفنچي هم وصل كرد و بعد من با يارويي كه پشت خط بود حسابي داد و بی داد کردم كه شما به چه حقي داستان من را چاپ كرديد؟ يارو گفت اسمتان هم كه چاپ شده. خب تشريف بياريد حقالتحريرتان را بگيريد. گفتم حقالتحرير توي سرتان بخورد. شما اسم من را خراب كرديد!
باورتان ميشود؟ اسمم. یاد این فغان کنندگان اینترنتی مطلب دزدی افتادم. راستي تا يادم نرفته بگويم نوشتهی مربوط به شاملو چي بود. چيزي نبود كه حالا به خاطرش خیلی خجالت بكشم. افتضاح نبود. اما بدون قر و قنبليهي شكسته نفسي و اينها بد بود. مفهوم خاصي كه نداشت اما نثرش توي مايههاي نوشتههاي همین عزیزان ادبيات داستاني ايران بود. همان خداي فوقالذكر شاهد است كه قصد دستانداختن اين عزیزان را ندارم. فقط به خاطر اينكه بدانيد نوشتهاي كه باعت ترقيام شد چطور بود عرض كردم. بگذريم. من از اوضاعم راضي بودم و جدا خودم را نابغه ميدانستم... اعضاي آن تحريريه هم مدام تحريكم ميكردند. اصلا ماجرايي كه ميخواستم تعريف كنم و تا اينجا كش آمد مربوط به يكي از همان تحريكات است.
يكي از همان بعداز ظهر هاي خوش، دور ميزي نشسته بوديم چايي ميخورديم. يك نفر گفت فلاني كه توي هجده سالگي همهي قلههاي ما را قتح كرده، به سن ما كه برسد كجاست؟ بحث بالا گرفت و هر كس چيزي ميگفت كه حالا از به خاطر آوردن حرفهايشان يخ ميكنم. من هم توي هپروت خودم سير ميكردم كه ديدم استاد از روي صندلياش بلند شده و استكان چاي به دست قصد توالت رفتن دارد. همه گرم حرف زدن بودند و فقط من ميديدمش. فكر كردم خطاب به من صندلياش را نشان ميدهد. حالا هم مطمئن نيستم از اين كار قصدي داشته يا نه. توهم بوده يا هر كوفت ديگري اما از آن روز به بعد به هر مقطع سني و يا موقعيت حرفهاي كه رسيدهام هميشه اين فكر با من بوده كه استاد وقتي به اين پلهاي كه من روش ايستادم رسيده دربارهي آينده چه فكر ميكرده؟ امروز كمتر كار ميكنم (یک وقت هایی اصلا نمی کنم) و بيشتر پول در ميآورم. به ظاهر همه چيز تا صد سال آينده روبراه است اما مطمئنم از آن بعدازظهر خوش به بعد نخم به صندلي استاد گير كرده. خلاصه اینجوری.
اينبار با خيال راحت از كابينت بالا رفتم و مواد را پيدا كردم و با دو دست توي كاسهي شير به هم زدم و هر كثافتكاري كه دلم ميخواست انجام دادم بي آنكه مادرم غافلگير بشود و داد بزند و دستم را بشويد و از آشپزخانه بياندازدم بيرون... پيش از چشيدن مزهي اين اختراع.
كار مخلوط كردن كه تمام شد با همان دستهاي خيس كاسه را بلند كردم تا مزهاش را بچشم كه از دستم ليز خورد و دمر شد روي لباسهايم. هر چند ديوار و فرش آشپزخانه و لباسهايم به گند كشيده شدند خوشحال بودم كه هنوز چند قطرهاي توي كاسه باقی مانده. مزهاش بد نبود. حتي ميشود گفت خوشمزه هم بود. دستهايم را با فرش خشك كردم و در آشپزخانه را بستم و رفتم توي حياط. انتظار داشتم وقتي برميگردم همهچيز مثل هميشه درست شده باشد. از بازگشت مادرم نميترسيدم... ديده بودم كه با درد و ناله از خانه رفت و هنوز هيچي نشده دلم برايش تنگ شده بود. توي حياط هيچ نشانهاي از شب پيدا نبود. نشستم و زل زدم به در حياط تا كي باز شود و بيايند داخل. خبري نشد. برگشتم توي اتاق و تلويزيون را روشن كردم. داشتند تصاوير جبهه را نشان ميدادند. ديدم هنوز هوا آنقدر روشن هست كه برنامه كودك شروع نشود. در اتاق پذيرايي به روي من هميشه بسته بود. خودم فكر ميكردم لابد ميترسند آينهي جهيزيه مادرم را كه آنجا روي تاقچه بود بشكنم. هوس كردم از توي آن آينه خودم را ببينم. چند تا پشتي را روي هم گذاشتم و رفتم بالا و به جاي ديدن خودم توي آينه توجهم به عكسهايي كه پشت سر به ديوار بود جلب شد. مطمئن بودم كه چند وقت بعد عكس پدرم را آنجا ميگذارند و بعد هم عكس من را. ميدانستم كه همه مردها بايد شهيد بشوند و پدرم هم در بيست و پنج سالگي شهيد خواهد شد و من هم مثل او. فکر میکردم پدر بیست و پنج سالش است و همین روزها شهید میشود. خودم را كه توي قاب ديدم فكر كردم در بيست و پنج سالگي كه مثل اين مردهاي توي قاب ريش درميآورم و عكسم را قاب ميگيرند چه شكلي خواهم شد. فكر كردم برادرم كه حالا رفته بودند بياورندش هم عكسش كنار عكس من خواهد بود.
درست يادم نيست كه بعد از آخرين باري كه دربارهي آيندهام فكر كردم، چطور وقت را گذراندم. شايد از فضاي باز اتاق پذيرايي براي كله معلق زدن استفاده كردم و بعد توي سرگيجه خوابم برد. نميدانم. اصلا نميدانم چرا تا ده سالگي كه اتفاقي فرم مدرسهام را ديدم فكر ميكردم پدرم بيست و پنج ساله است. نميدانم كجاي كار اشكال داشت كه پدرم شهيد نشد، جنگ تمام شد و بچهاي كه به خانه آوردند برادرم نبود كه يك دختر بود.
به هر حال اين شفافترين تصويري است كه از خودم در چهارسالگي دارم. وقتي با لباسهاي خيس از شير و كاكائو و آشغالهاي ديگر، روي پشتي ايستاده بودم و جلوي آينه تصوير بيست و پنج سالگيام را مجسم میکردم.
چند روز ديگر سال هشتاد و شش مي آید و در اين سال من بيست و پنج ساله خواهم شد. ميبينم از آن زمان تا حالا چیزی عوض نشده. هيچ كاري انجام ندادهام غير از كثافتكاري و تلويزيون ديدن و كله معلق زدن براي اتلاف وقت.
ـ خودم ديدمش. ميگن هفتهاي يه بار مياد... روزاي ديگه هم يه سري ديگه رو ميكنه.
ــ حالا شايد يارو شبيه هديه تهراني بوده.
ـ بهت ميگم خودش بود. داشتن ميبردنم دادسرا ديدم سوار يه پژو سياهه. داشت ميرفت سمت حفاظت سپاه. اونجا غير از شهرام جزايري كيو نگه ميدارن؟
ــ اصلا بگیریم هديه تهراني ج ن د ه ست. آخه بلند میشه هلك و تلك میاد اوين كه يه دور به شهرام جزايري بده و بره...؟
ـ اينا فكر ميكنن همه مثل خودشون پيسن. به گنجي هم گفتم. خدايي... شماها دهن خودتونو صاف ميكنيد تهش مياييد اينجا. تازه ميشيد عين ما... اونوقت اون بابا ميليارد ميليارد بالا ميكشه. سرو كارش به اوين هم كه ميفته... نيگا... داره واسه خودش پادشاهي ميكنه... ولي عجب گوشتیه. نه؟!
ــ چيز بدي نيست.
ـ خاك تو سرت علي... آخه آدم واسه يه راه رفتن اعدام ميگيره؟ نيگا كن. توي اين سولاخي هم واسه رفع كتي هديه تهراني رو ميكنه. خاك تو سرت. کف دستی میرفتی لااقل...
ـ ك س شعر نگو مادر ج ن د ه.
ــ چرت ميگه. فوقش يكي دو سال برات ميبرن.
ـ واسهي تجاوز؟ پرتي بابا. اعدامه.
ــ حالا راست كردي كه بترسونيش ديگه؟
ـ از سعيد عسكر بپرسيم؟ خدايي؟ حاجي. حاجي. (این حاجی خودش اجرا هم میکنه) حاجی يه دقه بيا.
...
ـ چيه؟
ـ حكم تجاوز چيه؟
ـ تجاوز چي؟
ـ علي رو ميگم. اسب سواري با زور.
ـ اشد... زن گرفتن.
همه ميخندند. نيش علي هم باز ميشود.
هر بار كه از من ميپرسند «چايي يا قهوه؟» با خنده جواب ميدهم. دست خودم نيست. بيخودي خندم ميگيرد. اينبار هم با خنده گفتم «چميدونم. هرچي.» روي كاناپه گنده و نرمي كه در زمستان فقط به درد يك كار ميخورد فرورفتهام و ژورنالهاي مبلمان عهد دقيانوس را كه غالبا روي ميز چاي خوري است ورق ميزنم و فكر ميكنم اين بار براي خوابيدن روي اين كاناپه بايد درباره چه وراجي كنيم؟
چاي را كه روي ميز گذاشت گفت: عجب هوايي شده... شما ميخوايد بگيد خيلي سرده چي ميگيد؟
ــ ميگيم خيلي سرده.
ـ نه. شوخی نکن. يه چيزي ميگيد...؟ اگر تو نباشي من اين چهارتاكلمه فارسيم هم يادم ميره. مثلا ميخوايد به رفيقتون بگيد. يه جوري خودموني هست؟
ــ ميگيم هواي كيـ...
تلاش می کند بدون چروک خوردن پوستش بخندد.
ـ اوه. ها ها ها. تو نميتوني منو گول بزني. اين حرف بديه. من زرنگم. نميگم.
ــ چميدونم. ميگيم سگ لرزه.
ـ واي. نگو... ديشب تا صب خوابم نبرد. واي. اگه بدوني.
«واي اگه بدوني» نشانه خوبي است. هميشه اين را كه ميگويد يك دل سير گريه ميكند و بعد اشكش را با لباس من پاك ميكند و بعد من نوازشش ميكنم و دلدارياش ميدهم و بعد از كاناپهاش استفاده ميكنيم و من ميروم. اما اين بار كسي كه به در ميكوبيد ما را از ريتم انداخت. دماغش را بالا كشيد و در را باز كرد.
ـ بله؟ چي شده؟
ــ دستمال تميز ندارم.
ـ بيا برو از توي آشپزخونه...نه. صبر كن خودم ميارم.
در راه آشپزخانه برايم شكلك در آورد. نميدانم بايد چطوري پاسخ بدهم. پس لبخند ميزنم و با نگاهم دنبالش ميكنم. وقتي دوباره توي كاناپه فرو ميرود مِن و مِن ميكند و براي توضيح ميگويد: دارم دنبال كلمهي فارسيش ميگردم. چی می گید شما؟ از زير كار دررو؟ يه جوري همه ايراني ها هستن. از بعد از ظهر كه اومده هي در ميزنه.
ــ حالا چرا ديشب نخوابيدي؟
ـ واي. يادم ننداز...
ــ نه. حالا بگو... كنجكاو شدم.
ـ ديشب توي اون اتاقه كه كنار خيابونه داشتم كار ميكردم يه صدايي شبيه ناله بچه شنيدم... چرا يادم انداختي...
لپش سرخ ميشود و فين فينش آغاز ميشود.
ــ بچه بود؟
ـ واي اگه بدوني... بچه گربه بود. توي اون سرما. ديدي چه برفي ميومد؟
قطره اول اشك را ميريزد. نفس راحتي ميكشم.
ــ آره. ديشب خيلي سرد بود.
ـ يعني تو ميگي چي به سرش اومده؟ چرا ايرانيها اينجورين؟ چرا دلشون هيچوقت نميسوزه؟
انگار گربه را بغل كرده باشد لبهايش را جمع ميكند و ميگويد: نازي. كوچولو بود.
با هق هق ادامه ميدهد: كاشكي يه ماشين ميكشتش. از روش رد ميشد. يعني خيلي درد ميكشيده توي سردي؟
ــ آره. حتما. بيچاره.
ـ نازي. مادرش خيلي غصه ميخوره؟
ــ آره. حتما.
قل و قل اشك ميريزد. سرش را روي شانهام ميگذارد. باز مثل هميشه نميدانم دستم را چه كار كنم. به زحمت، طوري كه ريتم را به هم نريزم، دستم را از زير بدنش بيرون ميكشم و با موهايش بازي ميكنم.
ــ شايد يه جاي گرمي پيدا كرده... موتورخونهاي جايي.
ـ يعني تو ميگي نمرده؟
ــ انشاالله كه نمرده.
نميدانم آمادگي انفجار خنده را دارم يا نه اما محض احتياط سرم را توي موهايش پنهان ميكنم.
حالا روي كاناپهي گنده و نرمش تنها خوابيدهام. يك پتوي نازك رويم افتاده. چرت ميزنم. به خواب ميروم و چشمهايم را هشيارانه باز ميكنم و دوباره چرت ميزنم و به خواب ميروم و در تمام این مدت صداي فرورفتن دستمال توی آب و سپس سائيده شدن نردههاي بالكن به من يادآوري ميكند كه نزديك عيد است. صداي خاصي است كه مشابهش را فقط يك جا سراغ دارم: وقتي مثل پيرمردها توي آب دراز می کشم و كسي ميلههاي گوشهي استخر را براي بيرون رفتن ميگيرد. در يكي از لحظات هشياريام چراغ حياط روشن ميشود. تازه ميفهمم شب شده. عجب شب سردي.
ــ الو؟
ـ الو...
ــ دو ساعت ديگه تماس بگيريد.
منشي گفت: چه خوب موقع زنگ زد. يادتون انداخت تلفن رو خاموش كنيد.
گفتم: جلسه ملسه ست؟
ـ آره. يه خبراييه... گفته براي فردا اول وقت براتون بليط بگيرم.
ــ كجا؟
ـ كرمان.
دوباره تلفن دلنگ دلنگ ميكند.
ــ الو؟
ـ سلام آقا. من خانومشون هستم.
ــ خانوم كي؟
ـ ميشه گوشي رو بديد به سجاد؟
ــ اشتباه گرفتيد.
و خاموش ميكنم تا سه ـ چهار ساعت بعد كه توي خانه يادم ميافتد روشنش كنم. تلفن را روي ميز نگذاشتهام كه باز زنگ ميزند:
ـ سلام. خودتون گفتيد دو ساعت بعد تماس بگيرم.
ــ شما؟
ـ من خانوم آقا سجادم. ميشه صداشون كنيد؟
ــ اشتباه گرفتيد.
قطع ميكنم. بلافاصله تماس ميگيرد:
ـ تورو خدا قطع نكنيد. من مزاحم نيستم.
ــ من كه نگفتم شما مزاحميد. شما خانوم آقا سجاديد اما اشتباه ميگيريد.
ـ آخه همين يك شماره رو دارم. قبلا با همين شماره باهاش حرف ميزدم.
ــ با شمارهي من؟ خانوم اين شماره ـ شش ـ هفت ساله كه مال منه. قبل از اون هم براي هيچ كس نبوده. اما من سجاد نيستم هيچ آدمي رو هم به اين اسم نميشناسم.
در فاصله قطع كردن تلفن و تماس مجددش يادم ميافتد كه يك سجاد ميشناختم. آخرين باري كه با هم حرف زديم شانزده ـ هفده سال پيش بود. داشتم پز مدرسه رفتم را بهش ميدادم.
ـ آقا تورو خدا قطع نكنيد...
ــ شما تا فردا صبح هم كه به من زنگ بزنيد ميگم هيچ سجادي نميشناسم.
ـ فقط ازش بپرسيد مگه من چي كار كردم؟ چي شده؟
ــ از كي بپرسم؟
ـ سجاد
ــ اشتباه گرفتيد.
زنگ تلفن را ميبندم و ميخوابم. هنوز آفتاب نزده، توي خواب و بيداري چراغ تلفن را روشن ميكنم تا ببينم ساعت چند است. حدود پنجاه تماس ناموفق ثبت شده. ساعت ده صبح، توي ماشينُ وسط بيابان باز تماس ميگيرد.
ـ جون بچتون. تو رو به هر چي ميپرستين گوشي رو بديد بهش.
ــ خانوم من به کی قسم بخورم که سجاد رو نميشناسم.
ـ نميخواد گوشي رو بهش بديد. فقط ازش بپرسيد چرا؟
ــ آخه من از كسي كه نميشناسم چطوري بپرسم چرا؟
ـ تورو خدا... تو رو به جون عزيزترين كست.
ــ چه شمارهاي رو ميگيريد؟
شماره ای دوازده رقمي ميخواند.
ــ خب... اشكال همين جاست ديگه. يازده رقم اول شماره براي منه. اما شماره شما دوازده رقميه. ميشنويد؟ قطع و وصل ميشه؟
ـ نه. واضحه... يعني چي دوازده رقمه؟
ــ شماره اي كه ميگيريد. يعني وقتي يازده رقم اول رو ميگيريد تلفن من زنگ ميخوره. شماره دوازدهم الكيه.
ـ اذيتم نكنيد... تورو خدا... هيچي بهش نميگم. فقط ميخوام بدونم چرا. بعد قطع ميكنم و ديگه باهاش هيچ كاري ندارم.
ــ با شوهرتون كاري نداريد؟
اين بار خودش قطع ميكند.
يكي دو ساعت بعد توي رختكن معدن، وقتي دارم چراغ كلاهم را تست ميكنم همان شماره ميافتد روي تلفنم. اما اين بار يك پسر بچه چهار ـ پنج ساله پشت خط است:
ـ آقا سجاد هستن؟
ــ اسم بابات چيه پسرجون؟
ـ مامان ميگه اسم بابا محسن چيه؟
هنوز تلفن بين زمين و هواست كه صداي شتلق كشيدهاي و پشتبندش ونگ بچه را ميشنوم.
يك ساعتي منتظر معرفينامه يكي از مقامات شهر ميمانم تا بتوانم وارد تونل بشوم. در اين فاصله دلم میخواهد زنگ بزند تا تهديدش كنم. اما خبري نميشود. از معرفي نامه هم همينطور. با آشنايي توي كرمان تماس ميگيرم تا نامهاي جعلي فكس كند. با او كه صحبت ميكنم ميآيد پشت خط و چند ثانيه بعد قطع ميكند. نيم ساعت ديگر ميگذرد اما زنگ نميزند. خبر میدهند نامه رسيده. نميدانم جعلي است يا اصلي به هر حال تلفن را خاموش ميكنم و ميدهم به رانندهاي كه من را از فرودگاه آورده بود. سوار آسانسور كه چه عرض كنم... سوار تكه فلزي ميشويم تا ما را به عمق دویست و چهل متری زمين ببرد. توي تونلي كه يك روز از انفجارش گذشته قدم ميزنم. تا زانو توي آبم. مامور كنترل گاز جلو تر از من است. بيست دقيقهاي جلو ميرويم تا به جايي كه چهار كارگر كشته شدهاند برسيم. كلاه يكي از كارگران را ميبينم. بخشي از سرش توي كلاه جا مانده. جنازهها را دو ساعت قبل بردهاند. توي آب كه قدم برميدارم يك چيزي كه توي آب شناور است به چكمهام برخورد ميكند. فكر ميكنم الوار سقف معدن است. ترجيح ميدهم فكر كنم الوار است و نه يك دست يا پاي قطع شده. مامور كنترل گاز ميايستد. ميگويد: «چهار درصد گاز متان.» ميپرسم: «طبيعيه؟» «نه. تقریبا چهار برابر استاندارد.» توي جدارهاي در ديوار تونل يك بغچه ميبينم. قسمتي كه بيرون بوده كاملا سوخته است. بيرون ميآورم و بازش ميكنم. سه تا پياز و چند تا نان. نهار يكي از كشته شدگان است. كمي آن طرفتر دستگاه متلاشی شده ی گازسنج زير يك تكه از الوار سقف افتاده. از ماموري كه عين همان دستگاه توي دستش است ميپرسم: «گاز سنج نيست؟» خودش را بيتفاوت نشان ميدهد اما صدايش ميلرزد. «نه بابا. راديوئه.» «راديوی باتری دار؟ توي تونل؟ خيلي خب... بريم.» چهار پنج قدم ديگر جلو ميرويم و ناگهان مامور جيغ ميكشد: «هفت درصد... يكهو هفت درصد شد. هشت تا... الان هشت تا شد.» با پاهاي بلندش توي آب ميدود و جيغ ميكشد و من هم پشت سرش. حسابي عقب ميافتم.
آخرين پيچ را كه رد ميكنم ميبينم دكمه آسانسور را زده و در حال بالا رفتن است. من را كه ميبيند اهرمي را ميكشد و بالابر را نگه ميدارد. شبيه آدمهاي خجالتزده نيست. فقط توي راه يكبار زير لب با لهجه كرماني ميگويد: «فكر كردم گير افتاديد.» عصبانيم. نگاه
