بشنويد 604.1KB
آخه به كي بگي؟ من رفتم پيش آقاي خاتمي، گفتم آقا شغل ندارم و... بيست تومن به عنوان طرح اجرايي نميدونم... بيست تومن. به يه جوون دانشجو [نامه وام را به او نوشت] براي بيست تومن پول، گفتن بريد اونجا بگيريد. گفتن نامهش رو بگيريد. آخه با بيست تومن كار براي من ساخته ميشه؟ ... گفتم آقا من شغل ندارم، كار ندارم، منبع درآمد ندارم... آخه بيست تومن چيزي ميشه؟
وقتي جامعه ما خودش لجن شد، يعني زن من (آلوده) ميشه، دختر من (آلوده) ميشه، چرا بگم دختر مردم ميشه؟ الان دختر من [حذف كردم]...
(با گريه) وقتي من ندارم... چه جوري دخترم رو پول بدم...؟ من ميدونم. دخترم ميره... يكي سوار ميشه... خب ميذاره ميره [حذف كردم]...
پ.ن: نام مكانهايي كه دخترش براي تنفروشي ميايستاد را حذف كردم.
متن زير از روي اين فايل صوتي پياده شده است 4.47MB
شوهر خواهرش: ... نفسش هم تنگ بود. سربهاي معدن واقعا نفسش رو تنگ كرده بود. اينجا ميومد سهتا بالش۱... سهتا بالش روي هم ميگذاشت... اينجا كه مينشست، وجدانا صداي خسخس سينهش انگار شير آب، در فاصله سيمتري ـ چهلمتري مشخص بود. يعني زماني كه مرحوم توي اين خونه ميخوابيد توي اون خونه [خودش همسايهي او بود] از صداي خسخس سينهش كسي نميتونست بخوابه۲.
همسرش: معدن قلعهزري؟ [من: بله بله] بله، از سال پنجاه و هفت رفتن، هنوز ما نومزد هم نبوديم كه رفتن اونجا كار كردن. دو سال كه كار كردن بعد ِ دوسال ترك كار داشتن، بعد از سال پنجاه و... [پسرش: پنجاه و نه] بعد از دوسال كه ترك كار داشتن، پنجاه و نه رفتن سر ِ كار شدن. سيسال سابقه كار داشتن۳. ... تا اينكه بازنشسته شدن، از وقتيهم كه بازنشسته شدن پي دل خفتيده بود اونوقت. ده ـ پانزده بار... از شركت طلبكار بود... ما كه خب هيچ سرمايه ديگهاي، از جاي ديگه درآمد ديگهاي نداشتيم... يه بچه ما مشهده يه دختر داره كه [نامفهوم] يك روزه داره، اونجايه. ما هيچ درآمدي از جاي ديگهاي نداشتيم. اين بچهها هم بيكار بودند [به دو پسرش اشاره ميكند. يكي نوزده ساله، يكي شانزده ساله] اينجا كارهايي كه از [نامفهوم، اما انگار: چنون ضرب داره كه] يا بايد برن سنگ بكنن از كوه يا بايد برن توي بنايي كار كنند، يا بايد توي كوره پاي آتيش كار كنند... باباي اينا... ديگه اينجا از فشار روحيهاي ديگه چيچي شده بود كه اين بچهها به او التما...[نامفهوم] اونوقت او طلبكاره اونوقت نميتونه براي اينها يك كاري انجام بده كه اين بچهها در رفاه باشن... ديگه پي دل خفتيده بود، ميگفت: من هيچ كاري براي بچههاي خود نميتونم روبهراه كنم. سرمايهاي ندارم كه... اون شركت [معدن بدهی اش را] نميده، [مستمری اش] از بيمه روبهراه نميشه، من چه كار كنم براي اينها كه يك كاري دست كنند كه نرن كارهاي پرزحمت انجام بدن. ميرفتن... يا ميرفتن سنگ ميكندن، يا ميرفتن سر كوره كار ميكردن... همين كاراي پرزحمت كه دستهاي اينا ديگه آبله ميشد وقتي به ده۴ ميآمدند. نميتونست كاري [براي بچههايش] انجام بده. ديگه خيلي نگران همين كارهاي همينها بود... ديگه پي دل استيده بود... ناراحتي اعصاب گرفته بود. ديگه اعصابشو از دست داده بود... به خاطر اين بچههاي كه [نميتوانست] كاري روبهراه كنه... ديگه خيلي ديگه ناراحتي كه فشارآورده بود كه اين دست به خودكشي زد.
شوهر خواهرش: روز به روز نااميدتر ميشد.
پسر كوچكش: نااميد ميشد. هروقت ميرفت [به معدن سراغ پولش] ميگفتند «نه» باز مياومد اينجا...
پسر بزرگش: وقتی ميآمد اينجا ديگه صحبت نميكرد با ما. ما ميرفتيم سر كار... ما كه كار ميكرديم واقعا... بابام ميگفت: بابا تو ميري سر كار، كار ميكني من دوست ندارم مثلا از رنج تو... مثلا از پول شما استفاده كنم. من سي سال كه كار كردم واقعا دوست ندارم از دسترنج مثلا بچهي خود بخورم. اين حرفها رو ميزد...
همسرش: ميگفت من را خواب نمياد شبا. اين بچهها كه ميخوابيدند، هروقت ميگفتند بابا برو بخواب ميگفت خوش به حال شما كه شما رو خواب مياد من كه شبا تا صبح همينجا بيدارم [نامفهوم] خيلي خسته ميشد يكساعت خواب داشت. ديگه خواب نداشت.
[دربارهي روز حادثه] همسرش: وعده كرده بود به دختر خود... يك دختر داره [هفت ـ هشت ساله] ديد كه اين ناراحته گفت بيا بريم خود شركت معدن... بلكه اونجا معدن پرداخت بدن، اونجا هم بازنشستهها رو گفتن پول دادن [نامفهوم] گفت بيا بريم اونجا... رفت [به اتفاق همسرش] اونجا به مسئولين شركت گفت دويست تومن ما رو پرداخت بديد كه پول ندارم براي بچهم چيزي بگيرم... ديگه مسئولين هم اون آقاي [نامفهوم] گفتن الان پول در دسترس نيه... يك چهارروزي بيا اون آقاي مهندس ميآيه ما يك سوم از سابقههاي كار شما رو روبهراه كنن بدن به كارگراي بازنشسته [هربار كه براي دريافت طلبش مراجعه ميكرد همين را ميگفتند]... ديگه بعد اصرار زيادي كرد كه گفت: نه. من به بچه خودم وعده كردم كه شما دويست تومن... كه اقدام نكردن. گفت پس صد تومن اگر ميشه صد تومن بديد به ما. گفتند [مسئولين معدن] صدتومن؟ اين الان هيچي نداريم در دسترس.
[در راه بازگشت به ده] ميگفت اين زندگي درد ِ چي ميخوره؟ آدم بايد خود... خودكشي كنه، خود بسوزه، كه يك كاري بكنه كه توي دنياي خدا نباشه. از زندگي خستن. ديگه نااميد شده بود. زندگي رو نميخواست.
پسر بزرگش: بالاخره سيسال كار كرده بود. پولش رو نميدادند... هركي باشه خسته ميشه.
[درباره نحوهي خودسوزي در ساعت چهار صبح] شوهر خواهرش: لحظاتي نشسته بوده كه ميسوخته، بعد از لحظاتي كه ديگه واقعا ناچار شده بلند شده به راه رفتن، به اون طرف حياط كه ديگه اين پسر اونجا خوابيده بوده از صداي آتش بيدار شده... كه بردمش بيمارستان دكترها۵ گفتند كه صددرصد سوخته... دكترها گفتند كه دو الي سه ساعت بيشتر زنده نميمونه.
پينوشتها
۱ ـ كارگران معدن كه مدت طولاني داخل تونل كار ميكنند، همگي شكايت دارند كه بهخاطر مشكلات تنفسي نميتوانند دراز بكشند و غالبا به صورت نشسته ميخوابند. علتش را بايد پزشكان توضيح بدهند.
۲ ـ ابدا غلو نميكند. بارها شاهد صداي خسخس سينهي كارگران معدن بودهام. وحشتناک است.
۳ ـ خانوادهاش سابقه كار او را با محاسبه پنج سال فراشي در مدرسه و بيست و پنج سال كارگري معدن، سيسال اعلام ميكنند كه در فايل صوتي به قسمت اول آن اشاره نشده.
۴ ـ روستای دورافتاده «فدشك» (محل زندگي آنها) از توابع بيرجند است كه قسمت اعظم راه خاكي است.
۵ ـ پزشكي كه براي اولينبار او را معاينه كرده بود ميگفت قطعا خيلي بيشتر از چند ثانيه آتش را طاقت آورده و فرياد نزده تا كسي نجاتش ندهد.
صحبتهاي زني كه در كورهپزخانه كار ميكند را بشنويد. 2.02MB
(سعي كردم متن زير را عينا از روي صداي اين زن پياده کنم اما براي فهم بهتر سخنان او لازم است ــ پيش از شنيدن صدا يا خواندن متن زير ــ اين گزارش را بخوانيد.)
ــ از صبح ساعت سه و نيم ميريم، ساعت هفت شب ميايم... ساعت هفت شب ميايم. از صبح ساعت سه و نيم صبح بلند ميشيم ميريم اونجا ساعت هفت شب ميايم. ظهر ميايم يك مقدار ـ مثلا ـ ظهرانهمون رو ميخوريم، صبح كه صبحانهمون رو ميخوريم ميريم ديگه تا شب. تا ساعت هفت باز ميايم... اصلا حاليمان نميشه كه چهجور با اين بچهها، ظرفمون رو بشوريم، لباسمان را بشوريم... لباس اين بچهها رو به در كنيم... اصلا ديگه با خاك ميخوابيم. همهش با خاك ميخوابيم.
ــ چهارتا بچه آوردم. سه تا پسر آوردم، يه دختري. اين چهارتا بچه همشون توي كورهها بودند (بودم). زايمانم توي كورهها بوده (بودم)، حامله بودم ساعتي كه منو درد ياد ميكرده همون موقع ماشين ميگرفته شوهرم، اينقدر بودو بودو بودو كه بره از شهر ماشين بگيره. مارو (منو) ميبرده بيمارستان زايمون ميكردم باز منو ورميداشته مياورده خونه... كسي هم نبوده كه منو جمع بكنه. چون همه ديگه كار دارند، واسهي خودشون ميرن سر كار... به وضع من نميرسيدن. روز پنجم ــ شيشم كه زايمون ميكردم ميرفتم سركار همون جا كار ميكردم. چهارصدتا، سيصدتا، پانصدتا خشت ميزدم با شوهرم. اين بچه كوچيك قنداقي رو ميبردم همونجا ميذاشتم، من كار ميكردم... هنوز هم بيمه نيستيم. بيمهشوهرمانيم. دوماه براي ما اعتبار ميزنند...
ــ دخترم كوچيكه، توي آفتاب، الان تنش ببينيد اينقدر خراب شده...
ــ [یکی دیگر از بچه ها] هفت سالشه. اون رو ميبرم با خودم، چون خودم خسته ميشم، او رو ميبرم همون خشت رو با من جمع بكنه. اينقدر ـ مثلا ـ اذيت ميكنه اونو ميزنم مادر چهكار، مادر فلان كن كه بياد دوتا خشت براي من ورداره اون بچه.
ــ يك كيلو گوشت ما ميگيريم، اون يك كيلو گوشت رو ــ خدا شاهده، به مرگ چهارتا بچم ــ اگر بگم هر دفعهاي يه مثقال بار ميكنم باور نميكني. همش نخوتي، سيب زمينيي، لپهاي كه بود كنه... آبش باشه، اسمش هست گوشت، ولي آبشه خداراستي. همونكه به كمه به زياته بود ميكنيم تا باز بيايم اينجا. اينجا هم كه ميايم اربابها انقدر نق و نوق ميزنند كه مثلا نرخ خشت كم باشه...
ــ اين پولي كه اونها ميدن هيچي براي ما نميشه. باز مجبور ميشيم سه ماه ـ چهار ماه تو داهات باشيم باز از تو دهات... چون ديگه درآمد ديگهاي نداريم. باز بلند ميشيم ميايم اينجا. باز اينجا هم كه ميايم مثلا اربابها گفتند ميخوان ما رو بيمه كنن كه نميكنن. دوماه ما بيمه شوهرمانيم. ديگه غير اون دوماه كه [نامفهوم] اگر ما اگر بيمار بشيم، آيا ما مريض نميشيم؟ اين بچه ما مريض نميشه، نبايد دفترچه داشته باشه؟ هردفعه كه ما دكتر بريم هيچيش نشه ده تومن پول دكترش ميشه. خوب اين اربابها هم نميدن ديگه... بيمه هم كه خب نميكنن. حق ما رو ميگيرن.
در چنين اوضاعي يعني بعد از شش سال بيكاري و كشيده شدن شيره زندگياش، دخترش مريض شده بود. از طرفی با اتمام بيمهبيكاري، بيمه درمانيشان هم قطع شده بود. دکتر با نرخ آزاد دختر این مرد را ویزیت کرده بود و بعد يكسري آزمايش نوشته بود و او هم با وجود چهار تا بچه ی ديگر امكان پرداخت هزينه آزمایش ها را نداشت. دوست و آشنا و همسايه هم كه آدمهاي بيكار شدهاي مثل خودش بودند. خلاصه اينطوري.
يك قسمت از صحبتهايش را بشنويد *
فلاكت و بدبختي که ته ندارد. اما اينيكي خيلي ناجور است. آدم هرطوري كه شده درد خودش را تحمل ميكند اما درد كسي كه به تو وابسته است را نميشود. وحشتناك است كه يك نفر بعد از بيست سال كار كردن پنجاه هزارتومان پول براي درمان فرزندش كه درد ميكشد نداشته باشد. پس اين بيمههاي تاميناجتماعي، درمان رایگان و... قرار است دقیقا چه غلطی بکنند؟
* كسي خبر دارد با چه نرمافزاري ميشود فايلهاي صوتي WAV را به MP3 تبديل كرد؟ اين نرمافزارهاي دانلودي بيشتر از ۳۰ ثانيه از هر فايل را جواب نميدهند. اگر ميدانيد از طريق كامنت يا ايميل خبرم كنيد.