حالا بعد از گذشت دو سال روایت دیگری از پیدایش بت را در ترجمه تفسیر طبری دیدم و از آنجا که شاخکهایم به اساطیر پیدایش بت حساس شده، نقل می کنم محض یادگاری.
طبری می نویسد «این بت پرستیدن به جهان اندر از جمشید آمد». جمشيد زيباترين بوده «اندر همهي جهان» و اول كسي كه در اين جهان ادعاي پادشاهي كرد هم او بود «و پادشاهي اين جهان از مشرق تا مغرب همه جمشيد داشت.» بعد از آنكه هشتصد سال از پادشاهي اش گذشته بود در يك نيمروزي توي خانه چرت ميزده در هپروت بوده كه عجب ملكتي دارم و عجب جمالي و عجب عمر درازي كه هوا برش ميدارد: من چه باحالم. ابليس هم از اين فرصت استفاده ميكند و بر او ظاهر ميشود كه: تو نه تنها باحالي كه اصلا خدايي. جمشيد ميپرسد روی چه حسابی؟ ابليس ميگويد «يك دليل آن است كه هيچكس فريشته را نتواند ديدن و تو مرا بيني...» (ماجراي اسبي كه زنگ ميزند به سيرك كه آقا من را استخدام كنيد. يارو ميپرسد: چه هنري بلدي؟ اسبه ميگويد: مرتيكه نيم ساعته دارم با تو حرف ميزنم از اينجا آمده به گمانم.)
فردا صبح جمشيد بارعام ميدهد و ادعاي خدايي ميكند «من خداي شماام و شما را من آفريدهام و روزيتان من ميدهم بايد كه جمله مرا سجده كنيد» بعد پنج «خليفت» انتخاب ميكند و به سراسر دنيا ميفرستد «و بفرمود تا پنج بت به صورت جمشيد بساختند يكي از زر و يكي از آهن و يكي از روي و يكي از برنج چنان كه هر كه اندر آن نگريستي، چنان دانستي كه راست جمشيد است و پس اين پنج بت به اين پنج خليفت داد و ايشان را به اين ناحيتها فرستاد كه ياد كرديم و گفت كه من خداي خلقم و اين صورت ها بر مثال من است هر كه ايشان را سجده كند و الا ايشان را به آتش افگنيد». اينطوري خليفت ها به دستور جمشيد خون بپا كردند «تا همهي جهان بتپرست گشتند و دينها از جهان برداشت و به جهان اندر هر كه بماند آنكس بود كه بت همي پرستيد تا آن كار بت پرستي راست بياستاد». خلاصه اينطوري.
[در حمايت از درختان جنگلهاي مازندران كه كتاب ميشوند]
آقا اين "ژاك پرور" اگر نبود نصف مترجمان زبان فرانسه مملكت ايراني-اسلامي (با تمدن بيش از دوهزار و خردهاي) از نان خوردن ميافتادند يا دست کم ديگر كتابي نميتوانستند ترجمه و امضا و تقديم كنند، خدا شاهده. خب به هر حال عزيزان ما چند ترم "رفله" به بغل از سرازيري عباسآباد قل خوردهاند تا كانون زبان كه چي؟ كه اگر در مصاحبه سفارت كانادا يا فرانسه يا سوئيس يا بلژيك و... رد شدند لااقل «چارتا كتاب واسه خلقالله ترجمه كنند محض باقيات و صالحات».
ببنيد محمدرضا پارسايار (مترجم) در مقدمه گزيده اشعار ژاك پرور -مرواريد چاپش كرده- چي نوشته: «در حد امكان به مفاهيم و واژهها وفادار بودهام و در حفظ سبك و فضاي اثر كوشيدهام. علاوه بر اين، براي حفظ جذابيت اشعار، آهنگي مبهم را در ميان ابيات جاري نمودهام.»
براي ردگيري اين وفاداري و آن آهنگ مبهم و بانمكي كه مترجم در ابيات جاري «نموده» خوب است به يكي از معروفترين اشعار ژاك پرور با ترجمه اين بابا اشاره كنم. اسم شعر هست On frappe (به فارسي ميشود گفت كوبيده ميشود يا مثلا ميكوبد، ضربه ميزند، همچين چيزي خلاصه). اين چهار پنج خط شعر بی در نظر گرفتن استعاره ها و اینجور قرتی بازی ها، توصيف كسي است كه جلوي خانه معشوقش دستش را بالا برده، به در ساييده اما به در ضربهاي نميزند. براي من همه ارزش اين شعر به تصويري است كه پرور در پايان از تكان خوردن نوك انگشت كوچك اين آدم در آن شرايط ساخته است. براي شروع يك ترجمهي ساده و بدون آهنگ مبهم را از من بخوانيد و سپس به سراغ ترجمهي وفادارانه (به اضافه اون آهنگ مبهمه) از محمدرضا پارسايار برويد.
On Frappe
Personne
C'est simplement mon coeur qui bat
Qui bat très fort
A cause de toi
Mais dehors
La petite main de bronze sur la porte de bois
Ne bouge pas
Ne remue pas
Ne remue pas seulement le petit bout du doigt
كوبيده ميشود [نسخه بدون آهنگ مبهم]
كي آنجاست
هيچكس
فقط قلب من است كه ميتپد
كه به شدت ميتپد
به خاطر تو
اما بيرون
دست حقير مفرغي بر در چوبي
تكان نميخورد
حركت نميكند
حركت نميكند جز نوك انگشت كوچكش.
در ميزنند [نسخه دارای آهنگ مبهم]
كيست كه در ميزند؟
هيچكس
تنها دل من است
كه چنين پرتوان
براي تو ميتپد
ولي بيرون
دست كوچك مفرغي بر در چوبي
حركت نميكند
جم نميخورد
حتي نوك انگشت كوچكش را هم نميجنباند.
حالا كه هر دو متن را آوردهام هر توضيحي اضافه است. اما چه ميشود كرد كه اين توضيح واضحات چيز خوشمزهاي است (البته در رتبه دوم بعد از دسر نسكافه كاله).
پس عرض ميكنم: حضرت مترجم برخود واجب دانستند كه اصولا چرنديات اين مردك اجنبي را بيخيال بشوند و راسا شعري تازه بسرايند و از سر فروتني افتخارش را به اسم پرور بنويسند. ژاك پرور نوشته: «Qui est là» خب. يعني «كي آنجاست؟» اما ترجمه كه به همين راحتي ها نيست كه. پس تكليف آن آهنگ مبهم چه ميشود؟ اينطور است كه جناب ترجمه كرده: «چه كسي در ميزند؟»
در واقع اين بابا انگار كاتالوگ ريشتراش يا طريقه استعمال رژ گونه ترجمه ميكند، برداشتي كه از شعر داشته را ترجمه كرده... و البته برداشتش اشتباه بوده چون اين چهارتا خط را هم درست نخوانده تا بفهمد اصلا كسي در نميزند كه. يك نفر پشت در ايستاده و چون به در نميكوبد اين شعر سروده شده. اگر نه كه لابد طرفش ميآمد در را باز ميكرد و جفتي ميرفتند داخل ترتيب همديگر را ميدادند و شعري اگر سروده ميشد در حوزه ماركي دوساد بود نه اين ژاك پرور زبان بسته.
اما قسمت پاياني شعر ديگر شاهكار ترجمه است. در همه زبانها قاعده «به جز» را داريم كه برخلاف ظاهر منفي جمله منفي نيست. مثلا ميگوييم «غذايي نميخورم جز آبگوشت.» يعني فقط آبگوشت ميخورم. در فرانسه اين قاعده «Ne ... que» است كه «Ne ... pas seulement» هم بسته به مفهوم متن اين معني را ميرساند. بنابراین ژاک پرور خودش را کشته تا در انتها بگوید «نوک انگشت کوچک این آدم تکان می خورد» اما به هر حال زبان فارسی و فرانسه با هم تفاوت دارند. یعنی اگر نوک انگشتی آن سر دنیا بجنبد دلیل نمی شود که در ایران عزیز ما هم بجنبد. پس مترجم آهنک مبهمش را اینجا هم جاری «نموده»: «حتي نوك انگشت كوچكش را هم نميجنباند.»
حالا بياييد تصور كنيم مترجم اين شعر اهل قاعده ماعده و اين سوسولبازيها نبوده و اصلا از روي ديكشنري تك تك كلمات را بيرون كشيده و ترجمه كرده است. در این صورت دلم ميخواهد بدانم اين بابا واقعا فرق «فقط» و «حتي» را "حتي" در زبان فارسي هم نميداند؟ حالا فرانسه پیشکش.
يكي نيست بپرسد خود ژاك پرور كل هم اجمعينش چي چي هست كه مترجمي با اماله کردن "آهنگ مبهم" به چس مثقال تصوير شاعرانهاي كه ساخته هم گند بزند.
وقتي قرار باشد قر بريزيم
ويل دورانت كتاب جفنگي درباره زندگي و آثار چند نويسنده دارد به نام «تفسيرهاي زندگي» كه بيشتر به درد صفحه ادبيات مجلات خانوادگي ميخورد و نشر نيلوفر هم آن را منتشر كرده است. اما اين كتاب مترجمي دارد به نام ابراهيم مشعري كه پديدهاي است براي خودش و حسابي به كار ويل دورانت ميآید. ما در صفحه ۲۰۶ اين كتاب در وصف يكي از شخصيتهاي رمان «در جستجوي زمان از دست رفته» ميخوانيم:
«... اكنون مارسل راوي داستان، براي تسكين بيماري تنگي نفس خود تابستاني را نزد مادربزرگش در بعلبك ميگذراند... در آنجا مارسل دوستي درازمدتي را با ماركيز دو سن لو آغاز ميكند. ماركيز زني است كه همه چيز دارد: جواني، سلامت، ثروت، زيبايي، آدابداني، ذكاوت، محبت و دختري هرجايي هم دارد كه مردها را دنبال ميكند.»
يك زماني مكابيز در فاروم (به رحمت خدا رفته) گفتمان مشخص كرده بود كه ويل دورانت تراكتوروار مشغول چرند گفتن است و اصلا چنين شخصيتي كه او توصيف كرده در رمان در جستجوي زمان از دست رفته وجود ندارد، بلكه اين آقا با اتكا به حافظهي خرابش خصوصيات چند شخصيت رمان را به هم بافته و شخصيتي جديد آفريده است. حرفش حق است. اما من پريشب يك چيز با نمكي در همين چند سطر نقل شده پيدا كردم. ابراهيم مشعري كنار اسم «ماركيز دو سن لو» علامت زده و در پا نوشت اسم را به زبان اصلي آورده: Marquis de Saint-Loup
بايد خدمت مشعري عرض كرد كه لقب اشرافي Marquis مذكر است و ماركي ترجمه ميشود. ماركيز كه مونث است اينجوري نوشته ميشود: Marquise. پس جناب مترجم به شخصه چاقوي جراحي به دست گرفته و روبر دو سنلو را مونث كرده و در ادامه خودش را هم از تك و تا نيانداخته: «ماركيز زني است كه همه چيز دارد...» الحمدلله. فقط يك چيز ندارد كه آن هم خدمت آقاي مشعري جا مانده.
البته قصد ندارم پرت و پلاهاي ويلدورانت را با ذكر اين اشتباه مترجم توجيه كنم. نه بابا. موضوع اين نيست كه... اصلا من كاري به اين بنده خدا ندارم. من با شخص مشعري كار دارم كه اسم آشنا و استفاده شده توسط مهدي سحابي (مترجم در جستجو...) را تغيير داده و از ما خواسته از اين به بعد به «در جستجوي زمان از دست رفته» بگوييم «در جستجوي زمان گمشده». چرا؟ چون اين حضرت آقا تشخيص داده «گمشده» درست تر از «از دست رفته» است. طبيعي است كه اگر كتاب مشعري پيش از كتاب سحابي منتشر ميشد ميگفتم اسم را نديده و اصولا مارکیز خواندن مارکی را توی سرش نمی زدم. اما طبق اطلاعات درج شده در كتاب، چاپ اول تفسيرهاي زندگي مربوط به سال هفتاد است. وقتي دو جلد اول در جستجو منتشر شده بوده پس قاعدتا مشعري از اسم انتخاب شده توسط سحابي خبر داشته. البته در اين جهاد علمي-ادبي مشعري تنها نيست. اگر يادتان باشد در نوشتهاي ديگر گفتم كه فرزانه طاهري هم در جستجو را «به جستو...» ترجمه كرده است و البته همانجا نمونهاي آوردم كه طاهري هم مثل مشعري اين رمان را نخوانده است. به هيچ زباني.
برسيم به اسم اصلي كتاب: A La Recherche Du Temps Perdu
حرف من اين است كه هيچ كدام از ترجمههاي اسم اين كتاب (در جستجوي زمان از دسترفته، به جستجوي زمان از دسترفته، در جستجوي زمان گمشده) اشتباه نيستند. اصلا ما ميتوانيم ترجمه كنيم: به دنبال وقت هدر رفته. غلط كه نيست. اشتباه است اگر به جاي جنگ و صلح بگوييم: پیکار و سازش؟ اما وقتي مترجمي سالها عمرش را روي متني سخت و عجيب و در عين حال ضروري (براي علاقمندان ادبيات) ميگذارد و اين كتاب را با وسواس و دقتی هنرمندانه ترجمه ميكند، ديگر جاي اينجور عشوههاي خاله زنكي نيست كه برداريم اسم آشناي كتاب را تغيير بدهيم كه يعني ما هم بعله. خب. اگر جاي قر آمدن باشد، پس جا دارد يكي هم پيدا بشود و خدمت حضرات طاهري و مشعري بگويد: ايناهاش. شما حتي نميتوانيد چهارخط نقل شده از درجستجو را روخواني كنيد. پس لطفا درش را بگذاريد.
حاشيههاي "در جستجوی زمان از دست رفته" ـ ۱
حاشيههاي "در جستجوی زمان از دست رفته" ـ ۲
معمولا وقتي از اهل كتابي ميپرسي فلان كتاب را خواندهاي؟ بدنش واكنش عصبي ـ ادبي نشان ميدهد: چرا، بله، البته. مثل ضربهاي است كه به محل خاصي از زانو ميخورد و پا ميجهد، بيارادهي صاحب پا و زبان.
قبلا هم گفتم كه وقتي تازه پروست زده شده بودم به همه توصيه ميكردم كه اين كتاب را بخوانند اما بعضي با همان لبخندهاي كجكي آشنا ميگفتند: «درجستجو؟ خواندم.» و من واقعا حيرت ميكردم. اينها رفقايي بودند كه بعدازظهرهاي طولاني را همراهشان گذرانده بودم، با هم گالن گالن زهرماري پائين داده بوديم و پا به پاي هم دربارهي هر موضوعي فك زده بوديم و آنوقت حتي يككدام از اين پروست خواندهها نگفته بود كه نگاهي هم به «در جستجو» بينداز. نكته عجيبتر اينكه يكي دو نفر از آنها كه مايل بودند دربارهي اين كتاب حرف بزنند غير از ماجراي «انتظار بوسهي مادرانه» چيز ديگري به خاطر نميآوردند*. طبيعتا من هم پياش را نميگرفتم.
اين اتفاق بارها تكرار شد. نه فقط در محافل دوستانه كه حتي در مطالب روزنامهاي و مجلهاي هم ميديدم كسي بيشتر از انتظار بوسهي مادرانه را به خاطر نميآورد. ديگر جاي ترديدي برايم باقي نماند كه اكثر آنهايي كه پروست را با "انتظار بوسه مادرانه" به خاطر ميآورند، با كمال خوشبيني از حوالي صفحه صدم جلد اول اين كتاب جلوتر نرفتهاند.
شما اگر اين كتاب را خوانده باشيد حتما ميدانيد دربارهي چه حرف ميزنم اما براي آنكه اين نوشته زياد هم گنگ نشود توضيحي دربارهي ماجراي "انتظار بوسهي شب به خير" ميدهم: انتظار راوي كه پسر بچهاي در بستر خوابيده است، براي رسيدن زماني كه مادرش لحظهاي از پذيرايي مهمان فارغ شود تا بيايد و به او بوسه شب به خير بدهد، اولین خط روایت «در جستجوي زمان از دست رفته» است. دلشوره و اضطراب اينكه آيا اصلا مادر ميخواهد كه براي بوسيدن فرزندش به اتاق او بيايد با موشكافانهترين حالت ممكن توصيف ميشود و در اين بين راوي از بررسي فيزيك و شيمي و فيزيولوژي و روانشناسي و... عمل بوسيدن هم فروگذار نميكند.
جملاتي كه براي چنين توصيفي به كار ميروند كمر شكن هستند. گاهي يك جمله معمول پروستي چنان طولاني ميشود كه ما فعل اصلي جمله را كه به دنبالش چشم ميدوانيم، فراموش ميكنيم.
پروست از هر نوع علامتي كه بتواند جملهاش را دقيقتر و البته طولانيتر كند سود ميبرد. ممكن است در يك جمله نيمصفحهاي پروستي چندين علامت ويرگول، ويرگول نقطه، خط فاصله، پرانتز و... استفاده شود تا "جويس" هم بگويد «به من گفتهاند يك جمله پروست تمام يك مجلد را پر ميكند.»
خلاصه ما با چشمهاي خسته همينطور به دنبال جملات بيپايانِ پروست ميدويم تا سرانجام به حوالي صفحه صد كتاب ميرسيم و به خود ميآييم كه اي بابا: هنوز راوي در بستر خوابيده و مضطرب است؛ آيا بالاخره مادر ميآيد او را ببوسد يا نه؟!
ناگفته نماند كه ما پس از خواندن اين صد صفحه، خوب ميدانيم كه چنانچه از سر بی حوصلگی يك پاراگراف را هم نخوانده رها كنيم توصيفاتي كه در پي آن ميآيد برايمان نامفهوم خواهد شد و ناگزيريم دوباره برگرديم و آن قسمت جاانداخته را بخوانيم (مثل بچهاي كه خرابكاري كرده و گوشش را ميگيرند و به محل ارتكاب خطايش ميآورند).
احتمالا اين طور است كه بسياري در ايران (بلاتشبيه) هر ده جلد «كليدر» را ـ به قول گلشيري هر چند صفحه در ميان ـ خواندهاند اما به ندرت پيدا ميشود كسي كه هر هشت جلد «در جستجو...» را خوانده باشد. و باز هم اينچنين است كه بسياري وقتي قرار است درباره اين كتاب صحبت كنند تنها همان ماجراي "انتظار بوسه مادرانه" را به خاطر ميآورند چون به صفحه صد رسيده نرسيده كتاب را ميبندند و ميروند پي كارشان.
و با اجازه شما همينطوري است كه (طبق اطلاعات كتاب من كه مربوط به سال هفتادوهشت است) جلد اول كتاب هشت جلدي «در جستجو...» يعني «طرف خانة سوان» در ايران شش بار تجديد چاپ ميشود، جلد دوم «در سايه دوشيزگان شكوفا» سه بار تجديد چاپ ميشود، جلد سوم يعني «طرف گرمانت ۱» دوبار تجديد چاپ ميشود و سرانجام جلد پنجم يعني «سدوم و عموره» يك بار.
پيش خودتان بماند، من تصور ميكنم پروست در گنجاندن اين توصيف طاقتفرسا از ماجراي «انتظار بوسه مادرانه» در آغاز كتابش، يك قصد و شايد مرضي داشته. تا خوانندگان واقعي اثر عظيمش را غربال كند.
* يادم است همان روزها با رفيقي سخت مشغول غيبت كردن بوديم. موضوع هم يكي از رفقاي مشتركمان بود كه عاشق عجوزهاي شده بود و البته خودش معتقد بود يارو توي مايههاي آملي (آدري توتو؟) است. من گفتم اين بابا الان توي وضعيتي نيست كه دختره را ببيند. مثل همان وقتي كه مارسل عكس آلبرتين را به سن لو نشان داد. گفت كجا، كي؟ گفتم در جستجو. گفت میدانم. آلبرتين را يادم نيست.
ب.ت: خوشبختانه من شانس يك پايهي درست و حسابي براي گپ زدن طولاني درباره در جستجو را داشتم. بدا به حال آنهايي كه به تنهايي شور و شوق كشف پروست را از سر گذراندند.
اگر قرار باشد "عجايب نامه" كتاب پروست را بنويسم احتمالا كتابي عجيبتر از عجايب نامه همداني از آب درخواهد آمد و البته چرندتر و بانمكتر! پس با غلبه بر نفس امارهام، به مختصري در اين باره قناعت ميكنم.
ــ حدود دو سال پيش در محضر نويسندهي سبيل كلفتي بودم كه به گمانم نيمي از جنگلهاي مازندران تبديل به كتابهاي او شده است. علت حضورم انتشار مصاحبهاي نان و آبدار بود كه البته نتيجه نداد چون هيچ وقت حوصله نكردم حرفهايش را از روي نوار پياده كنم.
يك ساعتي در خدمت استاد بودم و بي آنكه چيزي بگويم خود به خود صحبت استاد گل انداخت و نفهميدم چطور شد كه به تاثير ادبيات فرانسه برآثارش رسيد. از آناتول فرانس گرفته تا ژيد و سارتر و سلين را نام برد اما حرفي از پروست نزد. محض كنجكاوي گفتم: كتاب پروست را نخوانديد استاد؟ كه استاد واكنش «عصبي ـ ادبي» نشان داد و گفت: چرا... گفتم: خب. پس كمي هم درباره «در جستجوي زمان از دست رفته» صحبت كنيد. استاد گفت: «البته اين كتابش را نخواندهام.»
من هم مثل شما اميدوارم استاد كتابهاي دوران جواني پروست يعني «خوشيها و روزها» و «ژان سنتوي» را كه شخص پروست بعد از نوشتن اولي مدتها افسرده بود و دومي را هم نيمه كاره رها كرد با دقت خوانده باشد.
ــ اخيرا كشف كردهام كه بعضي شاعران در بعضي مواقع كتاب هم ميخوانند. شگفتانگيز است! جايي دربارهي شاعري شنيدم كه وقتي در سالهاي پايان عمر كتاب «در جستجو...» را خوانده بود جمله شاهكاري به اين مضمون گفته بود كه: «اگر اين كتاب را در جواني ميخواندم حتما طور ديگري زندگي ميكردم.» اين حرف نشان ميدهد كه شاعر ـ احتمالا نصرت رحماني كه من بدون خواندن حتي يك شعر از او به خودم جرئت ميدهم كه بگويم: اين شاعر بزرگ ـ عظمت كتاب پروست را درك كرده است. نكته شگفتانگيز ديگر اينكه من هميشه فكر ميكردم كتاب پروست از آن دسته كتابهايي نيست كه بشود بعد از چهلسالگي خواند. درود بر همت اين شاعر بزرگ.
ــ آن اوائل كه تازه دچار پروست زدگي شده بودم به هر دوست و آشنايي كه اميد داشتم در زندگي كتابي خوانده باشد پيشنهاد مي دادم با هر مشقتي كه هست در جستجو را بخواند. همان حوالي به دوستي گفتم به جاي اينهمه علافي و لاس خشكه زدن و نوشتن چرنديات كثيرالانتشار چند ماهي وقت بگذار و كتاب پروست را بخوان. گفت فلاني باور كن اين زبان نصفه و نيمه انگليسي من كفاف پروست خواندن را نميدهد. گفتم: چه ربطي دارد؟ اگر بخواهي براي پروست خواندن زبان يادبگيري بايد عمري را صرف يادگيري "فرانسه" كني كه تازه آن هم براي «در جستجو...» کافی نیست. خب بنشين و مثل آدميزاد ترجمهي مهدي سحابي را بخوان. گفت: ما كه ترجمه خوان نيستيم برادر. اگر هم باشيم ترجمه انگليسياش را ميخوانيم. چيزي نگفتم و رد شدم اما خدمت شما عرض ميكنم: از آدمهاي معتبري شنيدهام كه كيفيت ترجمههاي انگليسي «در جستجو...» به مراتب پائينتر از يگانه ترجمه فارسي آن است. مخصوصا اينكه مترجم فارسي به دليل تسلط بر ساير هنرهايي كه براي فهم اين كتاب ضروري هستند در يادداشتهاي پايان كتاب براي كساني مثل من كه نه از موسيقي سررشتهاي دارند و نه از معماري و نقاشي توضيحات راهگشايي داده است. پس پسنديده است براي شانه خالي كردن از خواندن يك كتاب به كل تاريخ ترجمه سرزمينمان (بلكن سرزمينهاي همسايه) گند نزنيم.
اما حقيقتش را خواسته باشيد من اعتقاد ديگري دارم و خيال مي كنم كه در متون پارسي نام « دوالپا» براي نخستين بار در « شاهنامه» ( قرن چهارم هجري) به كار رفته و از ديد من اين فردوسي است كه بايد از او بعنوان اولين مبدع اين نام ياد كنيم. و موضوع حيرت انگيز را در اين مي بينم كه چگونه مرحوم هدايت و دهخدا ميان آنهمه مكتوبات مهجور ( و نادرست) از اين ابيات شاهنامه به راحتي گذشته اند و در ريشه يابي « دوالپا»، فردوسي را در كمال بي انصافي از ياد برده اند:
چو از شاه بشنيد فرهاد گُرد
زمين را ببوسيد و نامه ببرد
به شهري كجا نرم پايان بُدند
سواران پولادخايان بُدند
همانا كه بودند پاشان دوال
لقب شان چنين بود بسيار سال
(شاهنامه فردوسي : نامه نوشتن كاوس به شاه مازندران)
---
* این پست حاصل زحمت یکی از رفقاست. بد ندیدم از طریق این وبلاگ منتشرش کنم.
"درونت مي" كتابي نوشته به نام پروست (نام انتخابي براي ترجمه فارسي) در نقد و تفسير رمان درجستجوي زمان از دست رفته. گويا خودش معتقد بوده كه با اين كتاب نقشه راهنماي هزارتوي رمان درجستجو را به خواننده ارائه ميدهد. اما من با خواندنش به اين نتيجه رسيدم كه حضرت "درونت مي" كتاب را نوشته تا به جهانيان اعلام كند كه من اين كتاب را خواندهام. حالا كتابي با چنين حال و هوايي را تصور كنيد كه مترجمي ايراني به دست ميگيرد تا به فارسي برگرداند: نتيجه عكس هدف نويسنده اصلي حاصل ميشود! يعني مترجم با ترجمه تفسير يك رمان، به خواننده ميگويد كه رمان اصلی را نخوانده!
نخواندن در جستجو هيچ عيبي ندارد. كاملا عادي است. اما عجيب آنجاست كه مترجم، تفسير كتابي كه نخوانده را ترجمه كند. آن هم نه هر كتابي كه (به نظر من) بهترين رمان جهان را! نتيجه ميشود همان تكهاي كه ابتداي اين پست نقل قول كردم:
مترجم عزيز ما نميداند كه "دوشس دوگرمانت" خاله "روبر دو سنلو" نيست كه اگر بود كل مناسبات فاميلي كتاب به هم ميریخت. مترجمی كه «زندايي» را «خاله» ترجمه ميكند (احتمالا به دليل تشابه لغات يا دلايلي از اين دست) به طور رسمي اعلام ميكند كه از مناسبات و اتفاقات کتاب چیزی نمیداند. ممكن است كسي كه درجستجو را نخوانده تصور كند حالا خاله يا زن دايي چه اهميتي دارد؟ جذابيت ويژه اين كتاب براي مخاطب، پيگيري و كشف همين مناسبات فاميلي است. توجه كنيد! كسي كه اين كتاب را نخوانده و تفسير آن را ترجمه ميكند، نميداند كه دوك دوگرمانت دايي سنلو است و مادر روبر ميشود خواهر دوك و بارون دوشارلوس. به اين معني وقتي دوك دوگرمانت با خاله سنلو ازدواج ميكند، مفهومش ميشود اينكه با خواهرش ازدواج كرده است. از طرفي ما در اين كتاب شجرهنامه دوشس دو گرمانت را داريم كه در زمان دختري از خانوادهاي به نام «دلوم» بود و نامش «پرنسس دلوم». فكر ميكنم گندي كه خانم مترجم زده كاملا آشكار شده باشد!
حالا برايتان بگويم كه چرا بند كردهام به فرزانه طاهري! ميدانيم كه او (لابد) از سر تعهد و احساس مسئوليت مسخ كافكا را كه پيش از آن هدايت ترجمه كرده بود دوباره به فارسي برگرداند. به نظر من هم كار درستي كرد. كار ديگرش اينكه در كتاب «درسهايي از ادبيات روس» كه ترجمه بعضي مقالات ناباكوف است نام آشناي بسياري از شخصيتهاي ادبي و رمانهاي معروفی را كه همكارانش پيش از اين به فارسي برگردانده بودند تغيير داد. اما عجيبترين فعاليتي كه طاهري براي اثبات حرفهاي بودنش در ترجمه انجام داده برگردان نام «در جستجوي زمان از دست رفته» به «به جستجو...» است. احتمالا خواسته با اين كار ايراد نامي كه سحابي در ايران جاانداخته را گوشزد كند... خب! اشكالي ندارد. اما كسي كه تا اين حد با جديت و حتي بيرحمي به ترجمه همكارانش نگاه ميكند نبايد خودش از اين گافهاي ناجور بدهد!
* پروست/ درونت می/ ترجمه فرزانه طاهری/ طرح نو/ صفحه ۲۷
«واتسن: در حال حاضر سرگرم تحقيقي حرفهاي هستي؟

ــ به هيچ وجه. به همين دليل كوكائين مصرف ميكنم. بدون فعالت ذهني نميتوام زندگي كنم. آيا دليل ديگري هم براي زندگي وجود دارد؟»
هولمز به اثرات مخرب جسماني كوكائين واقف است (مگر ميشود نباشد)، ولي تاثير اين مخدر در تحريك و روشنكردن ذهن او به قدري مثبت و متعالي است كه تاثير ثانويهاش رنگ ميبازد و فاقد اهميت ميشود.
هولمز براي تفريح كوكائين مصرف نميكند. كوكائين براي او مثل اكسيژن ضروري است. ذهن او تحمل عاطل و باطل ماندن را ندارد. واتسن نياز حياتي هولمز را درك نميكند و آن را از عيوبش ميداند. وقتي مصرف هولمز به چندين وعده در روز ميرسد نگرانياش را با احتياط به او اعلام ميكند و از هولمز ميشنود: «مشكلات و كار بر سرم بريز، پيچيدهترين پيام رمز را جلويم بگذار، يا استادانهترين تحليل را، و من در فضاي مناسب خود قرار ميگيرم. آنوقت ديگر نيازي به محركهاي مصنوعي ندارم.»
شرلوك هولمز با مصرف كوكائين به يكنواختي زندگي اعتراض ميكند، به اخبار ملالآور روزنامهها، به رخندادن جنايت (به قول خودش حتي همان جنايتهاي پيشپا افتاده) و به تبع آن عدم ارجاع پروندهاي به او. اما نقطه اوج مصرف او پس از پيروزي در پروندههاي (نسبتا) بزرگ است. وقتي به اين فكر ميكند كه تا مدتها بعد ناچار است سرش را با معماهاي كوچك گرم كند.
«واتسن: در اين ماجرا (نشانه چهار) تمام كارها را تو انجام دادي. همسري نصيب من شده، اعتبارش نصيب جونز (مامور اسكاتلنديارد) ميشود، پس چه چيزي براي تو باقي ميماند؟
شرلوك هولمز گفت: براي من هنوز بطري كوكائين باقي است.
و دست سفيد كشيدهاش را به سوي آن دراز كرد.»
منابع ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مجموعه «ماجراهاي شرلوك هولمز؛ كاراگاه خصوصي» / آرتور كانن دويل/ كريم امامي/ طرح نو
نشانه چهار / دويل/ مژده دقيقي / هرمس
