تبليغاتX
همه میدانند - بالاخره من هم تاراج شدم

نگارنده يكي دو قرني هست هربار كه در وبلاگ ها مي‌خواند يكي يكجايي يك متني را از وبلاگي سرقت كرده و به نام خودش منتشر كرده، فكر مي‌كند: مگه من چيم از اينا كمتره که ازم سرقت نمیشه؟ در وصف تاثر و تالم نگارنده همين بس كه چندباري وسوسه شد به مطالبي كه اصلا به او ربطي نداشتند هم انگ سرقت بزند و بعد داد بيداد راه بياندازد كه اي آقا! تو از درد هنرمندي كه اثرش را به تاراج مي‌برند چه مي‌داني؟ چه مي‌داني من چقدر عرق ريختم، طي طريق كردم، چقدر كالري مصرف كردم تا به اينجا رسيدم... اما خب. دنيا كوچك است و بالاخره ملت مي فهميدند و رسوايي به بار مي آمد. از ديگر اقدامات نگارنده براي رسيدن به قله "سرقت شدگي" مي‌توان به سرقت از خود و سرقت از طريق تباني با رفقاي پايه اشاره كرد كه متاسفانه همگي ناكام ماندند. خلاصه ايام در افسردگي گذشت تا امروز از طريق لينك‌هاي وبلاگ مكابيز متوجه شدم شباهت‌ مختصري بين يكي از پست‌هاي قديمي‌ام با پستي از وبلاگ فالشيست وجود دارد. و اينچنين در ساعت هفت و خورده‌اي صبح دوشنبه نميدونم چندم فروردين ماه سال ۱۳۸۷ هجري شمسي، پيش از خوردن صبحانه رستگار شدم: ای هوار... مالمو بردن!