تبليغاتX
همه میدانند -

به خودم گفتم: «نكند كه من تنها آدم بزدل روي زمين باشم؟» حتي فكرش هم خوف‌انگيز بود!... وسط دو ميليون ديوانه‌ي قهرمان و زنجيري تا نوك مو مسلح گير افتاده بودم! با كلاه، بي‌كلاه، بي‌اسب، روي موتور، عربده كشان، سوار ماشين، سوت زنان، تيراندازها و توطئه‌گرها، پرواز كنان، به زانو، حفر‌كنان، در حال رژه، ورجه ورجه‌كنان توي جاده‌ها، ترق ترق‌كنان و همگي زنداني خاك، عين زنداني‌هاي دربند ديوانه‌هاي زنجيري، و هدف‌شان خراب‌كردن همه ‌چيز و همه جا، فرانسه، آلمان، اروپا و هر چه كه نفس مي‌كشيد، خراب كردن، هار تر از سگ‌هاي هار، كشته مرده‌ي هاري خودشان (نكته‌اي كه در مورد سگ‌ها مصداق ندارد)، صدها و هزارها بار هار تر از هزارها سگ و همان‌قدر خبيث‌تر! عجب كثافتي راه‌انداخته بوديم.

سفر به انتهاي شب / سلين