<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>همه میدانند</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Jul 2008 07:19:25 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سر شام</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>يك نقطه سياه بود. قاشق را جلوي دهنم نگه داشته بودم و چشم توي چشم به هم نگاه مي‌كرديم. هيچي از بدنش پيدا نبود، اما حتما چشم داشت چون وقتي به هواي پوست برنج دهنم را باز كردم پريد. مثل غباري در هوا تاب خورد و دوباره نشست. آتي گفت «خيلي بد شده؟» چشمم رفت به طرفش كه بگويد نه، وقتي برگشت ديگر نبود. از نگاه آتي قاشق را توي دهنم خالي كردم. داشتم مي‌جويدم كه گذشت با تركيدنش برنج از خوني كه لابد مكيده رنگ مي‌گيرد، بال ظريف و شفافي كه با آن مي‌پريد، پاهايي كه با آن روي برنج مي‌نشست، چشم‌هايش كه بازشدن دهنم را ديدند، تنش كه شايد پرز داشت و خرطومش كه با آن غذا مي‌خورد. گفت «نيمرو درست كنم بذاري روي برنج؟» گفتم «همين خوبه». لحظه‌اي بعد دوباره برنج توي قاشق بود و قاشق نزديك دهنم. يك بشقاب پر هم آن پايين انتظارم را مي‌كشيد. تكه‌ي گوشت له شده و خورشت با هزاران ذره ناشناخته كه به خورد برنج مي‌رفت و سبد ظرفشويي كه تا من يك قدم فاصله داشت. گفتم «همينجوري‌ش خواب ندارم. زياد بخورم نصف شب زا به رات مي‌كنم.» اميدم به كتري بود اما او پيش از من بلند شد تا زير چايي را روشن كند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;[پازل: &lt;A href=&quot;http://leonlog.blogfa.com/post-145.aspx&quot; target=_blank&gt;دومین دلیل&lt;/A&gt;]&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 07:19:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نهايتا تا شمال بعدي</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>خيلي وقت است كه حس مي‌كنم در يك داستان‌ پليسي زندگي مي‌كنم. اتفاقات غريبي مي‌افتد، همه چيز جفنگ است. حل نمي‌شود. ساده هم نمي‌شود و هر چه مي‌گذرد بيشتر حيرت‌زده‌ام مي‌كند. اما گاهي، به ندرت نشانه‌هاي كوچك بي‌ربطي ظاهر مي‌شوند و ناگهان يك لامپ زپرتي براي چند ثانيه تمام دنيا را روشن مي‌كند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستي پيغام گذاشته بود كه اتفاقي بخشنامه‌اي را ديده كه تاريخش ارديبهشت ماه امسال است. پرسيده بود خبر داري «کمک هزینه خوار و بار &quot;ماهانه!!&quot; برای کارگران مجرد چهارصد ریال (در بخشنامه تاکید شده بود چهل تومان) و برای کارگران متأهل هشتصد ریال (تأکید شده بود هشتاد تومان)! ماهانه است؟!» تمام علامت تعجب‌ها از اوست. اين نوشته‌ي اوست كه اينجا كپي كردم. پيداست كه گيج شده. نمي‌داند اين هشتاد تومان را چطور تحليل كند. براي ما كه در ايران زندگي مي‌كنيم هشتاد تومان يك رقم مرده محسوب مي‌شود. به هيچ دردي نمي‌خورد. پول هفت هشت حبه قند است... اگر جايي قند را دانه‌اي بفروشند و تازه با شرط تاهل. او گيج شده و ناباور از من مي‌پرسد. خب، من هم بايد پاسخ بدهم كه هفت-هشت سال است اين ارقام را پيگيري مي‌كنم و درست به اندازه او متعجب مي‌شوم. او هم تا هشت سال ديگر باز با ديدن اين رقم تعجب مي‌كند. من هم هشت سال ديگر براي سال شانزدهم با ديدن اين رقم تعجب خواهم كرد. همينطور تا تهش. به او مي‌گويم كه اين گيج شدنت شريف است. او هم آنقدر باهوش هست كه بداند خودم را دلداري مي‌دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از وليعصر تا انتهاي نيايش اگر رفيق پايه‌اي كنارم باشد «پرادو» ها را مي‌شماريم. گاهي هم شرط مي‌بنديم. من بالاي بيست تا مي‌بندم و هميشه به شاهين نرسيده شرط را برده‌ام و باقي راه با ديدن هر پرادو فقط لبخند مي‌زنیم. (توجه كنيد كه اين تعداد پرادو به سمت غرب تهران در حركتند كه از انتخاب محل سكونت، انتظار خوش سليقگي در انتخاب ماشين هم از آنها مي‌رود. از غرب به شرق قطعا تعداد پرادو‌ها بيشتر مي‌شود.) خب. قيمت ميانگين پرادو را پنجاه ميليون تومان در نظر بگيريم و يك ضرب و تقسيم ساده انجام بدهيم. هشتاد و پنج درصد كارگران كشور با قرارداد موقت و پيماني استخدام مي‌شوند كه پايه حقوق دريافت مي‌كنند. پايه حقوق امسال حدود دويست هزار تومان است. بگيريم سالي ۵/۲ ميليون درآمد دارند. اين آدمها با خانواده (ميانگين) چهار نفره‌شان اگر به مدت بيست سال نه آب و غذا بخورند و نه پوشاك بخرند و نه هزينه اجاره مسكن داشته باشند و نه بيمار بشوند و نه بچه‌هاي‌شان تحصيل كنند و نه هزار كوفت و زهرمار ديگر و فقط كار كنند آنهم روزي هشت ساعت، مي‌توانند يكي از همين لگن‌ها را خریداری کنند تا ما بهشان بخندیم. بعد از بيست سال!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اتوبان نيايش اگر تنها باشم حوصله شمردن پرادو ها را ندارم، هر بار كه از كنارشان رد مي‌شوم و يا آنها از كنارم رد مي‌شوند (كه احتمال دوم قوي‌تر است) به ياد هشتاد تومان هزينه خوار و بار ماهانه مي‌افتم و در عين حال حساب و كتابم را در ذهن ادامه مي‌دهم تا ببينم با كسر كدام خرج اضافي مي‌توانم هر چه سريعتر براي قايقم يك موتور ششصد و پنجاه هزار توماني هوندا بخرم. نهايتا تا شمال بعدي.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 23:25:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ز زايش بود زن را ، راستي؟</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>«زنان پس از ازدواج با دريافت حقوق كامل، 2 ساعت از ساعت كاري شان كم خواهد شد، در حالي كه حقوق خود را به طور كامل دريافت خواهد كرد. بر اساس اين &lt;STRIKE&gt;طرح&lt;/STRIKE&gt; لايحه در مرحله بعدي با تولد فرزند اول، يك ساعت كاري كمتر شده و با به دنيا آمدن فرزند دوم، ساعت كاري دوباره كاهش مي‌يابد. (&lt;A href=&quot;http://www.alef.ir/content/view/28334/&quot; target=_blank&gt;احمدي‌نژاد در جمع زنان نخبه و صد البته ايثارگر ۴/۴/۸۷&lt;/A&gt;) 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;كار روزانه (ميانگين) ۸ ساعت. با ازدواج ۲ ساعت كسر ميشه و ميمونه ۶ ساعت. با زاييدن هر بچه يك ساعت كسر ميشه. پس با اين حساب بعد از ۶ شكم زايمان ديگه احتياجي به كار كردن نيست و لابد با ۷ تا اضافه كاري هم مي‌گیرن. اوكي:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt; دختر خانوم شاغل تشريف دارن؟&lt;BR&gt;- البته&lt;BR&gt;شغلشون چيه؟ &lt;BR&gt;ـ زدن تو كار زاد و ولد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وي در پايان ضمن حواله چشمكي به ناحيه بنده، تاکید فرمودند: «در خصوص ارائه اين لايحه عقب نشيني نخواهم كرد؛ چرا كه بعد از مطرح شدن اين لايحه‌ متاسفانه برخي فشار آوردند و عده‌اي نيز عقب نشيني كردند اما من اهل عقب نشینی نیستم.» (همان سخنراني)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شایان ذکر می باشد ايشان دو سال پيش هم تصریح فرموده بودند: «این غربی‌ها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعیت‌شان منفی است، از این امر نگران هستند و می‌ترسند كه جمعیت ما زیاد شود و ما بر آنها غلبه كنیم، به همین خاطر مشكل خودشان را به دیگر كشورها صادر می‌كنند.» (&lt;A href=&quot;http://www.aftabnews.ir/vdciwwat1warw.html&quot; target=_blank&gt;مجلس ۳۰/۷/۸۵&lt;/A&gt;)&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 06:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بكر و تازه مي‌خواهيد؟ روزنامه بخوانيد * </title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>ما در سالن يك خانه ييلاقي هستيم. همه چيز به طرز اغراق آميزي سفيد است. در و ديوار و كف و پرده و فرش و تلويزيون و كاناپه و حتي تابلوها.. اين اغراق كار من است تا شما اگر مي‌خواهيد خواننده اين داستان باشيد در ِ تخيل‌تان را بگذاريد و فقط آنچه من مي‌نويسم را بخوانيد. خب. به نظرم ساعت حوالي چهار بعد از ظهر است. مردي كه انگار تازه از خواب بيدار شده از اتاقي بيرون مي‌آيد و به سمت پنجره بزرگ و پرنوري مي‌رود و برای آنکه کاری کرده باشد گوشه پرده را كنار مي‌زند. مطمئن نيستم تصويري كه از مرد در ذهن دارم را شما هم ببينيد. نبايد خميازه بكشد و خودش را كش بدهد. او را از پف چشم‌ها و ته ريش يك روزه‌اش بشناسيد. اگر كمي هم منگ به نظر مي‌رسد شك نكنيد كه خودش است. اين آدم با پشت دست گوشه‌ي پرده را نگه داشته و بيرون را نگاه مي‌كند. صداي موج مي‌آيد و لابلايش هم  خنده‌ي تيزي كه نمي‌توان مطمئن بود از زن است يا مرد و يا حتي بچه‌اي و شايد هم جیغ پرنده ای باشد، كسي چه مي‌داند. ما بيرون را نمي‌بينيم. از چشمهاي مرد مي‌شود فهميد كه در ساحل حادثه‌اي را دنبال مي‌كند. نمي‌دانم دقيقا چقدر طول مي‌كشد اما بالاخره پرده را رها مي‌كند و به سمت همان اتاقي كه ابتدا از آن بيرون آمده مي‌رود. ما به همراه او مي‌رويم و اتاق خواب را مي‌بينيم. اينجا هم غير از سفيد رنگ ديگري ندارد. مرد بدون عجله كشوها و كمد را زير و رو مي‌كند و لباس‌هايي را در ساك دستي كوچكي جا مي‌دهد. بعد زيپ ساك را مي‌كشد و از اتاق بيرون مي‌آيد. حالا در خانه را باز مي‌كند. ساك را بيرون مي‌گذارد و در را مي‌بندد. ما همراه ساک پشت در می مانیم. می توانیم حدس بزنیم که او بعد از بستن در به سمت کاناپه می‌رود. يكي از كوسن‌ها را بر مي‌دارد و روي زمين مي‌اندازد و خودش هم به پهلو دراز مي‌كشد. تلويزيون روشن است و احتمالا مناظري از زير دريا نمایش می دهد. يك گله ماهي‌ و چند برگ دراز كه زير آب مي‌لرزند. از این لحظه تا قیامت فقط مردي را تجسم می‌کنیم كه به پهلو، رو به تلويزيون روشن دراز كشيده است.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب، داستان خيلي وقت است كه به پايان رسيده اما چه اشكالي دارد اگر در زماني نامعلوم دوباره به اين خانه بازگرديم و همان مرد را ببينيم كه روي سينه خوابيده و با صداي آواز نامفهومي چشم‌هايش را باز مي‌كند. آوازي آرام و بي‌هدف. شبيه زمزمه‌ي كسي كه از سر بي‌حوصلگي فقط دلش مي‌خواهد چيزي بخواند تا صداي خودش را بشنود. ادبيات اگر نتواند اين كار ناقابل را براي ما انجام دهد به هیچ دردي نمي‌خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;* سلین در مصاحبه ای همچین حرفی زده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 00:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>euro 2008*</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>يكي (از رفقا): برو روي تابلو فيناليست‌ها رو بنويس. فقط بپا توي حذفي به هم نخورن.&lt;BR&gt;يكي (كه نميشناسمش و با آن صداي جيغ جيغي ترجيح مي‌دهم هرگز نشناسمش): اينگيليسو هم بنويس. اينجا همه ايتاليايي‌ن. (خطاب به جمع) فاشيستا.&lt;BR&gt;من (با لحن کسی که سعی میکند یک &quot;آدم وارد&quot; جلوه نکند): آخه اينگيليس كه مقدماتي حذف شد پدرجان.&lt;BR&gt;يكي (با صورت وحشتزده و ناباور انگار الساعه خبر مرگ سگ نازش را - كه يحتمل دارد - آورده‌اند): ها...؟ بكام؟&lt;BR&gt;من: بكام كه اصلا با اين مربي جديده به تيم ملي دعوت نمي‌شد.&lt;BR&gt;يكي (حيرتش به لبخند رندانه‌اي تبديل شده): جدي؟ برم حساب اين ناكساي چاخانو برسم.&lt;BR&gt;من (شرمنده از گند زدن به يك نمايش مفرح هر روزه): (هيچي) &lt;BR&gt;ــ ــ ــ&lt;BR&gt;يورو ۲۰۰۸ را با خيال راحت يكي در ميان دنبال مي‌كنم چون طرفدار هيچ تيمي نيستم و نتايج برايم كوچكترين اهميتي ندارند. اما اصولا بدم نمي‌آيد بعضي تيم‌ها ببازند. &lt;BR&gt;فرانسه: اين تيم كه هفت نفر از يازده بازيكن اصلي‌اش سياه پوست هستند تيم فرانسه نيست. تيم مستعمره‌هاي فرانسه است و فوتبالش تابلوي تاريخ كثيف کشورش. جالب است كه هنوز هم مدرسه‌هاي فوتبال مارسي و ليون و پاريسن‌ژرمن در كشورهاي آفريقايي شعبه دارند و استعدادها را از همان بچگي به كشورشان صادر مي‌كنند. در اين شرايط اگر كسي اعتراضي بكند صدايشان بلند ميشود كه نژرادپرستي.&lt;BR&gt;تركيه: يك لغت انگليسي مهجور و ترجمه ناپذيري وجود دارد كه پروست خيلي استفاده مي‌كند و دقيقا به كار توصيف تركيه (نه تنها در فوتبال كه در تمامي شئون) مي‌آيد: «اسنوب». يك بخش كوچكي از خاكشان در آن طرف مرزهاي اروپا قرار گرفته و حالا رسما خودشان را به دم اروپايي‌ها مي‌بندند و دل خنک کن اينكه مدام از اين بابت تحقير مي‌شوند كه البته حقشان است. فوتبال هم فرصت مناسبي است تا اگر اتحاديه اروپا آدم حسابشان نمي‌كند، لااقل اينجا اروپايي بودنشان را تبليغ كنند. كلا حالم را بد مي‌كنند. &lt;BR&gt;آلمان: دقيقا مطمئن نيستم كه فوتبال بازي ‌كنند. شباهت دوري دارد اما فوتبال نيست. حالا فوتبال توي سرشان بخورد، طرفدار هم دارند. خودم يكي را به چشم ديده‌ام. &lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* آرزو به دل مانده بودم یک &quot;تیتر اینگیلیش&quot; بزنم (شوخی کردم. به کسی بر نخورد. تیتر انگلیسی زدن و فارسی نوشتن خیلی هم خوب است و ابدا نشانه کلاس زبان رونده بودن شما نیست.)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 00:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کار کشتن تعطیلات</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>يك روزی رسید كه به خودم گفتم «داري پير مي‌شي». تازه به بيست و سه چهار سالگي رسيده‌ بودم و با روحيه‌اي كه از خودم سراغ داشتم مي‌دانستم هنوز اصلش مانده. اما فكر كردم چه حالا بگويم و چه بيست سال ديگر. پس گفتم. احتمالا از همان زمان دفترتلفن موبايلم به تك حرف‌هايي مزين شد كه (مي‌توانيد به واژه مزين بخنديد اما اگر بدانيد من يكجايي در مكالمه‌اي كاملا دوستانه درباره گياهان حاشيه رودخانه حتي از فعل رستن استفاده كرده‌ام بور خواهيد شد.) بله. مي‌گفتم. به حرف اول اسم يا حرفي كه تصويري از آن شخص را به ذهنم متبادر مي‌كرد اكتفا مي‌كردم. درباره «تصوير» فقط يك مورد سراغ دارم و بي‌خود جزو دسته بندي چپاندمش اما گفتم شايد اگر بدانيد من شماره كسي را كه حالا اسمش را به خاطر نمي‌آورم با حرف W سيو كرده‌ام كمكي به شناختتان از خودم مي‌كنم. اينطوري شد كه حالا كه چند سالي گذشته و حافظه‌ام دچار مشكلاتي شده وقتي دفتر تلفنم را به دنبال شماره‌اي مي‌گردم كلي حرف بي‌معني مي‌بينم كه مثل گروه سرودهاي مدرسه همصدا اما كمي ناهماهنگ يادآوري مي‌كنند «از پير شدن چه باك. ما فتوحات تو هستيم.» شايد هم من فتوحات آنها بودم چون قاعدتا اينجور كيس‌ها را از فشن تي وي يا آكادمي فرهنگ فرانسه انتخاب نمي‌كردم. آدم‌هاي معمولي بودند با مختصر علائق مشترك و البته اندام‌هايي متفاوت كه بنا به دلايلي كه خودم مي‌دانستم اما وانمود مي‌كردم نمي‌دانم به من جذب شده بودند. با اين حروف در زمان رابطه هم كمتر حرف مي‌زدم. اين عادتم بود اما بعدها تبديل به تكنيكم شد. زياد حرف نزن، اشاره كن، متلك بگو و مرموز باش. مرموز هم يعني «اون پسر چپه كه وينستون قرمز مي‌كشه و اوركت آمريكايي با چكمه مي‌‌پوشه. همونكه انگار همين الان از كوه اومده پايين تا انقلاب كنه؟ اوكي. مي‌گن اوين هم بوده. نه بابا؟» به اينها ادويه ادبيات و سينما و اينها را هم اضافه كنيد تا مرموز را براي‌تان «جيگر» ترجمه كنم. راست و حقيقتش زياد هم بابت اين تصوير شرمنده نيستم. بالاخره هركس يك طور عمل مي‌كند. يكي شلوار جين پاره مي‌پوشد. يكي موهايش را فوكل مي‌كند. يكي سيخ سيخي. يكي با دست و بال رنگ روغني. آن پرنده مادرمرده هم خودش را باد مي‌كند، در حد انفجار.‌ به قول رفيقمان «هر كي هر جور دوست داره.» چي مي‌خواستم بگويم كه به اينجا كشيد؟ هان. مي‌خواستم ماجراي عبرت آموزي را تعريف كنم. ماجراي بعدازظهر پيش از يك تعطيلات طولاني (كمابيش شبيه به حالا) كه تازه از مسافرت آمده بودم (چون مثل حالا و هميشه قبل از شروع تعطيلات و سرازير شدن خلق‌الله از سفر بر مي‌گردم) و بايد به طرز بي‌رحمانه‌اي وقت مي‌گذراندم. اين وقت گذراندن را همينجوري نگاه نكنيد. پدري در مي‌آورد از آدم. در اين مواقع فيلم و كتابي به هم نمي‌رسد. باشد هم حوصله‌اش نيست. رفقا در سفرند (چون عموما جزو همان خلق‌اللهي هستند كه تا دوروز تعطيل مي‌شود به سفر مي‌روند) و يا گرفتار زن و بچه. ساده ترين راهي كه در اينجور مواقع به ذهن مي‌رسد همان حروف موبايل هستند. اينكه با فعاليت يدي (من بهش ميگم كارگري) آنقدر خسته بشوي كه همانجا توی تخت بخوابي. خواب برادران. اگر مي‌شد به سادگي بيدار شدن خوابيد اصلا احتياج به ادبيات نبود، كي به سفر مي‌رفت، كي به سراغ مخدر مي‌رفت، زن‌ها به چه كاري مي‌آمدند اصلا.. صحبت خواب كه باشد به حرافي مي‌افتم و داستان از دست مي‌رود. مي‌گفتم كه موبايل را به دست گرفتم و به سراغ حروف رفتم. چندتايي را مي‌شناختم اما اكثرا فقط حرف بودند. S و J و H و دوتا D كه حدس مي‌زنم يكيش مخفف داف بود و الخ. اينها زناني بودند كه در چند سال گذشته حداقل يكبار و حداكثر شش سال توي رخت‌خوابم خوابيده بودند. آنهايي را هم كه نمي‌شناختم تصوير گنگ يا نشانه‌اي داشتم. مثلا هربار كه دنبال شماره‌اي مي‌گشتم و چشمم به حرف H مي‌افتاد از ذهنم می گذشت اون‌كه مي‌گفت با اوني دوسته كه دوست دختر اوني كه توي گروه فلان مي‌خونه. خلاصه كنم. كلهم به تمام‌شان اس ام اس دادم «ظرف سه روز آينده كي مي‌توني بياي پيش من؟»  عجيب بود كه بغير از چهار پنج نفري كه جواب ندادند باقي من را به خاطر داشتند و بعضي عذرخواهي كردند كه گرفتارند يا گفتند «چه روزي؟» يكي هم كه هرچه سعي كردم از طريق نشانه‌ها چهره‌اش را به ياد بياورم نتوانستم، جواب فرستاد «كثافت» كه البته لاسيبيلي رد كردم به مدد هشت نفري كه جواب مثبت داده بودند. روي كاغذ برنامه را نوشتم: شنبه ۱۰ تا ۱۳ ام/ ۱۵ تا ۱۷ دي يك/ ۱۸ تا ۲۱ اس همينطور روز بعد را هم پركردم و براي روز آخر تعطيلات هم دو مورد گذاشتم كه بتوانم شبش را به عياشي حسابي‌تري بگذرانم. وقت‌ها را اطلاع دادم و با كمي جا به جايي اوكي را گرفتم و منتظر ماندم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرم بهتر است داستان را همينجا تمام كنم. چه اهميتي دارد از دون‌ژوان بازي‌ام بگويم كه بعله. ترتيب  همه را دادم و غيره يا اينكه همگي در توطئه‌اي سازماندهي شده قالم گذاشتند و يا يك داستان دیگر كه يعني يكي از حروف مربوط به مردي از آشناهاي قديمي مي‌شد كه در وقت مقرر به همراه زن و بچه‌اش روي سرم خراب شد و... مي‌بينيد؟ هر داستانی ظرفیتی دارد. تا همينجا كفايت مي‌كند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 16:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرض كن ژولين دوره آهنگ شهرام شب‌پره بخواند</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>اين هم از كشف يك مرض جديد. هربار آهنگ خوبي مي‌شنوم و يا حتي از همين آهنگ هاي ماشين مسافركش‌ها، فكر مي‌كنم اگر اين را ژولين دور ِ (دوره) مي‌خواند چي از آب در مي‌آمد. دوره يك خواننده جوان فرانسوي است كه از ويدئوي كنسرت‌هايش پيداست مشهور است و از فرياد جماعت و ابراز احساسات آنها هم مي‌شود فهميد محبوب است. اما جالب است كه نشنيدم تابحال ترانه‌اي جديد به عنوان اثر خودش خوانده باشد. بسته به سليقه‌اش ترانه‌هايي از خواننده‌هاي ديگر را بازخواني مي‌كند. هزارماشالله سليقه‌اش هم از حضرت اديت پياف و ژاك برل تا آن دختر شنگوله كه لوليتا (موآ ژُ مَپل لو-لي-تا) را خوانده كش مي‌آيد. نكته جالب‌تر اينكه لزوما بهتر از خواننده اصلي هم نمي‌خواند (به سليقه من جز يك مورد: كُم دَبيتود از ميشل ساردو) و ملودي را تغيير نمي‌دهد و حتي شعر را هم كامل با همان مكث‌ها و تكرارها و حتي ادا و اصول خواننده اصلي (گويا بهش مي‌گويند تحرير) مي‌خواند* اما با اين وجود چطور همچين آدمي كه قاعدتا بايد به عنوان جاعل دستگيرش كنند مي‌تواند مشهور و محبوب و هنرمند بشود؟ جوابش يك كلمه است اما همان يك كلمه را مي‌شود تا هزار سال ديگر تفسير كرد: شخصيت. صداي اين بابا شخصيت دارد. ترانه و ملودي و آهنگ را توي خودش هضم مي‌كند و يك محصول هنري جديد مي‌آفريند. در واقع اين ترانه‌ها تحت تاثير شخصيت صداي او معناي جديدي پيدا مي‌كنند. مثلا همان ترانه لوليتا. اگر نشنيديد تصور كنيد يك دختر گوگولي كه سعي مي‌كند ورپريده جلوه كند (توي مايه‌هاي بريتني اسپيرز) مي‌گويد «اسمم لوليتاست، لو يا بهتره (بگيم) لولا... لو-لي-تا». خب با وجود ترانه نسبتا خوبش دقيقا همان مفهمي را مي‌رساند كه در كليپ اين آهنگ مي‌بيم كه به دليل برجستگي‌هاي خواننده‌اش در شبكه‌هاي لس‌آنجلسي خودمان هم مرتب پخش مي‌كنند. اما همين ترانه را با صداي بم و مردانه‌ بشنويد. حتي همان مقطع كردن اسم لو-لي-تا  به طنزي تلخ شبيه مي‌شود تحت تاثير صدايي كه انگار خسته و مستاصل است. &lt;BR&gt;اينها را گفتم تا برسم به اينجا كه فرض كنيد ترانه‌هايي را كه دوستشان داريم و يا مبتذل مي‌دانيم با يك بازخواني ژولين دوره‌اي كلا متحول شوند و معنايي جديد پيدا كنند. «اومدم در خونه‌تون سر كوچكوتون خونه نبودي. بگو بگو راستشو بگو با كي كجا رفته بودي» را فرض كنيد. خودم توي ماشين كه تنهام زياد از اين فرض‌ها مي‌كنم و بعضي اوقات هم پشت چراغ قرمز از نگاه ملت متوجه مي‌شوم كه با صداي بلند فرض كرده‌ام. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* یکی از رفقا مي‌گفت در آهنگ مورير سور سِن ــ مردن روي سن ــ آنجا كه داليدا مي‌خواند: «مي‌خواهم روي سن بميرم، مقابل پروژكتورها» انگار ژولين دوره مي‌خواند پرودكتورها (تهيه كننده‌ها) كه البته این تغییر کلمه به جنس طنز او می خورد اما من فقط یک اجرا از این آهنگ شنیدم و در آن هم به گوشم همان پروژكتورها رسید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از تحریر: یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود (چون پیغام خصوصی گذاشته بود) آدرس فارومی را داد که در آن ملت درباره تغییر متن ترانه ها توسط دوره بحث می کنند. &lt;A href=&quot;http://julien-dore.xooit.com/t347-Changement-de-parole-dadaiste.htm?start=30&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;. از پست دوم این صفحه متوجه میشویم کسان دیگری هم معتقدند او پروژکتور دالیدا را پرودکتور می خواند و البته چند تغییر واضح دیگر در متن ترانه که یادم رفته بود.
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توصیه می شود که به سلیقه موسیقی اینجانب اعتماد نکنید. موسیقی که من گوش می دهم باید حواسم را زیاد پرت نکند و در عین حال بشود باهاش زمزمه کرد. چون فقط توی ماشین موسیقی میشنوم. تازه وقتی تنها باشم. اگر صدای او را نشنیده اید خودتان &lt;A href=&quot;http://www.bloguez.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt; &lt;SPAN class=postbody1&gt;&lt;SPAN lang=IT style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: IT; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: AR-SA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;Julien Doré  &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;را سرچ کنید. از من بپرسید احتیاج به دانستن زبانش هم نیست.  &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 02:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وصیت نامه</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;بسم الله الرحمن الرحيم&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انالله و انا اليه راجعون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينجانب ل فرزند ر در صحت عقل وصيت مي‌كنم:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 00:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دومین دلیل</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;EM&gt;به زنِ سیمور&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه زنبور گاوي نشسته بود روي ديوار. آتی مثل بچه‌هاي تخس لنگه كفششو پرت كرد اما خورد كنارش. زنبوره بلند شد اومد طرفمون. شيرجه زد روي كتفم. زيرپيرني تنم بود. پرزشو روي پوستم حس مي‌كردم. هر چي مي‌زدم دستم بهش نمي‌رسيد. يهو ديدم روي تخت نشستم آتي داره تكونم مي‌ده. گيج بودم. گفتم بزن اين كثافتو كه زد زير گريه.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;ـ&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفن زنگ مي‌زد و او به آرامي قاشقش را در فنجان مي‌چرخاند. وقتي مطمئن شد حبه قند دومي كه سماجت به خرج مي داد تا ذره آخر در چاي حل شده، دست دراز كرد و گوشي را برداشت:  &lt;BR&gt; الو؟ سلام. چطوريد؟ خوبيد؟ باباجون اينا خوبن؟ مهين جون چطوره؟ مام خوبيم. چه عجب. اونم خوبه. از سرشب خوابيده. والا چي بگم. همونجوريه. ديگه اصلا به روش نياوردم. نه چيزي كه نيست. همونجوري. آره. ايندفه سر شام شروع كرد. هي قاشقشو فوت مي‌كرد. دستشو مي‌آورد بالا تو هوا تكون تكون مي‌داد. يه بارم قاشقشو پر كرد آورد بالا تا دم دهنش بعد هي نگا نگا كرد آخرش برد خالي كرد تو ظرف شويي. نه. هيچي. ببخشيد توروخدا شمارم نگران كردم، تقصير مامانم شد. گفت بهتون بگم كه اگه خداي نكرده حالش بدتر شد. شمام حق داريد بدونيد بالاخره. واي چي مي‌گيد مامهري. من كه جرات نمي‌كنم. اوندفه كه خودشو مي‌زد يادتون نيست؟ تمام تنشو سياه و كبود كرد. بعد كه حالش اومد سرجاش يكلام گفتم بيا بريم دكتر. نه توروخدا. به باباجون بگيد راضيش كنه. حرف شنوي داره هرچي باشه. نه ديگه.. خبري نيست. سلامتي. تشريف نميارين اين طرفا؟ والا ميبينيد حال و روزمونو كه. چشم. زحمت ميديم. بزرگي تونو ميرسونم. سلام برسونين باباجونو.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 02:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازخواني يك اعتصاب و رفع و رجوع يك اشتباه</title>
<link>http://leonlog.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>خیلی وقت پیش با &lt;A href=&quot;http://iraj2531.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;ایرج&lt;/A&gt; بحث مفصلي داشتيم درباره اثر اعتصاب در شرايط فعلي ايران. من مي‌گفتم اعتصاب يك ابزار اقتصادي است. كارگر با محروم كردن كارفرما از نيروي كارش به او ضرر اقتصادي ميزند و از اين طريق وادار به سهم دهي‌اش مي‌كند. پس در شرايط فعلي ايران كه عرضه نيروي كار بيش از تقاضاست و توليد اصولا سودده نيست و تنها با چماق وام‌هاي دولتي لك و لكي مي‌كند كارفرما از خداخواسته مي‌خواهد كه توليد تعطيل شود و زودتر اعلام ورشكستگي كند و با زمين كارخانه دلالي كند. پس اعتصاب يعني كشك. ظاهرا استدلالم مشكلي نداشت و مي‌شد يك عمري در موردش نوشت و مصاحبه كرد و در ميزگردها نقش كارشناس محترم برنامه يا همان «بچه زرنگه» را بازي كرد كه با حرف‌هاي گنده‌اش نمايندگان ساده دل كارگران را هشتبلكو مي‌كند. اما در همان زمان كه روي منبر بودم ايرج سعي مي‌كرد توجهم را به اثرات سياسي اعتصاب جلب كند. او اعتصاب كارگري را صرفا يك اقدام اقتصادي نمي‌دانست و البته من هم با ادامه حرف‌هاي قبلي در پاسخ ميگفتم اعتصاب براي ثمر بخشي سياسي هم لازم است در بستري كه كار كارگر ارزش اقتصادي داشته باشد انجام شود. مثل اعتصاب نفت و...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا قصد دارم به اشتباهم اعتراف كنم: اينكه من قدرت كارگران را به توليد محدود كنم (كه اگر توليدي هم نبود قدرتي نخواهد بود) همان نگاه تحقير آمبزي است كه بايد بترساندم. اين يعني فروكاستن كارگران به اشيا و ابزار توليد. اين يعني مقهور گفتمان راست شدن و بر پايه فرضيات آنان استدلال كردن، حالا نيت‌ام هر كوفتي مي‌خواهد باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اينكه چطور متوجه اشتباهم شدم هم حكايتي دارد: يكي دو ماهي از دور و نزديك پيگير مشكلات &lt;IMG alt=&quot;24 فروردین/ جاده تهران اسلامشهر&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/nergal/alborz1_2116.jpg&quot; align=left border=0&gt;كارگران لاستيك البرز (كيان تاير سابق) بودم. در مرحله اول آنها در اعتراض به عدم دریافت چهار ماه حقوق و تصميم کارفرما به انحلال كارخانه حدود  بيست روز اعتصاب كردند. اصلي ترين خواسته شان هم فراهم شدن مواد اوليه توليد بود. بعد از كلي سرو صدا خلاصه فرمانداري به كارگران اعلام كرد كه مالك كارخانه را راضي كرده تا مواد اوليه را بخرد. اين ماجرا خورد به تعطيلات نوروز. بعد از عيد هم اتفاق خاصي نيافتاد و كارخانه كج دار و مريز توليد مي‌كرد اما بوي الرحمن‌اش بلند بود تا كارگران تصميم جدي‌تري گرفتند. ۲۴ فروردين كارگران به خيابان ريختند و در جاده تهران-اسلامشهر لاستيك آتش زدند و خلاصه جاده را بستند. اين كارگران هم مثل ما مي‌دانستند كه نتيجه چنين كاري حجوم نيروهاي ضد شورش است و اصلا عجيب نيست كه مثل دوران خاتمي همان بلايي را سرشان بياورند كه بر سر كارگران شهر بابك آوردند. يعني شليك مستقيم گلوله و كشته شدن محض درس عبرت گرفتن ساير كارگران آن ناحيه پر كارخانه. اما به هر حال اعتصاب كارگران به شورش منتهي شد و گارد ويژه هم وارد عمل شد و با تخريب ديوارهاي كارخانه تمامي كارگران را دستگير كرد.&lt;BR&gt;بياييد اينجا ادامه ماجرا را طبق برداشت اوليه من از اعتصاب تحليل كنيم: اعتصاب يك ابزار اقتصادي است. كارگران لاستيك البرز ارزش اقتصادي نداشتند چون صاحب كارخانه قصد تعطيلي كارخانه را داشت. پس اعتصاب سركوب شد و كارگران دستگير شدند و بعد گروه گروه آزاد شدند و تمام.&lt;BR&gt;اما اين اتفاق نيافتاد. بعد از دستگيري، خانواده‌هاي كارگران در مقابل كارخانه و بازداشتگاه تجمع كردند. گروه اول كارگران آزاد شده هم به جمع آنها پيوستند. ساير گروه ها هم به همين ترتيب تا آزادي آخرين كارگر كه حدود يك هفته طول كشيد. كارگران حقوق معوقه شان را هم گرفتند اما همچنان اعتصاب ادامه داشت تا وقتي كه كارگران با چشم‌هاي خود ديدند كه انبار ها از مواد اوليه براي توليد پر شده است. &lt;BR&gt;سرنوشت اين اعتصاب در شرايط نابرابري عرضه و تقاضاي نيروي كار و سوددهي دلالي به جاي توليد و تمام چيزهايي كه ميدانيم يا نميدانيم يعني نفس اعتصاب ابزاري است كه در هر شرايطي مي‌تواند نمايندگان قدرت را وادار به شنيدن صداي كارگران كند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* در اين نوشته گاهي واژه‌ «اعتراض» به جاي «اعتصاب» و بلعكس استفاده شد كه صرفا به دليل بي دقتي من نبوده و هدفم هم خلط اين دو مفهوم نيست. احتياج به توضيح مفصلي دارد كه اگر حال و حوصله‌اي بود و زانو درد نبود و البته عمري..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 00:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=leonlog&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>leonlog</dc:creator>
<guid>http://leonlog.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
